چند ماه گذشت.

کاترین و کاتریشیا بزرگ‌تر می‌شدند.

یک روز صبح، مرینت روی زمین کنارشان نشسته بود.

ادرین وارد اتاق شد.

«صبح بخیر.»

کاترین به سمت او نگاه کرد.

چند ثانیه بعد...

لبخند زد.

ادرین متوقف شد.

«مرینت.»

مرینت برگشت.

«چی شده؟»

«اون... لبخند زد.»

مرینت به دخترش نگاه کرد.

کاترین دوباره لبخند زد.

مرینت با هیجان گفت:

«دیدی؟»

ادرین نشست.

«اولین لبخندش رو به من زد.»

مرینت خندید.

«نه. به من زد.»

«نه، به من.»

کاتریشیا که کنارشان بود ناگهان لبخند زد.

مرینت گفت:

«خب، این یکی هم طرف منه.»

ادرین خندید.

«تقلب نکن.»


یک صبح، هر چهار نفر در اتاق نشیمن بودند.

لوکا هم آمده بود.

کاترین روی زمین نشسته بود.

کاتریشیا کنار او.

ادرین روبه‌رویشان نشست.

با صدای آرام گفت:

«بابا.»

کاترین به او نگاه کرد.

ادرین دوباره گفت:

«بابا.»

مرینت خندید.

«داری بهشون یاد می‌دی؟»

«باید اولین کلمه‌شون بابا باشه.»

لوکا از روی مبل گفت:

«خیلی مطمئنی؟»

ادرین به او نگاه کرد.

«کاملاً.»

کاترین چند ثانیه به ادرین خیره ماند.

بعد لب‌های کوچکش را تکان داد.

«ما...»

همه ساکت شدند.

مرینت با هیجان گفت:

«چی گفت؟»

کاترین دوباره گفت:

«ما...ما.»

مرینت دستش را روی دهانش گذاشت.

ادرین خندید.

«مامان!»

مرینت با ذوق دخترش را در آغوش گرفت.

«اولین کلمه‌اش مامان بود.»

لوکا خندید.

«تبریک می‌گم، ادرین.»

ادرین با خنده گفت:

«باشه. قبول.»

چند ثانیه بعد، کاتریشیا لب‌هایش را تکان داد.

«با...با.»

ادرین فوراً سرش را بلند کرد.

«شنیدی؟»

مرینت خندید.

«این یکی بابا گفت.»

ادرین با افتخار کاتریشیا را بلند کرد.

«دیدی؟ یکی‌شون طرف منه.»

لوکا گفت:

«فعلاً.»

همه خندیدند.


حمایت یادتون نره❤️