روزی روزگاری عشق 

p1

تو آمدی و قلبم پر از بهار شد

با خنده‌ات جهانم دوباره بی‌قرار شد

عشق تو قشنگ‌ترین اتفاق روزگار شد

از زبان مرینت 

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. چند ثانیه همان‌طور روی تخت ماندم و به سقف خیره شدم تا بالاخره حوصله‌ام سر رفت و از جایم بلند شدم.

پنجره را باز کردم. هوای خنک صبح وارد اتاق شد و پرده را آرام تکان داد. بعد از شستن صورتم، موهایم را مرتب کردم و جلوی آینه ایستادم.

برای مدرسه لباس ساده‌ای انتخاب کردم؛ یک تیشرت سفید، شلوار جین آبی روشن و کتونی‌های سفیدم.

کیفم را روی تخت گذاشتم و وسایلم را یکی‌یکی داخلش قرار دادم؛ دفترها، جامدادی، بطری آب و چند کتاب.

آخر از همه، داروهایی را که طبق تجویز پزشکم باید همراه خودم می‌داشتم برداشتم و در یک جیب داخلی و جداگانه‌ی کیفم گذاشتم؛ جایی که هم امن باشد و هم در مدرسه گم نشوند.

زیپ کیف را بستم و آن را روی شانه‌ام انداختم.

نگاهی به ساعت کردم.

«وای... دیرم شد!»

سریع از اتاق بیرون رفتم، کفش‌هایم را پوشیدم و بعد از خداحافظی، از خانه بیرون زدم.

خیابان مثل هر صبح شلوغ بود. دانش‌آموزها با کوله‌پشتی‌هایشان در مسیر مدرسه بودند و صدای ماشین‌ها از دور شنیده می‌شد.

نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم.

قرار بود امروز یک روز کاملاً معمولی باشد.

حداقل، خودم این‌طور فکر می‌کردم.

کلاس اول که شروع شد، طبق معمول رفتم سر جای همیشگی‌ام؛ نیمکت کنار پنجره.

کیفم را کنار پایم گذاشتم و دفترم را روی میز باز کردم. کلاس کم‌کم شلوغ شد و بچه‌ها با هم حرف می‌زدند. بعضی‌ها درباره امتحان هفته بعد صحبت می‌کردند و بعضی‌ها هم از اتفاقات روز قبل می‌گفتند.

من اما مثل همیشه تنها نشسته بودم.

هیچ‌وقت با کسی صمیمی نشده بودم و راستش دیگر آن‌قدر به این موضوع عادت کرده بودم که حضور جمع‌های چندنفره اطرافم برایم عجیب نبود.

معلم وارد کلاس شد و بعد از گذاشتن کتاب‌هایش روی میز، رو به دانش‌آموزها گفت:

«قبل از شروع درس، امروز یه دانش‌آموز جدید داریم.»

چند نفر فوراً سرشان را بلند کردند.

من فقط یک لحظه از روی دفترم به سمت تخته نگاه کردم.

معلم به طرف در اشاره کرد.

«بیا داخل.»

پسری وارد کلاس شد.

«خودت رو معرفی کن.»

پسر با صدای آرامی گفت:

«ادرین اگرست.»

چند نفر شروع کردند به پچ‌پچ کردن.

معلم ادامه داد:

«ادرین به‌تازگی به مدرسه ما منتقل شده. امیدوارم کمکش کنید با محیط جدید آشنا بشه.»

ادرین سرش را به نشانه تأیید تکان داد.

معلم نگاهی به کلاس انداخت و در نهایت یکی از صندلی‌های خالی را نشان داد.

«اونجا بشین.»

ادرین نشست.

من دوباره نگاهم را روی دفترم انداختم.

ادرین اگرست.

اسمش را شنیده بودم، اما برایم اهمیت خاصی نداشت. نمی‌دانستم کیست، از کجا آمده یا چرا مدرسه‌اش را عوض کرده.

زنگ که خورد، کتابم را بستم.

بچه‌ها تقریباً دسته‌جمعی از کلاس بیرون رفتند. بعضی‌ها به سمت حیاط رفتند و بعضی‌ها هم کنار راهرو ایستادند و با دوستانشان صحبت کردند.

من کیفم را برداشتم.

باید دارویم را طبق برنامه‌ای که پزشکم گفته بود مصرف می‌کردم.

به سمت سرویس بهداشتی رفتم تا در یک جای آرام و خصوصی دارویم را مصرف کنم.

وارد یکی از کابین‌ها شدم، در را بستم و کیفم را باز کردم. داروها را از همان جیب داخلی که صبح گذاشته بودم بیرون آوردم.

بطری آبم را هم برداشتم.

چند لحظه مکث کردم و بعد دارویم را طبق دستور پزشکم مصرف کردم.

بطری آب را بستم و دوباره همه‌چیز را سر جایش گذاشتم.

قبل از بیرون رفتن، یک نفس عمیق کشیدم.

صدای دانش‌آموزها از راهرو می‌آمد.

زنگ تفریح تقریباً تمام شده بود.

کیفم را روی شانه‌ام انداختم و به سمت کلاس برگشتم.

وقتی وارد شدم، ادرین سر جایش نشسته بود و با چند نفر از بچه‌ها صحبت می‌کرد.

من بدون توجه از کنارشان رد شدم و دوباره روی همان نیمکت کنار پنجره نشستم.

 از نگاه ادرین

صبح با صدای آرام زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. چند ثانیه به صفحه نگاه کردم و بعد خاموشش کردم.

اولین روزم در مدرسه جدید بود.

از تخت پایین آمدم و به سمت حمام رفتم. بعد از آماده شدن، یک تی‌شرت ساده و شلوار جین پوشیدم و موهایم را مرتب کردم.

وقتی از اتاق بیرون آمدم، بوی صبحانه از طبقه پایین می‌آمد.

پدرم همیشه تأکید داشت صبحانه را کامل بخورم، حتی اگر خودم عجله داشته باشم.

پای میز نشستم. صبحانه آماده بود و یکی از کارکنان خانه مشغول مرتب کردن میز بود.

چند دقیقه بعد، صبحانه‌ام را تمام کردم و کیفم را برداشتم.

ماشین منتظرم بود.

سوار شدم و در مسیر مدرسه بیشتر وقتم را با نگاه کردن از پنجره گذراندم.

خانواده‌ام وضعیت مالی خیلی خوبی داشتند. از بچگی به امکانات زیادی عادت کرده بودم؛ خانه بزرگ، مدرسه‌های خوب و راننده‌ای که بیشتر رفت‌وآمدهایم را انجام می‌داد.

اما مدرسه جدید چیزی نبود که خودم انتخاب کرده باشم.

وقتی ماشین جلوی مدرسه توقف کرد، پیاده شدم و وارد حیاط شدم.

همه‌چیز برایم ناآشنا بود؛ ساختمان، راهروها و حتی چهره دانش‌آموزها.

بعد از پیدا کردن کلاس، وارد شدم.

چند نفر نگاهم کردند و دوباره مشغول صحبت شدند.

معلم چند دقیقه بعد وارد شد و بعد از حضور و غیاب، گفت:

«بچه‌ها، امروز یه دانش‌آموز جدید داریم.»

به من اشاره کرد.

«بیا خودت رو معرفی کن.»

از جایم بلند شدم.

«سلام. ادرین اگرست هستم. تازه به این مدرسه منتقل شدم.»

معلم تشکر کرد و گفت:

«خوش اومدی. امیدوارم سال خوبی داشته باشی.»

بعد به یکی از صندلی‌های خالی اشاره کرد.

رفتم و نشستم.

همان لحظه، چشمم به دختری افتاد که کنار پنجره نشسته بود.

موهای سرمه‌ای‌رنگ داشت و چشم‌های آبی‌اش برای چند لحظه توجهم را جلب کرد.

اما چیزی که بیشتر از ظاهرش توجهم را گرفت، این بود که تنها نشسته بود.

بقیه تقریباً دو یا سه‌نفره با هم صحبت می‌کردند، ولی او حتی وارد هیچ گفت‌وگویی نمی‌شد.

سرش پایین بود و مشغول نوشتن چیزی در دفترش بود.

چند ثانیه نگاهش کردم.

بعد سریع نگاهم را برگرداندم و به تخته خیره شدم.

«ادرین، حواست کجاست؟»

صدای معلم باعث شد متوجه شوم چند لحظه از درس را از دست داده‌ام.

«ببخشید.»

دفترم را باز کردم و شروع کردم به نوشتن.

با خودم گفتم احتمالاً روزهای اول مدرسه جدید همین‌طور است.

اما نمی‌دانستم چرا تصویر آن دختر تنها، با موهای سرمه‌ای و چشم‌های آبی، مدام در گوشه ذهنم باقی مانده بود.