شب و روز پارت 10
· · خواندن 2 دقیقه بزن رو ادامه مطلب دیگه وایساده منو نگاه میکنه
شب و روز پارت 10
سلام دوستان اومدیم با پارت جدید❤️
بدو برو بخون و حمایت یادت نره
دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق میافتاد.
پادشاهی شب و روز سالهاست در جنگاند.
اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمینهایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره میزنند.
در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزادهی شب میشود.
او از تاریکی متنفر است.
ادرین به نور اعتماد ندارد.
اما وقتی سرنوشت آنها را کنار هم قرار میدهد...
کدامیک زودتر تسلیم میشود؛ غرور یا قلب؟
نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی
از زبان مرینت شب، همه دور میز شام نشسته بودیم. از وقتی وارد سالن شده بودم، حتی یک بار هم به ادرین نگاه نکرده بودم. غذا جلوی رویم بود، اما اشتهایی نداشتم. ادرین چند بار نگاهم کرد، ولی چیزی نگفت. بالاخره سکوت را شکستم.
— پدر، من هنوز هم میخوام این ازدواج لغو بشه.
پدرم قاشقش را روی میز گذاشت و با عصبانیت نگاهم کرد.
— مرینت! باز شروع کردی؟
— بله، چون هنوز جوابم عوض نشده.
صدای پدرم بلند شد:
— این ازدواج برای صلح دو پادشاهیه! دیگه دربارهاش بحث نمیکنیم!
— ولی این زندگی منه! سکوت سنگینی حاکم شد.
نگاهی کوتاه به ادرین انداختم. سرش پایین بود و ناراحتی توی چهرهاش کاملاً مشخص بود.
اما برخلاف انتظارم، از لغو ازدواج دفاع نکرد. هیچ چیزی نگفت. همین سکوتش بیشتر ناراحتم کرد. بعد از شام، ادرین از سالن بیرون رفت. نینو چند لحظه بعد دنبالش رفت.
از زبان نینو ادرین را در راهرو پیدا کردم. کنارش رفتم.
— ادرین؟
جوابی نداد.
— چی شده؟ از وقتی شام شروع شده یه جوری شدی.
ادرین آهی کشید.
— هیچی.
— ادرین، من تو رو میشناسم. این «هیچی» گفتنت یعنی یه چیزی شده.
ادرین لحظهای سکوت کرد و بعد به گردنبندی که دور گردنش بود نگاه کرد.
— فقط... فکر نمیکردم مرینت اینقدر بخواد این ازدواج تموم بشه.
نینو با تعجب نگاهش کرد.
— تو ناراحتی؟ ادرین لبخند خیلی کمرنگی زد.
— آره...
اما دلیلش را نگفت. نینو نمیدانست ادرین از مدتها قبل، حتی قبل از اینکه بفهمد آن دختر بچه مرینت بوده، به این ازدواج به چشم یک اجبار نگاه نمیکرد. و
نمیدانست دلیل ناراحتی ادرین فقط حرفهای امشب نبود... بلکه ترس از دست دادن دختری بود که تازه فهمیده بود همان خاطرهی قدیمی زندگیاش است.
حمایت یادت نره ها😍