بزن رو ادامه مطلب اگه یک داستان پر ماجرا دوست داری

سلام بچیا چطورین؟

طبق رای گیری که کردم برای داستان دو روی عشق اکثرا گفتین بزارم 

پس برین بخونین❤️


از زبون مرینت

(نه پدر من نمیخوام به اون مهمونی برم،خودتونم میدونین از مهمونی های اشرافی متنفرم)

(میدونم و اجازه دادم تو مهمونی های دیگه شرکت نکنی ولی این فرق داره این تولد شاهزادس)

 با عصبانیت از اتاق کار  پدرم بیرون اومدم

اوه یادم رفت خودم رو معرفی کنم مرینت دوپنچنگ دختر وزیر ارشد تام.دو.پن.چنگ

کسی که هیچوقت ازادی نداره و به خاطر سمت پدرش مجبوره با اشراف وقت بگذرونه اه خیلی حوصله سربرن همش به خودشون و پولشون مینازن 

و حالا من هم باید به خاطر شاهزاده ی سرکش سرزمین مون داخل یکی از اون مراسم های اشرافی شرکت کنم ترجیه میدم سه شبانه روز با استاد فو تمرین فنون رزمی کنم ولی به اون مهمونی نرم

با عصبانیت به سمت اتاقم رفتم و در رو محکم بستم و روی تختم نشستم

چیزی از نشستن روی تختم نگذشته بود که صدای در اومد مادرم وارد شد و کنارم روی تخت نشست و گفت(میدونی که این دور از کمال یک خانم بالغه که در رو --)

(که در رو محکم ببنده،میدونم مامان ولی من نمیخوام برم به اون مهمونی)

(خب اگر یک خبر خوش بهت بدم قول میدی بی چون و چرا به اون جشن بری و اینقدر اخم و تخم نکنی؟)

(بستگی داره خبر خوشت چی باشه)

(خب راستش قرار بود با پدرت بعد جشن این خبر رو بهت بدیم ولی الان بهت میگم پدرت با شاه صحبت کرده برای فرمانده ی جدید و شاه هم گفته میتونه برای ازمون امادگی بیاد)

(جدی؟)

(اره)

(یعنی شاه قبول کرده که یک زن رهبر سربازاش بشه؟)

(اوناش رو دیگه پدرت بعدجشن بهت میگه الان اماده شو که اگر دختر وزیر ارشد تو جشن شاهزاده نباشه یک توهین بزرگ چون اونا-)

(اونا یک دعوت نامه ی اختصاصی فرستادم میدونم)

(پس پاشو اماده شو میگم مارگارت بیاد کمکت)

(لطفا بگین لباسم هم بیاره پدر گفت یک لباس جدید برای مهمانی امشب خریده)

(باشه بهش میگم)

و از اتاق من بیرون رفتن

کمی انطرف تر در قصر

از زبون ادرین

(چی یعنی چی که امسال نمیتونم به سفر دور دنیا برم؟)

(ادرین گوش کن تو الان 20 سالت شده یعنی حداکثر باید تا سال دیگه پادشاهی رو به عهده بگیری)

(ولی برای شاه شدن من باید ازدواج کنم)

(بله و میتونی توی مراسم امشب شاهدختت رو انتخاب کنی)

(پدر چرا متوجه نیستین من نمیخوام ازدواج کنم)

(پسرم گوش کن میدونم که نمیخوای ازدواج کنی ولی برای شاه شدن لازمه که همسر داشته باشی)

(اصلا چرا شاه شدن رو بر عهده ی فلیکس نمیزارین؟)

(همینطور که میدونی من دارم پیر میشم و و هر شاه تا یک سن خواصی میتونه امپرطوری کنه و هنوز سه سال مونده تا فلیکس 20 ساله بشه و من هم 2 سال بیشتر وقت ندارم)

(اما پدر تمام اون دختر ها دخترهای مغروری هستن)

(مطمئنم میتونی یک شاهدخت خوب پیدا کنی)

(😩چشم پدر)

(افرین حالا برو داخل اتاقت به ادوارد میگم لباست رو بیاره)

و از اتاق پدرم بیرون اومدم

و به سمت اتاق خودم راهی شدم

برگریدیم خانه ی وزیر دوپنچنگ

از زبان مرینت 

کمی بعد از اینکه مادرم رفت مارگارت با یک لباس به رنگ ابی دریایی با طرح های خیلی زیبا وارد اتاقم شد(لباس ابیه توی کاور)

بعد از پوشیدن لباس و اماده کردن موهام مارگارت یک جعبه اورد بله درست حدس زدین جعبه ی زیورالات بود 

(مارگارت اون ها رو نیار خودت میدونی من دوست ندارم برای اینکه پولدار به نظر برسم جواهرات از خودم اویزون کنم)

(اما خانم مادرتون گفتن که-)

(میدونم مادرم بهت چیگفتن ولی من دوست ندارم)

(حداقل یک گردنبند ساده به خاطر مادرتون بندازین)

جعبه رو از دستش گرفتم یک گرندبندساده از جنس نقره و برداشتم که طرح یک گل زیبا رو داشت

حالا اماده بودم از اتاقم بیرون اومدم و به سمت درشکه رفتم


خب اینم پارت اول

خوشحال مشم نظرتون رو بگین