p11

دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق می‌افتاد.

پادشاهی شب و روز سال‌هاست در جنگ‌اند.

اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمین‌هایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره می‌زنند.

در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزاده‌ی شب می‌شود.

او از تاریکی متنفر است.

ادرین به نور اعتماد ندارد.

اما وقتی سرنوشت آن‌ها را کنار هم قرار می‌دهد...

کدام‌یک زودتر تسلیم می‌شود؛ غرور یا قلب؟

نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی

از زبان مرینت

بعد از رفتن نینو، دیگه نتونستم ساکت بمونم.

مستقیم به سمت اتاق ادرین رفتم و در زدم.

— ادرین؟

صدایش از داخل آمد:

— بیا داخل.

وارد شدم.

ادرین کنار پنجره ایستاده بود.

— باید باهات حرف بزنم.

برگشت و گفت:

— درباره چی؟

با ناراحتی گفتم:

— درباره ازدواج.

چند لحظه سکوت کردم و بعد مستقیم پرسیدم:

— اگه یکی دیگه رو دوست داری، چرا هیچ مخالفتی با ازدواج ما نمی‌کنی؟

چشم‌های ادرین گرد شد.

— چی؟

— امروز توی باغ شنیدم که گفتی سال‌ها منتظرش بودی. پس چرا با ازدواج با من مخالفت نمی‌کنی؟

ادرین چند لحظه ساکت ماند.

بعد آرام گفت:

— چون... اون کسی که درباره‌ش حرف می‌زدم، تو بودی.

خشکم زد.

— چی؟

ادرین گردنبندش را از گردنش بیرون آورد.

— اون روزی که توی باغ همدیگه رو دیدیم... من یه گل برات آوردم. ولی وقتی برگشتم، تو رفته بودی.

گردنبند را باز کرد و عکس را نشانم داد.

— سال‌ها حتی اسمت رو نمی‌دونستم. فقط اون خاطره رو یادم مونده بود.

با ناباوری نگاهش کردم.

— پس... اون حرف‌هایی که توی باغ می‌زدی...

آرام سرش را تکان داد.

— داشتم تمرین می‌کردم چطور بهت بگم که همون دختر بچه‌ای هستی که سال‌ها پیش دیدمش.

چند لحظه هیچ‌کداممان حرف نزدیم.

ادرین ادامه داد:

— من از این ازدواج ناراضی نبودم، مرینت. چون نمی‌دونستم دختر اون خاطره تویی... اما وقتی فهمیدم، دیگه این ازدواج برای من فقط یک پیمان سیاسی نبود.

به عکس داخل گردنبند نگاه کردم.

حالا همه چیز معنی پیدا کرده بود.

و من تمام این مدت...

کاملاً اشتباه فهمیده بودم.


بفرمایید یه پارت دیگه و حمایت یادتون نره 🩷🩷🩷