مون مارتر
· · خواندن 2 دقیقه مون مارتر
پارت سی و ششم
از زبان ادرین
تمام سالن ایستاده بود.
صدای تشویق لحظهای قطع نمیشد.
مرینت با لبخند تعظیم کرد و خواست از روی صحنه پایین بیاید.
اما این بار...
نگذاشتم.
از جایم بلند شدم.
قلبم آنقدر تند میزد که صدایش را میشنیدم.
مینو از ردیف کناری آرام گفت:
برو...
اگه امروز نگی، شاید هیچوقت نگی.
نفسی عمیق کشیدم.
از پلههای صحنه بالا رفتم.
جمعیت با تعجب نگاهم میکردند.
مرینت هم با دیدنم، متعجب لبخند زد.
آرام گفتم:
میشه میکروفون رو چند دقیقه به من قرض بدی؟
با لبخند، میکروفون را به دستم داد.
روبهروی جمعیت ایستادم.
برای چند ثانیه هیچ صدایی در سالن نبود.
بعد گفتم:
راستش... هیچوقت توی سخنرانیهای کاری استرس نداشتم.
صدای خندهی آرام مهمانها بلند شد.
لبخند زدم.
ولی الان... برای اولین بار، نمیدونم باید از کجا شروع کنم.
نگاهم به مرینت افتاد.
او ساکت نگاهم میکرد.
ادامه دادم:
چند ماه پیش، به اصرار دوستم مینو، به کنسرت یک خواننده رفتم.
اون شب، فکر میکردم فقط قراره چند ساعت موسیقی گوش بدم...
اما نمیدونستم قراره کسی وارد زندگیم بشه که همهچیز رو تغییر بده.
چشمهای مرینت آرام گرد شدند.
مرینت...
از روزی که با تو آشنا شدم، دوباره خندیدن رو یاد گرفتم.
دوباره از غروب لذت بردم.
دوباره فهمیدم زندگی فقط کار و جلسه و قرارداد نیست.
نفسم را آرام بیرون دادم.
نمیدونم آینده چی میشه...
ولی یه چیز رو مطمئنم.
دیگه نمیخوام روزی رو بدون دیدن لبخندت بگذرونم.
تمام سالن در سکوت فرو رفته بود.
نگاهم را از او برنداشتم.
مرینت...
من عاشقت شدم.
حاضر نیستم این احساس رو بیشتر از این پنهان کنم.
سکوت...
فقط چند ثانیه.
اما برای من، مثل چند ساعت گذشت.
مرینت آرام اشک گوشهی چشمش را پاک کرد.
لبخند زد.
میکروفون را دوباره از دستم گرفت.
با صدایی که کمی از احساس میلرزید، گفت:
ادرین...
فکر میکردم فقط من موقع خوندن اون آهنگ، به یه نفر فکر میکردم.
لبخندم عمیقتر شد.
او یک قدم به من نزدیک شد.
حقیقت اینه...
من هم عاشقت شدم.
صدای تشویق و شادی تمام سالن را پر کرد.
فلیکس با خنده سوت زد.
مینو از خوشحالی دست زد و گفت:
بالاخره!
من فقط به مرینت نگاه میکردم.
دیگر هیچ شایعهای اهمیت نداشت.
چون حالا...
حقیقت را خودمان گفته بودیم.