شب و روز پارت 12
· · خواندن 4 دقیقه بزن رو ادامه مطلب دیگه وایساده منو نگاه میکنه🤨
سلام بچیا بی مقدمه بریم برای داستان
فقط حمایت ها کمه لطفا بیشترش کنید ❤️
دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق میافتاد.
پادشاهی شب و روز سالهاست در جنگاند.
اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمینهایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره میزنند.
در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزادهی شب میشود.
او از تاریکی متنفر است.
ادرین به نور اعتماد ندارد.
اما وقتی سرنوشت آنها را کنار هم قرار میدهد...
کدامیک زودتر تسلیم میشود؛ غرور یا قلب؟
نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی
از زبان مرینت
ان روز مثل تمام روز ها وقتی از خواب پاشدم موهام رو شونه کردم
لباس سفید زیبایی پوشیدم و زیورالات زیبایی از جنس طلا و طرح خورشید به گوش و گردنم انداختم.
در اتاق رو باز کردم و داشتم از اتاق بیرون میرفتم که دیدم ادرین داره میاد به سمتم
در رو بستم و من هم به سمتش رفتم
-سلام
-سلام
گل سفیدی که تو دستش بود رو به سمتم گرفت و گفت:برای تو.
گل رو با خوشحالی از دستش گرفتم و گفتم : گل؟ برای من؟دلیل خواصی داره؟
-ام نه فقط فکر کردم گل زیبایی مثل تو لایق این هدیه هست
حس کردم که گونه هام سرخ شده نگاهم رو به زمین انداختم و اروم گفتم:ممنون😳🤭
یکم نگاهم کرد سکوتی ارامش بخش بین ما بود
بهش گفتم:من دیگه باید برم
-او البته من هم همینطور
و بعد اروم از هم دورشدیم
از زبان ادرین
بعد از اینکه گل رو به مرینت دادم و هر کدوم رفتیم پی کار خودمون یکم با نینو گپ زدم
-نینو به نظرت چطوری دلش رو به دست بیارم؟
-خب بنظرم دعوتش کن
-چی؟
-به قدم زدن دعوتش کن
- او درست میگی ایده ی خوبیه ممنون حتما امتحانش میکنم
-دیگه ما اینیم دیگه
*نینو !نینو!
-شرمنده رفیق انگار الیا کارم داره
- نه مشکلی نیست میتونی بری
بعد از اینکه نینو رفت تصمیم گرفتم کاری که گفته بود رو انجام بدم برای همین به سمت اتاق مرینت رفتم
سه بار در زدم ولی جوابی دریافت نشد
دوباره در زدم
-شاهدخت مرینت؟
باز هم جوابی دریافت نکردم
اروم دستگیره رو فشار دادم و یک سرک خیلی کوچیک تو اتاقش کشیدم اونجا نبود(نه پس مرض داره جواب نمیده )
به باغ رفتم اونجا هم نبود
تالار اصلی و راهروی بزرگ قصر رو هم گشتم اونجا هم نبود
همه جا رو گشتم داشتم کم کم نگران میشدم که یادم افتاد کتاب خونه رو نگشتم
به سمت کتابخونه رفتم و در رو باز کدم و مرینت رو دیدم طوری باشوق کتاب رو میخون که برق تو چشماش دیده میشد
دورش پر از کتاب بود غرق تو داستان کتاب بود و متوجه اومدنم نشد بعد چند لحظه بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:گیلبرت میتونی کتاب ها رو بزاری همینجا
-اگر گیلبرت بودم حتما اینکار رو میکردم
-اوه شاهزاده ادیرن شماین
-اومدین کتاب بخونین
-نه دنبال تو بودم
-دنبال من؟ اتفاقی افتاده؟
- نه اومدم دعوتت کنمباهم تو باغ قدم بزنیم
-او حتما با کمال میل
کتابش رو بست و اروم بلند شد و به سمتم اومد
به نظر میومد که خیلی کتاب دوست داشت
با هم به سمت باغ حرکت کردیم
سکوت ارامش بخشی بینمون حکم فرما بود
یکهو باد سردی وزید
و مرینت بی اختیار دست هاش رو دور خودش حلقه کرد به نظر میرسید سردش شد
شنلم رو اروم از روی شونهام برداشتم و اروم روی شونه هاش گذاشتم
به نظر شکه شده بود روشرو کرد به من و گفت:پس خودت چی؟
-من سردم نیست
-ممنون
-تشکر لازم نیست
و همنطور در سکوت کنار هم قدم زدیم
بعد از اینکه از هم جدا شدیم رفتم پیش الیا
-ام الیا یک لحظه وقت داری؟
-اره حتما اتفاقی افتاده؟
-خب میخواستم ببینم کتابی هست که مرینت خیلی بخوادش؟
-برای چی این سوال رو میپرسی؟وایسا ببینم😏
-نه اینطور که فکر میکنی نیست فقط خواستم بدونم
-اره حتما تو راست میگی
-چیزی میدونی یا نه
-اره یک کتاب هست که فقط 7 نسخه ازش هست اسمش(....)
-واقعا من یک نسخش رو دارم خداحافظ
-وایسا ببینم کجا میری
-میرم اون کتاب رو بدم به مرینت
و به سمت اتاق خودم رفتم
کتاب رو برداشتم و به سم اتاق مرینت راهی شدم
اروم در زدم
-بفرمایید تو
-سلام مرینت
-اوه ادرین اتفاقی افتاده؟
-خب راسش برات یک هدیه دارم
و کتاب رو بهش دادم
-وای ادرین من باورم نمیشه تو تو داری اینو میدی به من؟
-بله
-ازت خیلی خیلی خیلی ممنونم
-قابلت رو نداره
و از اتاقش بیرون اومدم و در رو بستم
از زبون مرینت
باورم نمیشد که ادرین این کتاب رو داده باشه به من
نمیدونم چرا ولی بعد از اینکه ادرین از اتاقم بیرون رفتم یک لبخند عجیب روی صورتم شکل بست با همیشه فرق داشت
و قلبم هم عجیب تند میزد
دوستان خیلی طول کشید تا با بهار جون این پارت رو بنویسیم توروخدا حمایت ها رو زیاد کنید💖