مون مارتر
· · خواندن 2 دقیقه مون مارتر
پارت سی و یکم
از زبان ادرین
نور فلاش یک بار دیگر از پشت شیشهی کافه دیده شد.
مرینت ناخودآگاه به سمت پنجره برگشت.
آرام گفتم:
نگران نباش.
از جایم بلند شدم و پردهی کنار پنجره را کمی کشیدم.
بیرون، دو نفر با دوربین کنار ماشینشان ایستاده بودند.
نه جمعیتی بود...
نه هجوم خبرنگارها.
فقط دو عکاس که احتمالاً رد ما را پیدا کرده بودند.
به مرینت نگاه کردم.
نگران به نظر میرسید.
لبخند آرامی زدم.
از درِ اصلی نمیریم.
یعنی؟
صاحب این کافه دوست قدیمی خانوادهمونه. یه خروجی پشت ساختمان داره.
همان لحظه صاحب کافه به میزمان آمد.
آقای اگرست، اگر بخواید، میتونید از حیاط پشتی خارج بشید.
با تشکر سری تکان دادم.
حساب را پرداخت کردم و همراه مرینت به سمت آشپزخانه رفتیم.
او آرام گفت:
ببخشید...
نگاهش کردم.
برای چی؟
هر بار که با هم بیرون میایم، آخرش یه خبرنگار پیداش میشه.
خندهی کوتاهی کردم.
فکر کنم این بار، تقصیر هر دومونه.
لبخند محوی زد.
از درِ پشتی بیرون رفتیم.
حیاط کوچک و پر از گل بود.
هوای عصر خنک شده بود.
برای چند دقیقه، هیچ خبرنگاری اطرافمان نبود.
مرینت نفس راحتی کشید.
بالاخره سکوت...
سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم.
آره...
چند قدم کنار هم راه رفتیم.
نه کسی حرف میزد...
نه نیازی به حرف زدن بود.
همان سکوت، عجیب آرامشبخش بود.
وقتی به ماشینها رسیدیم، مرینت ایستاد.
نگاهم کرد و لبخند زد.
امروز... خوش گذشت.
برای من هم.
لحظهای مکث کردم.
مرینت...
بله؟
دوست دارم... این دیدارها فقط به خاطر مراسم و قراردادها نباشه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخندش آرامتر شد.
یعنی... میخوای باهام دوست باشی؟
بیاختیار خندیدم.
اگه خودت بخوای...
او دستش را به سمتم دراز کرد.
پس... از امروز، دوست.
به دستش نگاه کردم.
لبخند زدم و دستش را فشردم.
دوست.
هیچکداممان آن لحظه نمیدانستیم...
همان دست دادن ساده، قرار بود آغاز احساسی باشد که دیگر فقط «دوستی» نام نداشت.