پارت اخر

چند ماه دیگر گذشت.

کاترین زودتر از خواهرش شروع به راه رفتن کرد.

مرینت چند قدم عقب‌تر ایستاده بود.

ادرین هم جلوی دخترش زانو زده بود.

«بیا کاترین.»

کاترین دستش را از میز گرفت.

یک قدم برداشت.

بعد قدم دوم.

مرینت با هیجان گفت:

«آفرین!»

کاترین چند قدم دیگر برداشت.

و مستقیم خودش را در آغوش ادرین انداخت.

ادرین او را گرفت.

«آفرین دختر بابا!»

مرینت خندید.

«فکر کنم رسماً راه رفت.»

لوکا از کنار در گفت:

«حالا باید از دستش فرار کنید.»

ادرین گفت:

«هنوز خیلی زوده.»

کاتریشیا از پشت سر خواهرش چهار دست‌وپا آمد.

مرینت نگاهش کرد.

«این یکی هم داره میاد.»

کاتریشیا ایستاد.

چند لحظه تعادلش را حفظ کرد.

بعد یک قدم برداشت.

همه ساکت شدند.

قدم دوم.

قدم سوم.

و بعد روی زمین نشست.

مرینت سریع جلو رفت.

«عزیزم!»

اما کاتریشیا خندید.

همه شروع به خندیدن کردند.


لوکا کم‌کم به یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی کاترین و کاتریشیا تبدیل شد.

اگر آن‌ها گریه می‌کردند، اولین کسی بود که دنبال اسباب‌بازی می‌گشت.

اگر یکی‌شان خوابش نمی‌برد، لوکا برایشان قصه می‌گفت.

اما رابطه‌اش با ادرین هنوز همان بود.

یک روز ادرین وارد خانه شد.

لوکا روی زمین نشسته بود و با دوقلوها بازی می‌کرد.

ادرین گفت:

«سلام.»

لوکا فقط سرش را بلند کرد.

«سلام.»

ادرین نشست.

کاترین فوراً به سمتش رفت.

لوکا گفت:

«فکر کنم این یکی بیشتر تو رو دوست داره.»

ادرین لبخند زد.

«بالاخره.»

لوکا گفت:

«ولی کاتریشیا طرف منه.»

ادرین به دختر کوچکش نگاه کرد.

«خیانت کردی؟»

لوکا خندید.

مرینت از آشپزخانه گفت:

«شما دوتا هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شید؟»

هر دو با هم جواب دادند:

«نه.»

مرینت خندید.


سال‌ها بعد داشت همه‌چیز تغییر می‌کرد.

شرکت‌ها بزرگ‌تر می‌شدند.

مرینت موفق‌تر می‌شد.

ادرین پروژه‌های بیشتری می‌گرفت.

کاترین و کاتریشیا بزرگ می‌شدند.

اما یک چیز هرگز تغییر نمی‌کرد.

عشقی که از رقابت شروع شده بود.

عشقی که در راهرو با یک بوسه‌ی ساده روی پیشانی آغاز شد.

عشقی که یک شب در دفتر با یک اعتراف و اولین بوسه شکل گرفت.

عشقی که حتی خشم لوکا هم نتوانست جلویش را بگیرد.

لوکایی که در ابتدا ادرین را دشمن خودش می‌دانست، حالا با وجود رفتار سرد و محافظه‌کارانه‌اش، می‌دانست یک چیز مهم‌تر از همه وجود دارد:

خوشحالی مرینت.

و هر بار که مرینت خوشحال بود، لوکا هم خوشحال بود.

یک شب، مرینت کنار پنجره ایستاده بود.

ادرین از پشت سر نزدیک شد و دستش را دور شانه‌های او گذاشت.

کاترین و کاتریشیا در اتاقشان خوابیده بودند.

صدای آرام شهر از بیرون می‌آمد.

مرینت گفت:

«باورت می‌شه؟»

«چی؟»

«یه روز ازت متنفر بودم.»

ادرین خندید.

«منم فکر می‌کردم تو غیرقابل تحملی.»

مرینت برگشت.

«الان چی؟»

ادرین لبخند زد.

«الان فکر می‌کنم بهترین اتفاق زندگی منی.»

مرینت سرش را روی شانه‌اش گذاشت.

«حتی با وجود لوکا؟»

ادرین خندید.

«تقریباً.»

مرینت زد زیر خنده.

در همان لحظه صدای لوکا از اتاق کناری آمد:

«شنیدم!»

ادرین خندید.

«دیدی؟»

مرینت گفت:

«اون هیچ‌وقت عوض نمی‌شه.»

ادرین دستش را گرفت.

«لازم نیست.»

چون لوکا همان برادری بود که از اولین روز تا آخرین روز...

طرف مرینت بود.

و این خانواده، با تمام دعواها، خنده‌ها، رقابت‌ها و عشق‌هایش، کامل بود.

مرینت و ادرین روزی رقیب بودند.

بعد عاشق شدند.

بعد زن و شوهر شدند.

و حالا...

پدر و مادر دو دختر کوچک بودند.

کاترین و کاتریشیا.

دو قلب کوچک که عشقشان را کامل کرده بودند.

و داستانی که با یک رقابت شروع شده بود...

هنوز تمام نشده بود.


و این هم پایان رمان وقتی رقیبم بودی عاشقت شدم 

حالا که این رمان رو تموم کردین میتونن برین سراغ رمان جدیدم به اسم(دو روی عشق)❤️