اخرین گلوله پارت 17
· · خواندن 3 دقیقه سلام بچه ها متاسفانه مشکلی پیش اومد نتونستم به موقع پارت بدم
اخرین گلوله 17
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
فقط صدای وزوز آرام مانیتور در اتاق شنیده میشد.
روی صفحه، همان عکس چهار کودک هنوز باقی مانده بود.
آدرین و فلیکس کنار هم ایستاده بودند و دختر کوچکی بین آنها بود.
دختر دست آدرین را گرفته بود و با دست دیگرش گوشهی لباس فلیکس را گرفته بود.
نگاهش کردم.
«شما واقعاً هیچ چیزی یادتون نمیاد؟»
فلیکس سرش را تکان داد.
«نه.»
آدرین آرام گفت:
«ولی حس میکنم این عکس رو قبلاً دیدم.»
«کجا؟»
«نمیدونم.»
دوباره به تصویر نگاه کرد.
چند لحظه بعد اخم کرد و دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
«صبر کن...»
فلیکس سریع برگشت سمتش.
«آدرین؟»
آدرین چشمهایش را بست.
«یه خونه...»
صدایش آرام بود.
«یه خونهی بزرگ.»
من نزدیکتر شدم.
«چی میبینی؟»
«یه راهرو.»
مکث کرد.
«صدای بارون میاد.»
فلیکس با نگرانی پرسید:
«چیز دیگهای؟»
آدرین نفس عمیقی کشید.
«یه دختر کوچیک توی راهروئه.»
قلبم تند زد.
«همین دختر؟»
چشمهایش را باز کرد و به عکس نگاه کرد.
«نمیدونم.»
فلیکس ناگهان گفت:
«آدرین، ادامه نده.»
آدرین به او نگاه کرد.
«چرا؟»
فلیکس چیزی نگفت.
«فلیکس؟»
«نمیدونم.»
اما صورتش نشان میداد که چیزی را پنهان میکند.
من متوجه شدم.
«تو یه چیزی یادت اومده.»
فلیکس نگاهش را از من دزدید.
«نه.»
«دروغ نگو.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
«فقط یه صدا.»
آدرین پرسید:
«چه صدایی؟»
فلیکس به مانیتور خیره شد.
«یه دختر میخندید.»
آدرین آرام گفت:
«منم صدای خندهش رو شنیدم.»
نگاهم بین آن دو جابهجا شد.
«پس این دختر برای شما مهم بوده.»
فلیکس جواب نداد.
همان لحظه چراغ مانیتور چشمک زد.
تصویر عکس محو شد و یک فایل جدید باز شد.
پرونده ۳۴۲ — فایل صوتی شماره ۷
آدرین جلو رفت.
«پخش کن.»
فلیکس دستش را روی موس گذاشت.
«مطمئنی؟»
«آره.»
فایل پخش شد.
اول فقط صدای خشخش بود.
بعد صدای مردی شنیده شد.
«آدرین، فلیکس... اگه این فایل رو میشنوید، یعنی حافظهتون هنوز کامل برنگشته.»
آدرین با تعجب به صفحه خیره شد.
صدای مرد ادامه داد:
«نباید به کسی اعتماد کنید.»
ناگهان صدای یک دختر بچه از پشت زمینه شنیده شد.
«داداش...»
آدرین خشکش زد.
فایل ادامه پیدا کرد.
«اون دختر...»
صدای مرد برای چند ثانیه قطع شد.
بعد با صدای پایینتری گفت:
«نباید هیچوقت بفهمه که شما برادرهاش هستید.»
فایل ناگهان قطع شد.
اتاق در سکوت فرو رفت.
فلیکس به صفحه خیره مانده بود.
آدرین آرام پرسید:
«برادرهاش؟»
من به فلیکس نگاه کردم.
«یعنی اون دختر...»
فلیکس حرفم را قطع کرد.
«هنوز نمیدونیم.»
آدرین با عصبانیت گفت:
«ولی فایل واضح گفت برادرهاش!»
«آدرین، آروم باش.»
«چطور آروم باشم؟ ما داریم دربارهی یه نفر حرف میزنیم که ممکنه بخشی از گذشتهی ما باشه!»
ناگهان صدای تقی از پشت سرمان آمد.
هر سه برگشتیم.
در اتاق نیمهباز بود.
فلیکس اسلحهاش را بیرون کشید.
«کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
آدرین جلو رفت.
من چراغقوه را روی راهرو انداختم.
خالی بود.
اما روی زمین یک پاکت سفید قرار داشت.
آدرین آن را برداشت.
روی پاکت فقط یک حرف نوشته شده بود:
Z
پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس کوچک بود.
همان دختر.
این بار تنها.
پشت عکس نوشته شده بود:
«اگر میخواهید حقیقت را بفهمید، خانهی قدیمی را پیدا کنید.»
آدرین عکس را محکم در دستش گرفت.
«میریم اونجا.»
فلیکس گفت:
«الان؟»
«آره.»
من کیفم را برداشتم.
«منم میام.»
آدرین نگاه کوتاهی به من کرد.
«میدونستم.»
فلیکس آهی کشید.
«باشه. ولی هیچکس از گروه جدا نمیشه.»
از اتاق بیرون رفتیم.
اما درست قبل از اینکه از راهرو خارج شویم، صدای همان دختر بچه دوباره از بلندگوی سقف پخش شد:
«داداش...»
آدرین ایستاد.
صدای کودک دوباره آمد:
«من هنوز منتظرم.»
و بعد همهچیز خاموش شد.