خب طبق نظر سنجی که کردم قرار شد رمان وقتی رقیبم بودی عاشقت شدم رو براتون دو پارت پشت هم بزارم پس برو بخون و بعدش هم حمایت کن

پارت 11


چند ماه بعد، در یکی از معاینه‌ها، پزشک بعد از بررسی تصویر سونوگرافی لبخند زد.

«خب... یه خبر جالب دارم.»

مرینت و ادرین به صفحه نگاه کردند.

ادرین پرسید:

«همه چیز خوبه؟»

پزشک لبخند زد.

«همه چیز عالیه.»

چند لحظه مکث کرد.

«فقط باید بدونید که یک بچه منتظر نیستید.»

مرینت چشم‌هایش را گرد کرد.

«چی؟»

پزشک گفت:

«دوقلو هستند.»

مرینت دستش را روی دهانش گذاشت.

ادرین کاملاً ساکت شد.

بعد با ناباوری گفت:

«دو تا؟»

مرینت خندید.

«دو تا.»

ادرین دستش را گرفت.

«پس خونه‌مون خیلی شلوغ می‌شه.»

مرینت گفت:

«تو از پسش برمیای؟»

ادرین لبخند زد.

«با تو؟ آره.»


نه ماه بعد...

شب آرامی در پاریس بود.

اما داخل بیمارستان، همه منتظر بودند.

ادرین پشت در اتاق قدم می‌زد.

لوکا کنار دیوار ایستاده بود.

تام و سابین منتظر بودند.

الیا هر چند دقیقه یک بار ساعتش را نگاه می‌کرد.

بالاخره صدای گریه‌ی اولین نوزاد بلند شد.

ادرین متوقف شد.

چند لحظه بعد، صدای گریه‌ی دوم شنیده شد.

چشمان ادرین پر از اشک شد.

لوکا لبخند زد.

«دو تا.»

ادرین خندید.

«دو تا.»

چند دقیقه بعد، پرستار بیرون آمد.

«آقای اگرست؟»

ادرین جلو رفت.

«بله؟»

«تبریک می‌گم. هر دو دختر سالم هستند.»

ادرین نفسش را بیرون داد.

«مرینت؟»

«اون هم حالش خوبه.»

ادرین وارد اتاق شد.

مرینت خسته بود.

اما لبخند می‌زد.

دو نوزاد کوچک کنار او خوابیده بودند.

ادرین نزدیک تخت رفت.

چند ثانیه فقط به آن‌ها نگاه کرد.

«سلام...»

صدایش لرزید.

«بابا اینجاست.»

مرینت لبخند زد.

«کاترین و کاتریشیا.»

ادرین لبخند زد.

«اسم‌هاشون رو دوست دارم.»

بعد پیشانی مرینت را بوسید.

«ممنونم.»

مرینت پرسید:

«برای چی؟»

ادرین جواب داد:

«برای اینکه تمام دنیامون رو به ما دادی.»


پارت 12

لوکا وارد اتاق شد.

این بار دیگر خبری از عصبانیت نبود.

فقط با دقت به دو نوزاد نگاه می‌کرد.

مرینت گفت:

«بیا جلو.»

لوکا نزدیک تخت رفت.

اول کاترین را نگاه کرد.

بعد کاتریشیا را.

کاترین دست کوچکش را حرکت داد.

لوکا انگشتش را نزدیک برد.

دست نوزاد دور انگشتش بسته شد.

لوکا کاملاً بی‌حرکت ماند.

«گرفت دستمو...»

مرینت خندید.

«آره.»

ادرین گفت:

«فکر کنم دیگه دایی شدی.»

لوکا لبخند زد.

«آره.»

بعد به ادرین نگاه کرد.

«ولی فکر نکن چون بچه‌دار شدی، رفتارم باهات عوض می‌شه.»

ادرین خندید.

«انتظارش رو هم ندارم.»

لوکا دوباره به دخترها نگاه کرد.

«ولی این دوتا رو خیلی دوست دارم.»

مرینت لبخند زد.

«می‌دونستم.»

لوکا آرام گفت:

«خوش اومدین، کوچولوها.»


اولین شب خانه با دو نوزاد تقریباً بدون خواب گذشت.

کاترین گریه می‌کرد.

کاتریشیا هم چند دقیقه بعد به گریه افتاد.

ادرین با عجله از اتاق خواب بیرون آمد.

«کدومشون گرسنه‌ان؟»

مرینت که یکی از نوزادها را در آغوش داشت، خندید.

«هر دو.»

ادرین با ناباوری نگاه کرد.

«هر دو؟»

«بله.»

«پس من باید چی کار کنم؟»

مرینت لبخند زد.

«تو کاتریشیا رو بگیر.»

ادرین فوراً او را در آغوش گرفت.

«سلام کوچولو.»

کاتریشیا گریه‌اش را آرام کرد.

ادرین با تعجب گفت:

«ساکت شد.»

مرینت خندید.

«صدای بابا رو شناخت.»

ادرین لبخند زد.

«واقعاً؟»

«شاید.»

ادرین به دخترش نگاه کرد.

«پس منو می‌شناسی؟»

نوزاد آرام پلک زد.

ادرین لبخند زد.

«منم دوستت دارم.»


بفرمایید اینم دوتا پارت پشت هم 

حمایت یادتون نره💖