چند ماه بعد، پروژه‌ی بزرگی در فرانسه به مرینت پیشنهاد شد.

یکی از بزرگ‌ترین برندهای فرانسوی می‌خواست برای مجموعه‌ی جدیدش با او همکاری کند.

پروژه چند ماه زمان می‌برد.

مرینت پرونده را روی میز گذاشت.

«این پروژه خیلی مهمه.»

ادرین نگاهش کرد.

«می‌خوای قبولش کنی؟»

«باید قبولش کنم.»

ادرین لبخند زد.

«پس قبولش کن.»

مرینت تعجب کرد.

«ناراحت نمی‌شی؟»

«چرا.»

«پس؟»

ادرین دستش را گرفت.

«اما نمی‌خوام هیچ‌وقت به خاطر من از آرزوهات دست بکشی.»

مرینت سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.

«دلم برات تنگ می‌شه.»

«من همین فرانسه‌ام.»

مرینت خندید.

«درسته.»

ادرین گفت:

«پس نهایتاً چند ساعت از هم دوریم.»

مرینت لبخند زد.

«قول؟»

«قول.»


چند ماه بعد، ادرین مرینت را به همان پل الکساندر سوم برد.

چراغ‌های شهر روی آب سن می‌درخشیدند.

مرینت به منظره نگاه کرد.

«چرا اینجا؟»

ادرین گفت:

«چون اینجا خاطره داریم.»

«چه خاطره‌ای؟»

«اولین باری که فهمیدم دیگه نمی‌تونم فقط رقیبت باشم.»

مرینت لبخند زد.

«کی بود؟»

«خیلی وقت پیش.»

ادرین جعبه‌ی کوچکی بیرون آورد.

مرینت نفسش بند آمد.

ادرین زانو زد.

«مرینت دوپنچنگ...»

مرینت دستش را جلوی دهانش گذاشت.

«می‌دونم زندگی با من همیشه آسون نیست.»

مرینت خندید.

ادرین لبخند زد.

«اما می‌خوام تمام آینده‌ام رو با تو بسازم.»

جعبه را باز کرد.

«با من ازدواج می‌کنی؟»

اشک در چشمان مرینت جمع شد.

«بله.»

ادرین حلقه را در دستش گذاشت.

مرینت او را در آغوش گرفت.


حمایت فراموشت نشه💟