🌙 شب و روز ☀️
· · خواندن 2 دقیقه p9
دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق میافتاد.
پادشاهی شب و روز سالهاست در جنگاند.
اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمینهایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره میزنند.
در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزادهی شب میشود.
او از تاریکی متنفر است.
ادرین به نور اعتماد ندارد.
اما وقتی سرنوشت آنها را کنار هم قرار میدهد...
کدامیک زودتر تسلیم میشود؛ غرور یا قلب؟
نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی
زبان راوی
آن شب، ادرین به تنهایی به باغ رفت؛ همان باغی که سالها قبل برای اولین بار مرینت را دیده بود.
روی همان نیمکت نشست و آرام با خودش حرف میزد.
— چطور بهش بگم؟
چند لحظه سکوت کرد.
ادرین هنوز در باغ تنها بود و با خودش حرف میزد.
— باید بهش بگم...
چند لحظه سکوت کرد.
— باید بگم که از همون بچگی...
نفس عمیقی کشید و دوباره جملهاش را تمرین کرد.
— من سالهاست که...
اما قبل از اینکه جملهاش را تمام کند، صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
ادرین متوجه نشد.
مرینت وارد باغ شده بود، اما فقط چند کلمهی آخر را شنید.
— ...سالهاست که منتظرش بودم.
مرینت ایستاد.
با خودش فکر کرد:
«منتظر کی بوده؟»
چند لحظه به ادرین نگاه کرد.
«پس واقعاً کسی رو دوست داره...»
نگاهش را پایین انداخت.
حالا دیگر مطمئن شده بود.
اگر ادرین شخص دیگری را دوست داشت، این ازدواج نه برای او درست بود و نه برای خودش.
مرینت آرام برگشت و از باغ بیرون رفت.
این بار تصمیمش جدیتر از همیشه بود.
باید این ازدواج را به هر قیمتی به هم میزد.
از زبان مرینت
ظهر، همه برای ناهار دور میز جمع شده بودیم.
چند دقیقهای ساکت بودم تا بالاخره رو به پدرم کردم.
— پدر، من هنوز میخوام این ازدواج بهم بخوره.
پدرم با تعجب نگاهم کرد.
— مرینت، دوباره شروع نکن.
— ولی من نمیخوام با ادرین ازدواج کنم!
ادرین که آن طرف میز نشسته بود، ساکت شد.
پدرم با عصبانیت گفت:
— این ازدواج برای صلح دو پادشاهیه!
— اما من باید به خاطر صلح، تمام زندگیام رو کنار بذارم؟
صدایم بالا رفت.
— من حتی نمیدونم ادرین واقعاً چی میخواد!
ادرین سرش را پایین انداخت.
پدرم ناگهان با عصبانیت گفت:
— بس کن مرینت! چند بار باید بهت بگم این تصمیم دیگه گرفته شده؟!
سکوت سنگینی روی میز افتاد.
نگاهم را پایین انداختم.
چشمم به ادرین افتاد.
چهرهاش ناراحت بود.
اما چیزی نگفت.
پدرم نفس عمیقی کشید و گفت:
— این ازدواج به خاطر آیندهی هر دو پادشاهیه، نه خواستهی شخصی تو.
لبم را به هم فشردم.
اما هنوز یک سؤال توی ذهنم بود:
«اگر ادرین واقعاً عاشق شخص دیگریه... چرا باید این ازدواج رو ادامه بدیم؟»
و نمیدانستم سکوت ادرین، بیشتر از حرفهای پدرم ناراحتش کرده بود.
بفرمایید و حمایت یادتون نره