مون مارتر
· · خواندن 2 دقیقه مون مارتر
پارت سی و سوم
از زبان ادرین
نسیم آرام میان شاخههای درختان میپیچید.
مرینت روی لبهی چمنها نشست و به منظرهی شهر خیره شد.
خورشید کمکم پشت ساختمانها پنهان میشد و چراغهای شهر یکییکی روشن میشدند.
کنارش نشستم.
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدیم.
مرینت لبخند زد.
میدونی...
چی؟
این اولین باره که بعد از مدتها، بدون اینکه به برنامهی فردام فکر کنم، فقط از یه غروب لذت میبرم.
لبخند زدم.
پس ارزش داشت.
او سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
خیلی.
همان لحظه گوشیام لرزید.
مینو بود.
تماس را جواب دادم.
بله؟
صدای مضطربش از آن طرف خط آمد.
ادرین، الان کجایی؟
چرا؟
فقط بگو کجایی.
اخم کردم.
بیرون شهرم.
مینو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
وقتی برگشتی، اخبار رو ببین... و فعلاً با هیچ خبرنگاری حرف نزن.
تماس قطع شد.
مرینت با نگرانی نگاهم کرد.
اتفاقی افتاده؟
نمیدونم...
گوشی را باز کردم.
اولین خبری که روی صفحه آمد، باعث شد نفسم بند بیاید.
«تصاویر اختصاصی از قرار عاشقانهی ادرین اگرست و مرینت در خارج از شهر!»
عکسهایی از چند دقیقه قبل منتشر شده بود.
عکس من و مرینت، وقتی کنار هم به غروب نگاه میکردیم.
عکسی که از زاویهای دور گرفته شده بود و طوری به نظر میرسید که انگار در یک قرار خصوصی عاشقانه هستیم.
مرینت گوشی را از دستم گرفت.
چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد آه بلندی کشید.
یعنی... حتی اینجا هم دنبالمون کردن؟
سری تکان دادم.
ظاهراً آره.
چند لحظه هر دو ساکت ماندیم.
بعد آرام گفتم:
ببخشید...
مرینت این بار نگذاشت جملهام تمام شود.
ادرین...
نگاهم کرد.
قول داده بودیم دوست باشیم، یادت هست؟
لبخند محوی زدم.
آره.
پس هر مشکلی هم پیش بیاد... با هم حلش میکنیم.
برای چند ثانیه فقط به چشمانش نگاه کردم.
در آن لحظه، برای اولین بار احساس کردم...
دیگر در این ماجرا تنها نیستم.