اخرین گلوله پارت 19
· · خواندن 6 دقیقه از زبان آدرین
مشتهایم هنوز گره کرده بود.
به تاریکی پشت پنجره خیره مانده بودم و فقط یک جمله در سرم تکرار میشد:
زویی هنوز زنده است.
اما چیزی بیشتر از آن ذهنم را درگیر کرده بود.
S-27.
پروندهای که ظاهراً به گذشتهی من، فلیکس و مرینت مربوط میشد.
مرینت کنار مارتل زانو زده بود و نبضش را بررسی میکرد.
«زندهست.»
فلیکس نفس راحتی کشید.
«پس باید قبل از اینکه اون آدم برگرده، از اینجا بریم.»
مرینت سرش را بلند کرد.
«نه.»
فلیکس با تعجب نگاهش کرد.
«نه؟»
مرینت کارت سیاه را از روی زمین برداشت.
«ما بالاخره به چیزی رسیدیم که میتونه همهچیز رو توضیح بده.»
به کارت نگاه کردم.
S-27 — پرونده ۲۷
چیزی در ذهنم تکان خورد.
یک راهرو.
نور سفید.
صدای گریهی یک بچه.
و بعد صدای مردی:
«این کار برای محافظت از خودتونه.»
دستم را روی سرم گذاشتم.
مرینت فوراً متوجه شد.
«آدرین؟»
«یه تصویر دیدم.»
فلیکس نزدیک آمد.
«چی؟»
چشمهایم را بستم.
«یه اتاق سفید... سه تخت...»
نفس کشیدن برایم سخت شد.
«نه... چهار تا.»
مرینت آرام گفت:
«چهار تا؟»
سرم را تکان دادم.
«آره.»
تصویر واضحتر شد.
سه کودک روی تختها نشسته بودند.
من.
فلیکس.
زویی.
و یک دختر دیگر...
موهای تیره.
چشمهایی آشنا.
اما صورتش تار بود.
دست کسی روی شانهام قرار گرفت.
مرینت بود.
«آدرین، آروم باش.»
چشم باز کردم.
برای چند ثانیه فقط به صورتش نگاه کردم.
نمیدانم چرا حضورش باعث شد ضربان قلبم آرامتر شود.
آرام گفتم:
«تو هم اونجا بودی.»
مرینت خشکش زد.
«چی؟»
«تو هم توی اون اتاق بودی.»
از زبان مرینت
قلبم فرو ریخت.
من؟
در کودکی؟
کنار آدرین و فلیکس؟
چند ثانیه نتوانستم حرف بزنم.
«ولی... من هیچوقت مرکز لورین نبودم.من --- من خوانواده دارم.»
آدرین آرام گفت:
«حافظهات پاک شده.»
به او نگاه کردم.
«چطور مطمئنی؟»
جواب نداد.
فقط به من خیره شد.
بعد گفت:
«چون وقتی دستت رو روی شونهام گذاشتی... یه چیز دیگه یادم اومد.»
«چی؟»
لبخند خیلی محوی زد.
«تو قبلاً هم همین کار رو میکردی.»
قلبم برای لحظهای تند زد.
نمیدانستم چرا.
فقط حس عجیبی داشتم.
انگار بخشی از وجودم او را میشناخت، حتی اگر ذهنم نمیشناخت.
فلیکس که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت:
«صبر کنید.»
لپتاپش را باز کرد.
«S-27 فقط اسم یه پرونده نیست.»
به صفحه نگاه کردیم.
«یه پروژه بوده.»
پرسیدم:
«چه پروژهای؟»
فلیکس چند فایل قدیمی را باز کرد.
«پروژهی بازسازی حافظه.»
سکوت.
آدرین آرام پرسید:
«یعنی چی؟»
فلیکس گفت:
«یعنی یه گروه تحقیقاتی روی حافظهی کودکان کار میکرده.»
صفحه را پایین کشید.
«هدفشون این بوده که خاطرات آسیبزا رو حذف یا سرکوب کنن.»
به مارتل نگاه کردم.
«پس اونها حافظهی ما رو پاک کردن؟»
فلیکس سرش را تکان داد.
«احتمالاً.»
آدرین پرسید:
«چرا؟»
فلیکس مکث کرد.
«هنوز نمیدونم.»
ناگهان صدایی ضعیف از پشت سرمان آمد.
مارتل.
«چون شما چهار نفر... چیزی دیده بودید که نباید میدیدید.»
همه به طرفش برگشتیم.
مرینت جلو رفت.
«چی دیده بودیم؟»
مارتل به سختی نفس کشید.
«یک آزمایش.»
آدرین اخم کرد.
«چه آزمایشی؟»
مارتل گفت:
«آزمایشی که باعث شد S-27 وجود داشته باشه.»
چشمهایش را بست.
«ولی شما بچهها قرار نبود زنده از اون اتاق بیرون بیاید.»
از زبان آدرین
«چی گفتی؟»
مارتل جواب نداد.
فقط به من نگاه کرد.
«تو و فلیکس قرار بود حافظهتون پاک بشه و به خانوادههای دیگه منتقل بشید.»
فلیکس آرام گفت:
«و مرینت؟»
مارتل نگاهش را به مرینت دوخت.
«اون هم.»
مرینت یک قدم عقب رفت.
«پس چرا ما رو نکشتن؟»
مارتل با صدایی خسته گفت:
«چون یک نفر جلویشان را گرفت.»
«کی؟»
مارتل لبخند تلخی زد.
«زویی.»
خشکم زد.
«زویی؟»
«اون فهمیده بود چه اتفاقی داره میافته.»
صدایش آرامتر شد.
«زویی تلاش کرد شما سه نفر رو فراری بده.»
تصویر دختر کوچک دوباره در ذهنم ظاهر شد.
دختری که دستم را گرفته بود.
صدایش:
«بدو آدرین!»
صدای فلیکس:
«زویی صبر کن!»
و بعد...
صدای مرینت.
«نذارید منو ببرن!»
چشمهایم را باز کردم.
مرینت روبهرویم ایستاده بود.
صورتش رنگ پریده بود.
«آدرین...»
«تو رو هم میخواستن ببرن.»
اشک در چشمهایش جمع شد.
«من... یادم اومد.»
فلیکس جلو آمد.
«چی؟»
مرینت با صدایی لرزان گفت:
«من اون شب رو یادم آوردم.»
همه ساکت شدیم.
«من چهار نفرمون رو یادم آوردم.»
از زبان مرینت
بعد از شنیدن اینکه قرار بوده به خانواده های دیگه منتقل بشم فهمیدم من به فرزندی قبول شدم پس چرا هیچ وقت بهم نگفتن ؟
داشتم به این چیزا فکر میکردم که صدای ادرین من رو به خودم اورد
«پس چرا ما رو نکشتن؟»
(دیگه میدونین بعدش چیشد)
که یکهو یک خاطره یادم اومد.
تصاویر پشت سر هم به ذهنم هجوم آوردند.
یک اتاق زیرزمینی.
یک میز فلزی.
چهار پرونده.
چهار اسم.
آدرین.
فلیکس.
مرینت.
زویی.
و بالای همهشان یک کد:
S-27.
مردی با روپوش سفید روبهرویم ایستاده بود.
«این بچهها بیش از حد میدونن.»
مرد دیگری گفت:
«پس حافظهشون رو پاک کنید.»
و بعد...
زویی وارد اتاق شد.
دستش خونآلود بود.
«ولشون کنید!»
مرد به طرفش رفت.
زویی فریاد زد:
«آدرین!»
به خودم آمدم.
روی زمین نشسته بودم.
آدرین کنارم زانو زده بود.
«مرینت؟»
به صورتش نگاه کردم.
و ناگهان فهمیدم چرا حضورش برایم اینقدر آشناست.
چرا وقتی کنارم بود احساس امنیت میکردم.
آرام گفتم:
«تو اون شب دست منو گرفته بودی.»
آدرین چیزی نگفت.
«گفتی که نترسم.»
لبخند محوی روی لبش نشست.
«یادم اومد.»
چشمهایم خیس شد.
«چی؟»
«بهت قول دادم هر اتفاقی بیفته، پیدات کنم.»
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
فلیکس سرفهی کوتاهی کرد.
«خب... خیلی قشنگه، ولی فکر کنم بهتره قبل از اینکه قاتل دوباره برگرده، بقیهی پرونده رو هم پیدا کنیم.»
هر دو از هم فاصله گرفتیم.
مرینت گفت:
«درسته.»
اما وقتی بلند شدم، آدرین دستش را به طرفم دراز کرد.
دستم را گرفت.
فقط برای چند ثانیه.
ولی این بار...
هیچکداممان دستمان را پس نکشیدیم.
از زبان آدرین
پایین ساختمان، فلیکس یک در مخفی پیدا کرد.
پشت در، اتاقی بود پر از پرونده.
چهار پرونده روی یک میز قرار داشت.
اما چیزی عجیب بود.
پروندهی من، فلیکس و مرینت باز بود.
پروندهی زویی...
قفل داشت.
فلیکس گفت:
«این یعنی اطلاعات زویی هنوز دست یکیه.»
مرینت به پرونده خیره شد.
«پس کسی که به ما زنگ زد، دنبال زویی نیست.»
گفتم:
«دنبال ماست.»
فلیکس سرش را بلند کرد.
«دقیقاً.»
روی دیوار روبهرو یک جمله نوشته شده بود:
«حافظه حذف نمیشود؛ فقط جایگزین میشود.»
مرینت آرام خواند:
«جایگزین میشود...»
فلیکس گفت:
«یعنی خاطرات ما رو پاک نکردن.»
پرسیدم:
«پس چی کار کردن؟»
فلیکس به صفحهی آخر یکی از پروندهها اشاره کرد.
«خاطرات واقعی رو با خاطرات ساختگی پوشوندن.»
سکوت کردم.
یعنی تمام زندگیای که فکر میکردم دارم...
بخشی از آن دروغ بود.
مرینت کنارم ایستاد.
آرام گفت:
«پس باید همهشون رو پس بگیریم.»
به او نگاه کردم.
برای اولین بار، مطمئن بودم یک نفر هست که میتوانم به او اعتماد کنم.
دستم را آرام روی دستش گذاشتم.
«با هم.»
مرینت لبخند زد.
«با هم.»
و همان لحظه...
چراغهای ساختمان خاموش شدند.
از تاریکی صدای یک دختر شنیده شد.
صدایی که هرگز فراموشش نمیکردم.
«آدرین...»
خشکم زد.
مرینت دستم را محکم گرفت.
صدای دختر دوباره آمد:
«اگه صدای منو میشنوی...»
مکث.
«یعنی بالاخره حافظهتون داره برمیگرده.»
و بعد فقط یک جمله:
«اما هنوز نمیدونید چرا من مجبور شدم شما رو فراموش کنم.»
خوشت اومد؟
پس حمایت یادت نره💓