عروسی‌شان باشکوه بود.

مرینت لباس عروسی‌اش را خودش طراحی کرده بود.

وقتی وارد سالن شد، ادرین برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن را فراموش کرد.

تام کنار سابین ایستاده بود.

الیا اشک می‌ریخت.

لوکا در ردیف اول نشسته بود.

وقتی مرینت به ادرین رسید، دستش را در دست او گذاشت.

ادرین آرام گفت:

«زیباترین عروس دنیایی.»

مرینت خندید.

«چاپلوسی نکن.»

«دیگه همسرمی. حق دارم.»

مراسم ادامه پیدا کرد.

حلقه‌ها در دستشان قرار گرفت.

و سرانجام...

مرینت و ادرین زن و شوهر شدند.

بعد از مراسم، لوکا به سمت ادرین رفت.

«فکر کنم بالاخره باید قبولت کنم.»

ادرین خندید.

«بالاخره.»

لوکا دستش را دراز کرد.

«فقط حواست به خواهرم باشه.»

ادرین دستش را فشرد.

«همیشه.»


حدود یک سال از ازدواجشان گذشته بود.

یک صبح، مرینت در آشپزخانه ایستاده بود.

ادرین وارد شد.

«صبح بخیر.»

مرینت جواب نداد.

ادرین متوجه حالتش شد.

«مرینت؟»

مرینت چیزی را پشت سرش پنهان کرده بود.

ادرین نزدیک شد.

«چی شده؟»

مرینت تست بارداری را نشانش داد.

ادرین چند ثانیه فقط نگاه کرد.

«این...»

مرینت لبخند زد.

«آره.»

ادرین چشمانش را بست.

بعد مرینت را در آغوش گرفت.

«من قراره پدر بشم؟»

مرینت خندید.

«ظاهراً.»

ادرین پیشانی‌اش را بوسید.

«من خوشبخت‌ترین مرد دنیام.»


حمایت هاتون خیلی کمه🥺