مون مارتر 

پارت سی و دوم

 از زبان مرینت

دو هفته بعد...

«دوست.»

هر بار که این کلمه را به یاد می‌آوردم، بی‌اختیار لبخند می‌زدم.

در این دو هفته، تقریباً هر روز با ادرین پیام رد و بدل کرده بودیم.

گاهی فقط یک «صبح بخیر».

گاهی عکسی از یک فنجان قهوه.

گاهی هم بحثی طولانی درباره‌ی موسیقی، فیلم یا کتاب.

عجیب بود...

با اینکه مدت زیادی از آشنایی‌مان نمی‌گذشت، حرف زدن با او هیچ‌وقت سخت نبود.

همان لحظه گوشی‌ام لرزید.

ادرین: «امروز تمرین داری؟»

لبخند زدم.

«آره. تا عصر توی استودیو هست

چند ثانیه بعد جواب داد.

«می‌تونم بعد از تمرین بیام دنبالت؟»

کمی فکر کردم.

«چرا؟»

«یه جایی هست که دوست دارم نشونت بدم.»

کنجکاو شدم.

«باشه. ساعت شش.»

 

---

ساعت شش عصر...

تمرینم تازه تمام شده بود.

از استودیو بیرون آمدم.

ادرین کنار ماشینش ایستاده بود.

همین که مرا دید، لبخند زد.

خسته نباشی.

ممنون.

 

در ماشین را برایم باز کرد.

سوار شدم و پرسیدم:

بالاخره می‌خوای بگی کجا می‌ریم؟

 

با شیطنت گفت:

اگه الان بگم، دیگه سورپرایز نمی‌شه.

 

چند دقیقه بعد از شلوغی شهر فاصله گرفتیم.

ماشین روی جاده‌ای پیچید که دو طرفش پر از درخت بود.

حدود نیم ساعت بعد، جلوی تپه‌ای سرسبز توقف کرد.

با تعجب پیاده شدم.

اینجا...؟

 

ادرین لبخند زد.

هر وقت از کار خسته می‌شم، میام اینجا.

 

چند قدم جلو رفتیم.

از بالای تپه، تمام شهر زیر پایمان دیده می‌شد.

خورشید آرام‌آرام پشت ساختمان‌ها غروب می‌کرد و آسمان به رنگ نارنجی و صورتی درآمده بود.

بی‌اختیار گفتم:

باورم نمی‌شه... همچین جایی نزدیک شهر باشه.

 

ادرین کنارم ایستاد.

اینجا رو فقط آدم‌های خیلی کمی می‌شناسن.

 

نسیم ملایمی وزید.

چند لحظه هر دو در سکوت به منظره نگاه کردیم.

بعد ادرین آرام گفت:

مرینت...

جانم؟

خوشحالم... اون شب مینو مجبورم کرد به کنسرتت بیام.

 

با خنده به او نگاه کردم.

پس باید یه هدیه برای مینو بگیریم.

 

او هم خندید.

حتماً.

 

سکوت دوباره بینمان نشست.

اما این بار...

سکوتمان دیگر غریبه نبود.

آرام و دلنشین بود؛ مثل سکوتی که فقط بین دو دوست صمیمی شکل می‌گیرد.

و هیچ‌کداممان متوجه نبودیم...

که چند متر آن‌طرف‌تر، پشت درخت‌ها، کسی دوربینش را روی ما تنظیم کرده بود.