مون مارتر 

پارت سی و چهارم 

 از زبان مرینت

صبح روز بعد...

هنوز ساعت هشت نشده بود که صدای زنگ گوشی‌ام قطع نمی‌شد.

یک تماس...

دو تماس...

ده‌ها پیام.

با اخم گوشی را برداشتم.

مدیر برنامه‌هایم بود.

سلام...

مرینت، لطفاً خبرها رو ببین.

 

آهی کشیدم.

دیدم...

نه، خبرهای جدید رو.

 

تلویزیون اتاق را روشن کردم.

تقریباً تمام شبکه‌های سرگرمی همان عکس دیشب را نشان می‌دادند.

اما چیزی که توجهم را جلب کرد، تیتر یکی از برنامه‌ها بود:

«آیا مرینت و ادرین حقیقت را از مردم پنهان می‌کنند؟»

با ناراحتی تلویزیون را خاموش کردم.

این دیگه داره از حد می‌گذره.

 

مدیر برنامه‌ها آرام گفت:

چند خبرنگار هم جلوی خونه منتظرن.

چی؟!

فعلاً بیرون نیا. سعی می‌کنم راهی پیدا کنم.

 

تماس تمام شد.

روی مبل نشستم و صورتم را بین دست‌هایم گرفتم.

من فقط چند بار با یک دوست بیرون رفته بودم...

اما حالا انگار تمام شهر درباره‌ی زندگی شخصی‌ام تصمیم گرفته بود.

همان لحظه گوشی دوباره لرزید.

ادرین...

چند ثانیه به اسمش نگاه کردم.

بعد تماس را جواب دادم.

سلام...

 

صدایش کمی خسته بود.

حالت خوبه؟

 

لبخند تلخی زدم.

فکر کنم این سؤال تبدیل به جمله‌ی همیشگی بینمون شده.

 

خنده‌ی کوتاهی کرد.

چون واقعاً برام مهمه.

 

چند لحظه سکوت کردم.

بعد آهسته گفتم:

از این همه شایعه خسته شدم، ادرین.

منم.

ولی...

 

مکث کردم.

از دوست بودنت خسته نشدم.

 

آن طرف خط چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای آرامش را شنیدم.

مرینت...

جانم؟

ممنون.

برای چی؟

برای اینکه با وجود همه‌ی این اتفاق‌ها، هنوز کنارمی.

 

لبخند زدم.

خودم بهت قول دادم، یادته؟

آره...

 

بعد با لحنی جدی‌تر ادامه داد:

و حالا نوبت منه که یه قول بدم.

چه قولی؟

نمی‌ذارم این شایعه‌ها به زندگی یا کارت آسیب بزنن.

 

از پشت پنجره به خبرنگارهایی نگاه کردم که هنوز بیرون خانه ایستاده بودند.

آرام گفتم:

امیدوارم بتونیم از پسش بربیایم.

 

ادرین با اطمینان جواب داد:

با هم... حتماً.

 

تماس که قطع شد، برای اولین بار از صبح لبخند زدم.

شاید راه سختی پیش رو داشتیم...

اما حالا مطمئن بودم، در این مسیر تنها قدم برنمی‌دارم.