بزن رو ادامه مطلب دیگه ایساده منو نگاه میکنه🙄

سلام بچه ها میدونم که یک دو روزی میشه که از اخرین گلوله پارت ندادم اما الان اومدم با یک پارت طولانی

پس برو بخون


از زبان آدرین

صدای دختر هنوز توی سرم می‌پیچید.

«داداش... من هنوز منتظرم.»

چند لحظه همان‌جا ایستاده بودم و به بلندگوی خاموش سقف خیره شده بودم.

فلیکس دستش را روی شانه‌ام گذاشت.

«آدرین؟»

جواب ندادم.

مرینت آرام جلو آمد.

«آدرین، باید بریم.»

بهش نگاه کردم.

«اون صدا...»

«می‌دونم.»

«نه، تو نمی‌فهمی.»

صدایم لرزید.

«من مطمئنم این صدا رو قبلاً شنیدم.»

مرینت چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد آرام گفت:

«پس باید بفهمیم کجا.»

از اتاق بیرون آمدیم.

اما صدای دختر هنوز در ذهنم تکرار می‌شد.

داداش...

چرا این کلمه این‌قدر آشنا بود؟

و چرا هر بار صدایش را می‌شنیدم، قلبم درد می‌گرفت؟

از زبان مرینت

همگی از بایگانی بیرون آمدیم.

فلیکس لپ‌تاپش را باز کرد و شروع به جست‌وجوی اطلاعات مربوط به «خانه‌ی قدیمی» کرد.

نینو گفت:

«خب، چند تا خونه‌ی قدیمی توی پاریس داریم؟»

فلیکس بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:

«خیلی زیاد.»

آلیا گفت:

«پس باید یه سرنخ دیگه داشته باشیم.»

عکس دختر را روی میز گذاشتم.

پشت عکس فقط دو کلمه نوشته شده بود:

خانه‌ی قدیمی

عکس را برداشتم و دوباره نگاه کردم.

این بار چیزی در گوشه‌ی تصویر توجهم را جلب کرد.

یک ساختمان کوچک در پس‌زمینه دیده می‌شد.

آرام گفتم:

«صبر کنید.»

همه برگشتند.

عکس را روی لپ‌تاپ گذاشتم و بزرگش کردم.

«این ساختمون رو می‌بینید؟»

آدرین نزدیک آمد.

چند ثانیه به عکس خیره شد.

بعد گفت:

«اون ساختمان...»

فلیکس ناگهان دستش را روی صفحه گذاشت.

«صبر کن.»

چند لحظه جست‌وجو کرد.

بعد با تعجب گفت:

«شناختمش.»

پرسیدم:

«کجاست؟»

«حومه‌ی پاریس. نزدیک یه مرکز نگهداری کودکان قدیمی.»

آلیا پرسید:

«مرکز نگهداری؟»

فلیکس سرش را تکان داد.

«آره. سال‌هاست تعطیله.»

آدرین آرام گفت:

«اسمش؟»

فلیکس صفحه را نگاه کرد.

«مرکز لورین.»

همین که اسم را شنیدم، آدرین ناگهان دستش را روی سرش گذاشت.

«لورین...»

به طرفش رفتم.

«آدرین؟»

چشم‌هایش را بست.

نفسش سنگین شده بود.

«یه دختر...»

فلیکس به او نزدیک شد.

«چی یادت اومده؟»

آدرین آرام گفت:

«یه دختر اونجا بود.»

مکث کرد.

«یه دختر که همیشه دنبال من و فلیکس راه می‌رفت.»

پرسیدم:

«اسمش؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد زمزمه کرد:

«زویی.»

از زبان آدرین

همین که اسم را گفتم، انگار چیزی در ذهنم شکست.

تصویرها یکی‌یکی برگشتند.

یک حیاط بزرگ.

باران.

یک تاب زنگ‌زده.

فلیکس که کنارم ایستاده بود.

و دختری با موهای روشن که با لبخند به ما نگاه می‌کرد.

زویی.

صدایش را شنیدم:

«آدرین، قول بده هیچ‌وقت تنهام نذاری.»

چشم‌هایم را باز کردم.

مرینت روبه‌رویم ایستاده بود.

«آدرین؟»

آرام گفتم:

«اسمش زویی بود.»

فلیکس سرش را گرفت.

«آره...»

به او نگاه کردم.

«تو هم یادت اومد؟»

چشم‌هایش را بست.

«ما سه نفر با هم بزرگ شدیم.»

آلیا با تعجب پرسید:

«سه نفر؟»

فلیکس گفت:

«من، آدرین و زویی.»

به عکس نگاه کردم.

تصویر یک دختر کوچک دوباره جلوی چشمم آمد.

خواهرم نبود.

اما برای من و فلیکس...

چیزی بیشتر از یک دوست بود.

مثل خواهر.

مثل خانواده.

مرینت پرسید:

«پس چرا هیچ‌کدومتون تا امروز چیزی ازش یادتون نبود؟»

سکوت کردیم.

هیچ‌کدام جواب را نمی‌دانستیم.

تا اینکه مرینت پوشه‌ی ۳۴۲ را برداشت.

«شاید جواب داخل پرونده باشه.»

از زبان مرینت

صفحات پرونده را یکی‌یکی ورق زدم.

آخرین صفحه...

یک گزارش قدیمی بود.

شروع به خواندن کردم:

«در تاریخ... سه کودک از مرکز لورین ناپدید شدند.»

آدرین آرام گفت:

«سه کودک...»

ادامه دادم:

«دو پسر و یک دختر.»

فلیکس زیر لب گفت:

«ما...»

صفحه را برگرداندم.

پایین گزارش نوشته شده بود:

دو پسر پیدا شدند. دختر همچنان مفقود است.

زیر آن فقط یک اسم دیده می‌شد:

زویی

هیچ نام خانوادگی‌ای وجود نداشت.

آلیا پرسید:

«همین؟»

سرم را تکان دادم.

«هیچ اطلاعاتی درباره‌ی خانواده‌اش نیست.»

فلیکس گفت:

«یعنی حتی نمی‌دونیم پدر و مادرش چه کسانی بودن؟»

«نه.»

آدرین به پرونده خیره شد.

«پس چرا اسمش توی پرونده هست؟»

گفتم:

«چون کسی عمداً اطلاعاتش رو حذف کرده.»

همه ساکت شدند.

ناگهان فلیکس گفت:

«واتریک چطور؟»

نگاهش کردم.

«چی؟»

«شاید به اون مربوط باشه.»

سرم را تکان دادم.

«نه.»

آدرین پرسید:

«چرا؟»

پوشه‌ی دیگری را برداشتم.

«چون واتریک همین چند روز پیش دستگیر شده.»

فلیکس گفت:

«پس نمی‌تونه کسی باشه که پانزده سال پیش زویی رو برده.»

«دقیقاً.»

آدرین آرام گفت:

«پس کی این کار رو کرده؟»

جوابی نداشتم.

از زبان مرینت

همان شب تصمیم گرفتیم به مرکز لورین برویم.

ساعت نزدیک دو نیمه‌شب بود.

ساختمان قدیمی وسط جنگل کوچکی قرار داشت.

دیوارهایش ترک خورده و پنجره‌هایش شکسته بود.

ماشین را خاموش کردم.

آدرین پیاده شد.

چند لحظه به ساختمان خیره ماند.

«اینجا...»

پرسیدم:

«چی؟»

«همین‌جا بود.»

فلیکس هم پیاده شد.

چند ثانیه به ساختمان نگاه کرد.

«آره.»

جلو رفتیم.

در ورودی نیمه‌باز بود.

آدرین اسلحه‌اش را آماده کرد.

«کسی اینجاست.»

آرام گفتم:

«پس با احتیاط میریم.»

وارد شدیم.

راهرو تاریک بود.

روی دیوارها هنوز نقاشی‌های بچه‌ها دیده می‌شد.

یکی از نقاشی‌ها توجهم را جلب کرد.

سه کودک کنار هم کشیده شده بودند.

دو پسر و یک دختر.

بالای سرشان با مداد قرمز نوشته شده بود:

خانواده

آدرین جلو رفت.

دستش را روی نقاشی کشید.

«این رو من کشیدم.»

فلیکس گفت:

«نه.»

آدرین برگشت.

فلیکس به گوشه‌ی نقاشی اشاره کرد.

«امضای منه.»

هر دو به نقاشی خیره شدند.

آدرین لبخند خیلی کوتاهی زد.

اما چشمانش خیس شده بود.

آلیا آرام گفت:

«پس زویی واقعاً برای شما مثل خواهر بوده.»

آدرین جواب نداد.

ناگهان صدای قدمی از طبقه‌ی بالا آمد.

همه آماده شدیم.

آدرین به من نگاه کرد.

«من میرم بالا.»

گفتم:

«با هم.»

لبخند کوچکی زد.

«باشه.»

از زبان آدرین

با احتیاط از پله‌ها بالا رفتیم.

در انتهای راهرو یک اتاق نیمه‌باز بود.

وارد شدیم.

داخل اتاق یک تخت کوچک قرار داشت.

روی تخت...

یک عروسک قدیمی بود.

کنارش هم یک نوار کاست.

روی نوار نوشته شده بود:

برای آدرین و فلیکس

دستم لرزید.

فلیکس گفت:

«پخشش کنیم؟»

مرینت دستگاه قدیمی را پیدا کرد.

نوار را داخلش گذاشتیم.

صدای خش‌خش آمد.

بعد...

صدای یک دختر بچه.

«آدرین؟ فلیکس؟»

خشکم زد.

صدای زویی بود.

«اگه این نوار رو پیدا کردید، یعنی من دیگه اونجا نیستم.»

فلیکس جلو آمد.

صدای زویی ادامه پیدا کرد:

«من نمی‌دونم چرا بزرگترا از ما می‌ترسن.»

مکث.

«ولی یه چیز رو فهمیدم.»

صدای نفس‌هایش می‌لرزید.

«اون‌ها می‌خوان کاری کنن که شما منو فراموش کنید.»

قلبم فرو ریخت.

زویی ادامه داد:

«اگه یه روز منو یادتون نبود... تقصیر شما نیست.»

صدای گریه‌اش آمد.

«فقط قول بدید اگه دوباره منو پیدا کردید...»

چند ثانیه سکوت.

«منو تنها نذارید.»

بعد صدای باز شدن در آمد.

زویی با ترس گفت:

«یکی اومد.»

صدای مردی از دور شنیده شد:

«زویی.»

دختر گفت:

«نه...»

مرد گفت:

«وقتشه بریم.»

زویی با گریه گفت:

«ولی من قول دادم منتظر آدرین و فلیکس بمونم.»

مرد جواب داد:

«اون‌ها دیگه برنمی‌گردن.»

زویی فریاد زد:

«دروغ میگی!»

نوار قطع شد.

اتاق در سکوت فرو رفت.

فلیکس آرام گفت:

«اون مرد کی بود؟»

هیچ‌کس جواب نداشت.

ناگهان صدایی از پشت سرمان آمد.

«کسی که قرار نبود این نوار رو پیدا کنید.»

همه برگشتیم.

مردی در چارچوب در ایستاده بود.

همان مردی که در عکس دیده بودیم.

مارتل.

اسلحه‌ام را بالا آوردم.

«دست‌ها بالا!»

مارتل آرام دست‌هایش را بالا برد.

اما لبخند می‌زد.

مرینت گفت:

«تو پانزده سال کجا بودی؟»

مارتل جواب داد:

«جایی که نمی‌تونستم برگردم.»

با عصبانیت گفتم:

«زویی کجاست؟»

لبخندش محو شد.

چند ثانیه به من خیره ماند.

بعد گفت:

«هنوز زنده‌ست.»

قلبم تند زد.

«کجاست؟»

مارتل جواب نداد.

فقط یک کارت سیاه از جیبش بیرون آورد و روی زمین انداخت.

روی کارت نوشته شده بود:

S-27 — پرونده ۲۷

به کارت خیره شدم.

«این یعنی چی؟»

مارتل گفت:

«یعنی چیزی که فکر می‌کنی درباره‌ی گذشته‌ات می‌دونی... دروغه.»

فلیکس جلو آمد.

«پس حقیقت چیه؟»

مارتل به من نگاه کرد.

«تو باید خودت یادت بیاد، آدرین.»

ناگهان صدای شلیک آمد.

مارتل روی زمین افتاد.

مرینت فریاد زد:

«مارتل!»

به سمت پنجره دویدم.

سایه‌ی یک نفر بین درخت‌ها ناپدید شد.

فلیکس کنار پنجره ایستاد.

چند ثانیه بعد آرام گفت:

«من اون آدم رو می‌شناسم.»

برگشتم.

«کیه؟»

فلیکس با چهره‌ای رنگ‌پریده گفت:

«یکی از افراد قدیمی S-27.»

مرینت پرسید:

«مطمئنی؟»

فلیکس سرش را تکان داد.

«آره.»

همان لحظه گوشی مرینت زنگ خورد.

شماره ناشناس.

مرینت جواب داد.

«الو؟»

چند ثانیه سکوت.

بعد صدای مردی از پشت خط آمد:

«مرینت دوپن‌چنگ.»

مرینت اخم کرد.

«تو کی هستی؟»

«کسی که می‌دونه دنبال چه چیزی هستید.»

«زویی کجاست؟»

مرد خندید.

«هنوز همون سؤال رو می‌پرسید.»

مرینت گفت:

«جواب بده.»

صدایش جدی شد.

«اگه می‌خوای زویی رو پیدا کنی، دنبال واتریک نگرد.»

مرینت خشکش زد.

مرد ادامه داد:

«واتریک تازه دستگیر شده و چیزی از زویی نمی‌دونه.»

تماس قطع شد.

همه ساکت ماندیم.

فلیکس به من نگاه کرد.

«پس کسی دیگه‌ای پشت این ماجراست.»

به نوار کاست نگاه کردم.

صدای زویی دوباره در ذهنم پیچید.

«اگه دوباره منو پیدا کردید... منو تنها نذارید.»

مشت‌هایم را محکم کردم.

«پیدات می‌کنم، زویی.»

به تاریکی بیرون پنجره خیره شدم.

«این بار دیگه تنهات نمی‌ذارم.»

پایان پارت


اگر خوشت اومد حمایت فراموشت نشه 

دیدین چه پارت طولانی بود 10059 تا کاراکتر