عصر جدید
· · خواندن 3 دقیقه رمان عصر جدید
P1
وقتی قهرمانها کنار میروند…
قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آنها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.
اما هیچکس نمیداند این جانشینان چه کسانی هستند…
فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.
اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…
چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨
و این، آغاز افسانهای تازه است…
مرینت پشت سر مادرش قدم برمیداشت.
مدت زیادی بود که از شهر خارج شده بودند. جادهی باریک میان درختان پیچوتاب میخورد و هرچه جلوتر میرفتند، صدای شلوغی شهر بیشتر در سکوت کوهستان گم میشد.
بالاخره سابین ایستاد.
نگاهی به اطراف انداخت و بعد با اشارهی دست، دخترش را به سمت مسیر باریکی که میان صخرهها قرار داشت، هدایت کرد.
— نزدیکیم.
مرینت سر تکان داد و بدون پرسیدن چیزی دنبالش راه افتاد.
چند دقیقه بعد، مقابل دهانهی یک غار بزرگ ایستادند.
غاری تاریک و ساکت که در نگاه اول هیچ چیز خاصی نداشت؛ اما مرینت خوب میدانست مادرش او را برای چه به اینجا آورده است.
سالها بود برای این روز آموزش میدید.
سالها تمرین کرده بود، شکست خورده بود، دوباره بلند شده بود و خودش را برای لحظهای آماده کرده بود که قرار بود جانشین مادرش شود.
سابین وارد غار شد و مرینت هم پشت سرش رفت.
کمی جلوتر، سابین ایستاد و رو به دخترش کرد.
— مرینت، میدونی که سالهاست نگهبانها از پاریس محافظت میکنن.
مرینت آرام سر تکان داد.
— میدونم.
سابین لبخند کوتاهی زد.
بعد جعبهای قدیمی را از میان وسایلش بیرون آورد.
جعبه را با احتیاط به سمت دخترش گرفت.
— امروز دیگه وقتشه.
نگاه مرینت روی جعبه ثابت ماند.
دستهایش کمی لرزید، اما جعبه را گرفت.
سالها منتظر این لحظه بود.
آرام درِ جعبه را باز کرد.
ناگهان نوری قرمز و درخشان تمام غار را پر کرد.
مرینت از شدت نور چشمهایش را بست.
چند ثانیه بعد، صدای کوچکی به گوشش رسید.
— سلام!
مرینت با تعجب چشمهایش را باز کرد.
موجود کوچکی با بدنی قرمز و چشمانی درخشان، درست مقابل صورتش شناور بود.
سابین با لبخند گفت:
— تیکی.
مرینت با ناباوری به موجود کوچک نگاه کرد.
تیکی لبخند زد.
— بالاخره همدیگه رو دیدیم!
مرینت لبخند آرامی زد و دستش را به سمت گوشوارهها برد.
آنها را در گوشش گذاشت.
نفس عمیقی کشید.
برای اولین بار، احساس کرد تمام سالهای تمرینش به همین لحظه ختم شده است.
با صدایی محکم گفت:
— تیکی، حالا پدیدار!
نور قرمز با سرعت دور بدنش پیچید.
لباسش در میان نور شکل گرفت؛ لباسی قرمز با خالهای سیاه که تمام بدنش را پوشاند.
موهایش در هوا حرکت کردند و لحظهای بعد، نقابی روی صورتش قرار گرفت.
نور آرامآرام محو شد.
مرینت دیگر همان دختر چند لحظهی قبل نبود.
او حالا...
جانشین نگهبان پاریس بود.
سابین با افتخار نگاهش کرد.
اما هیچکدامشان نمیدانستند که این انتخاب، تنها آغاز ماجراست...
چون مرینت قرار نبود فقط جای مادرش را بگیرد.
او قرار بود وارد عصر جدیدی از قهرمانان شود؛ عصری که نامش سالها بعد در تاریخ پاریس باقی میماند.
ادامه دارد.....