شب و روز پارت 14
· · خواندن 2 دقیقه از زبان راوی چند روز از آن اتفاق گذشته بود. خبر ازدواج رسمی شاهزاده ادرین، ولیعهد سرزمین شب، و شاهدخت مرینت، دختر پادشاه سرزمین روز، تمام قصر را پر کرده بود. خدمتکارها از صبح مشغول آمادهسازی تالار بودند و همه درباره مراسم بزرگ سلطنتی صحبت میکردند. مرینت در اتاقش کنار پنجره ایستاده بود که ناگهان صدای در آمد.
تقتق!
مرینت برگشت.
مرینت: بفرمایید.
در باز شد و مردی مسن با جعبهای بزرگ وارد اتاق شد. پشت سرش دو خیاط دیگر هم ایستاده بودند. مرد تعظیم کرد.
خیاط: شاهدخت مرینت، اعلیحضرت فرمودند برای دوخت لباسهای مراسم عروسی خدمت شما برسیم.
مرینت با تعجب به جعبهها نگاه کرد.
مرینت: لباسهای عروسی؟
خیاط: بله، شاهدخت. هم لباس شما و هم لباس شاهزاده ادرین.
مرینت لبخند کوچکی زد.
مرینت: پس بالاخره قرار شد درباره لباسها تصمیم بگیریم...
خیاط جعبهها را روی میز گذاشت و چندین پارچهی مختلف بیرون آورد؛ پارچههایی با رنگهای روشن برای مرینت و پارچههای تیره و رسمی برای ادرین. خیاط: برای لباس شاهدخت چند طرح آماده کردهایم. اما اعلیحضرت تأکید کردند که انتخاب نهایی با خود شما باشد. مرینت یکی از پارچهها را لمس کرد.
مرینت: این خیلی قشنگه...
خیاط لبخند زد.
خیاط: این ابریشم مخصوص مراسم سلطنتی است. فکر میکنم به شما بسیار بیاید.
مرینت کمی خجالت کشید. در همین لحظه در اتاق دوباره باز شد. ادرین وارد شد.
ادرین: شنیدم خیاطها اینجا هستند.
خیاطها فوراً تعظیم کردند.
خیاط: اعلیحضرت.
ادرین نگاهی به پارچههای روی میز انداخت.
ادرین: خب... برای لباس من چه چیزی آوردهاید؟
ادرین: خب... برای لباس من چه چیزی آوردهاید؟
خیاط یکی از پارچههای مشکی را بالا گرفت.
خیاط: برای شما این طرح را پیشنهاد کردهایم، شاهزاده.
ادرین نگاهی به آن انداخت.
ادرین: خوبه.
مرینت خندید. مرینت: همین؟ فقط «خوبه»؟
ادرین شانهای بالا انداخت.
ادرین: من که قرار نیست برای انتخاب لباس ساعتها فکر کنم.
مرینت: پس معلومه چرا هیچوقت اجازه نمیدن خودت لباس انتخاب کنی!
خیاطها سعی کردند خندهشان را پنهان کنند.
ادرین به مرینت نگاه کرد و لبخند زد.
ادرین: ولی تو میتونی هر چیزی که دوست داری انتخاب کنی.
مرینت لحظهای ساکت شد.
مرینت: واقعاً؟
ادرین: واقعاً.
خیاط دوباره تعظیم کرد.
خیاط: پس اجازه میدهید اندازهگیری را شروع کنیم؟
مرینت و ادرین همزمان به یکدیگر نگاه کردند.
مرینت: بله.
ادرین: بله.
خیاط لبخند زد.
خیاط: پس بهتر است شروع کنیم. چون تا روز عروسی زمان زیادی باقی نمانده.
مرینت با شنیدن جملهی آخر، ناخودآگاه لبخند زد.
روز عروسیشان نزدیکتر از چیزی بود که تصور میکردند...
حمایت یادتون نره❤️