👑دو روی عشق⚔️پارت ۴
· · خواندن 4 دقیقه تا حالا اینقدر زود به شرط نرسیده بود
خیلی زود به شرط رسوندین
حرفی ندارم برو برای ادامه
Tمن یک ایده دارم
M چه ایده ای؟
Tاگر واقعا بخوان ازت خواستگاری کنن تو نباید توی مهمانی نهار شرکت کنی
Mولی پدر این بی حرمتیه
Tاره ولی اگر تو توی شهر نباشی که بی حرمتی نیست
Mپدر خواهش میکنم رمزی حرف نزنین منظورتون از توی شهر نبودن چیه
Tتو برای مهمانی ناهار میای ولی در قالب ببر ابی
به دروغ میگیم برای یک سفر طولانی به خارج از شهر رفتی و نتونستی در مهمانی ناهار شرکت کنی
و بعد با وارد کردن ببر ابی داخل بحث میتونیم بحث رو به طرف انتخاب فرمانده بکشیم و حواس شاه رو پرت کنیم
اینطوری شاه فراموش میکنه خواستگاری کنه
Mممنون پدر ولی شما چرا دارین کمکم میکنین؟
Tفکر کردی میزارم دخترم رویا هاش رو به خاطر یک نفر دیگه از دست بده
به سمت پدرم رفتم و بغلش کردم
Tخیلی خب حالا ولم کن و برو زرهت رو بپوش
پدرم رو رها کردم و به سمت اتتقم رفتم و زرهم (همون لباس رزمیش)رو پوشیدم شمشیرم رو برداشتم تغییر دهنده ی صدا رو برداشتم و دوی دهنم گذاشتم ماسکم رو بستم و کلاه مخصوص زرهم رو روی سرم کشیدم
از اتاق بیرون اومدم
دیدم پدرم و لوکا و مادرم حاظر شدند به سمتشون رفتم
لوکا:L
تام:t
سابین:s
مرینت:m
Lبه به مرینت خانوم لباست چه بهت بیاد
Mلوکا به من نگو مرینت من ببر ابی هستم
Lوای فکر نمیکردم دستگاه تغییر صدا اینقدر خوب کار کنه
M اه از دست تو پدر من با اسب خودم میام
Tباشه دخترم
Sمرینت میخوای سربازی چیزی باهات بفرستیم؟
Mمادر نگران نباش باشه من از پس خودم بر میای
مادرم سری تکون داد و همراه پدرم و لوکا سوار دورشکه شد
من هم به سمت استبل رفتم و سوار اسب سفیدم شدم
Mخیلی خب مکس ببینم چقدر میتونی تند بتازی پسر
و با اسبم به سمت درشکه حرکت کردم و جلو زدم
یکم جلوی دربازه منتظرشون بود وقتی رسیدن سرباز ها به درشکه ی خانوادم اجازه ی ورود دادن ولی به من نه پدرم به یکی از سرباز ها اشاره ای کرد و اون من رو هم راه داد
به سمت حیاط باغ رفتیم از اسبم پیاده شدم و گفتم
Mهمینجا بمون مکس و از سبزه های باغ هم نخور
مکس هم در جواب گفت:ای هههههه«شیحه» (واقعا انتظار نداشتی که حرف بزنه)
خانوادم به سمت تالار رفتن و من هم پشت سرشون با فاصله حرکت کردم
شاه و شاهزاده برای اسنقبال اومدن
از زبون راوی
شاه و شاهزاده به استقبال وزیر و خانوادش رفتن
تام رفیق قدیمه خوش اومدی
لوکا به سمت شاهزاده رفت
سلام بر شاهزاده ی سرکش
سلام بر لوکا ی مغرور دلم برات تنگ شده بود رفیق
و با هم دست دادن
دخترت نیومده تام؟
نه برای سفر طولانی به خارج از قصر رفته
که اینطور پس ایشون کی هستن
این همون کسیه که بهتون گفتم ببر ابی
اون با چهره ی واقعیش هزاران نفر از جاسوسان رو کشته برای همین تموم دشمنامون دنبالشن که بکشنش و باید صورتش رو بپوشونه
مشکلی نداره من به تو اعتماد دارم
اما ادرین همچنان متعجب به ببر ابی نگاه میکرد اون متوجه تشابه چشم های ببر ابی و مرینت شده بود اما الان موضوع مهمتری بود اون از نیومدن مرینت واقعا ناراحت شده بود
زمان خوردن ناهار بود شاه و ملکه و شاهزاده همراه خانواده ی ادرین دور میز نشسته بودن و مرینت دور از اون ها وایساده بود
تام سر صحبت رو باز کرد چون میدونست اگر پادشاه سر صحبت رو باز کنه کار از کار گذشته
شاه نظرتون درباره ی ببر ابی چیه؟
اون رو تو معرفی کردی من به تو اعتماد دارم
ولی من ندارم چطور میتونیم فرمانده ای اصلی رو بسپریم به کسی که حتی چهرش رو هم ندیدیم؟
ادرین به من و نینو که اعتماد داری ما هردو چهرش رو دیدیم
لوکا یک سوتی خیلی بزرگ داده بود
ادرین نباید میدونست که لوکا و نینو هویت مرینت رو میدونن
نینو فرمانده ی رتبه ی دو ارتش قصر بود (مرینت قرار بود بشه فرمانده ی رتبه ی یک)
نینو از بچگی با مرینت و لوکا دوست بود و خیلی وقت ها توی مبارزه با شمشیر های چوبی از مرینت شکست خورده بود
ادرین تا حرف لوکا رو شنید داد زد
سرباز بگو فرمانده نینو همین الان بیاد اینجا
پایان پارت ۴
شرط برای گذاشتن پارت ۵
۵لایک و ۷کامنت
مرسی که رمانم رو دنبال میکنید
میتونید هر چی دلتون خواست تو پیاما به لوکا بگین البته با مقداری رعایت
و میتونید حدس بزنین توی پارت ۵ چی میشه البته از الان بگم که نمیگم حدستون درسته یا نه ولی اگر بتونید درست حدس بزنید به جای یک پارت دوتا پارت پست هم میدم