مون مارتر 

پارت سی و پنجم 

 از زبان ادرین

چند روز بعد...

شایعه‌ها هنوز تمام نشده بودند، اما دیگر اجازه نمی‌دادم روی تصمیم‌هایم تأثیر بگذارند.

در اتاق کارم نشسته بودم که در باز شد.

مینو با یک پوشه وارد شد.

وقت داری؟

برای تو همیشه.

 

پوشه را روی میزم گذاشت.

این مربوط به جشن سالانه‌ی بنیاد اگرسته.

 

ورقش زدم.

خب؟

امسال یه بخش جدید اضافه کردیم؛ جمع‌آوری کمک برای آموزش کودکان کم‌برخوردار.

 

سری تکان دادم.

ایده‌ی خوبیه.

 

مینو لبخندی زد.

ولی یه پیشنهاد بهتر هم دارم.

 

با تردید نگاهش کردم.

بگو.

از مرینت بخواه سفیر این برنامه بشه.

 

چند لحظه فکر کردم.

راستش...

از همان لحظه که پیشنهاد را شنیدم، احساس کردم مناسب‌ترین انتخاب است.

نه فقط چون خواننده‌ی مشهوری بود...

بلکه چون دیده بودم چطور با بچه‌ها رفتار می‌کند.

همان لحظه گوشی‌ام را برداشتم.

چند ثانیه به اسمش خیره ماندم.

بعد تماس گرفتم.

سلام، مرینت.

سلام، ادرین.

 

صدایش مثل همیشه آرام بود.

مزاحمت نیستم؟

نه، اتفاقاً تمرینم تازه تموم شده.

 

لبخند زدم.

یه پیشنهاد دارم.

گوش می‌کنم.

 

همه‌ی جزئیات برنامه‌ی خیریه را برایش توضیح دادم.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

یعنی می‌خوای سفیر این پروژه باشم؟

فقط اگه خودت بخوای.

 

بدون مکث جواب داد:

قبول می‌کنم.

 

لبخندم عمیق‌تر شد.

به همین راحتی؟

 

خندید.

وقتی پای بچه‌ها وسط باشه، جوابم همیشه آره‌ست.

 

چند لحظه هر دو ساکت ماندیم.

بعد بی‌اختیار گفتم:

مرینت...

بله؟

 

خواستم بگویم:

«دلم برات تنگ شده.»

اما کلمات در گلویم گیر کردند.

در عوض گفتم:

خوشحالم که قبول کردی.

 

لبخندش را حتی از پشت تلفن هم می‌شد حس کرد.

منم خوشحالم که می‌تونیم دوباره کنار هم کار کنیم.

 

تماس که تمام شد، گوشی را روی میز گذاشتم.

مینو که تمام مدت روبه‌رویم نشسته بود، با لبخندی معنی‌دار گفت:

اون چیزی نبود که واقعاً می‌خواستی بگی، نه؟

 

آهی کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم.

نه...

پس چرا نگفتی؟

 

لبخند کم‌رنگی زدم.

چون هنوز زوده.

 

مینو سرش را تکان داد.

فقط امیدوارم وقتی تصمیم گرفتی بگی...

 

دیگه دیر نشده باشه.