پارت بعدی — از زبان مرینت

به تصویر خیره شده بودم.

سه کودک در عکس بودند.

آدرین، فلیکس...

و یک دختر کوچک ناشناس.

آدرین با اخم گفت:

«این دختر کیه؟»

فلیکس سرش را تکان داد.

«نمی‌دونم.»

اما لحنش مطمئن نبود.

به عکس نزدیک شدم.

«عجیبه... چرا تصویر صورتش پوشونده شده؟»

فلیکس گفت:

«شاید کسی عمداً نمی‌خواسته هویتش مشخص بشه.»

آدرین هنوز به عکس نگاه می‌کرد.

ناگهان دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت.

«صبر کن...»

به طرفش رفتم.

«چی شد؟»

چشم‌هایش را بست.

«یه چیزی... یادم اومد.»

فلیکس پرسید:

«چی؟»

آدرین چند ثانیه سکوت کرد.

«صدای خنده.»

«صدای کی؟»

سرش را تکان داد.

«نمی‌دونم.»

دوباره به عکس نگاه کرد.

«ولی این دختر رو قبلاً دیدم.»

فلیکس آرام گفت:

«منم همین حس رو دارم.»

همان لحظه تصویر روی مانیتور تغییر کرد.

عکس دختر ناپدید شد و فقط یک کلمه روی صفحه ظاهر شد:

Z

مرینت زیر لب گفت:

«Z...»

آدرین به صفحه خیره ماند.

برای لحظه‌ای انگار چیزی در ذهنش جرقه زد.

یک دختر کوچک.

موهای روشن.

یک دست کوچک که دست او را گرفته بود.

صدایی که می‌گفت:

«آدرین... نرو.»

چشم‌هایش را باز کرد.

نفسش سنگین شده بود.

فلیکس پرسید:

«چی دیدی؟»

آدرین جواب نداد.

فقط آرام گفت:

«یه نفر داشت گریه می‌کرد.»

من پرسیدم:

«کی؟»

آدرین به عکس خیره شد.

«نمی‌دونم.»


سلام دوستان این پارت رو کوتاه دادم تا پارت 17 رو امشب بدم 
پس منتظرپارت 17 باشید