اخرین گلوله پارت 15
· · خواندن 7 دقیقه سلام دوستان امدم با پارت 15 اخرین گلوله
برو بخون تا سردرگم تر بشی😁
از زبان مرینت
چند ثانیه به امضای روی برگه خیره ماندم.
جوهر همان رنگی بود که روی کارتهای سیاه دیده بودم؛ مشکی، اما با تهرنگی متمایل به آبی که در نور معمولی به سختی قابل تشخیص بود.
آدرین پرسید:
«چی شده؟»
برگه را بالا گرفتم.
«این جوهر رو میشناسم.»
فلیکس نزدیکتر آمد.
«از کجا؟»
«کارتهای S-27.»
نینو گفت:
«مطمئنی؟»
«بله.»
آلیا با تعجب گفت:
«ولی این پرونده پانزده سال قدمت داره.»
سرم را تکان دادم.
«دقیقاً.»
آدرین اخم کرد.
«یعنی میگی کسی که پرونده رو پانزده سال پیش بسته، همون کسیه که الان کارتهای S-27 رو میفرسته؟»
«هنوز نمیگم همونه.»
به برگه نگاه کردم.
«ولی احتمال ارتباطش خیلی زیاده.»
فلیکس گفت:
«باید بفهمیم اون زمان چه کسانی به این جوهر یا این نوع پروندهها دسترسی داشتن.»
آدرین ناگهان گفت:
«بایگانی.»
همه نگاهش کردیم.
«چی؟»
گفت:
«پروندههای محرمانهی قدیمی فقط توی بایگانی اصلی نگهداری میشن. اگه کسی بخواد به پروندهی مارتل، پروندهی ۳۴۲ یا حتی اطلاعات مربوط به من و فلیکس دسترسی داشته باشه، باید وارد همون بخش بشه.»
مرینت گفتم:
«پس میریم بایگانی.»
آلیا سریع گفت:
«الان؟»
«بله.»
نینو نگاهی به ساعت انداخت.
«ولی تقریباً نیمهشبه.»
لبخند زدم.
«برای کسی که پانزده سال منتظر ما بوده، بعید میدونم ساعت براش مهم باشه.»
آدرین لبخند کوتاهی زد.
«این یکی رو قبول دارم.»
از زبان آدرین
پنج دقیقه بعد، من و مرینت جلوی در بایگانی ایستاده بودیم.
فلیکس و نینو سیستم امنیتی رو کنترل میکردن و آلیا هم دوربینهای راهرو رو زیر نظر داشت.
کارت دسترسی رو کشیدم.
چراغ قرمز شد.
مرینت گفت:
«دوباره.»
دوباره امتحان کردم.
باز هم قرمز.
«رمز عوض شده.»
مرینت جلو آمد.
«عجیبه.»
«چی؟»
«من امروز صبح به بایگانی دسترسی داشتم.»
به صفحه نگاه کردم.
«یعنی کسی بعد از رفتن ما رمز رو تغییر داده.»
صدای فلیکس از بیسیم آمد:
«آدرین، مرینت، از این لحظه دوربینهای طبقهی بایگانی قطع شدن.»
مرینت سریع گفت:
«قطع شدن؟»
«بله. حدود سی ثانیه پیش.»
به مرینت نگاه کردم.
او هم به من نگاه کرد.
گفتم:
«فکر کنم کسی نمیخواد وارد بایگانی بشیم.»
مرینت لبخند زد.
«پس حتماً چیز مهمی اونجاست.»
یک کارت فلزی از جیبش بیرون آورد.
«این رو از سرهنگ گرفتم.»
کارت رو روی دستگاه کشید.
این بار چراغ سبز شد.
در باز شد.
با احتیاط وارد شدیم.
ردیفهای بلند قفسهها در تاریکی دیده میشدن.
مرینت چراغقوهاش رو روشن کرد.
«پرونده ۳۴۲...»
شروع کردیم به جستوجو.
چند دقیقه گذشت.
بالاخره پوشه رو پیدا کردم.
«اینجاست.»
مرینت سریع کنارم آمد.
پوشه رو بیرون کشیدم.
اما به محض اینکه بازش کردیم، متوجه شدیم چیزی سر جاش نیست.
صفحات پرونده ناقص بودن.
مرینت گفت:
«چند صفحه کم شده.»
«چندتا؟»
«هفت صفحه.»
به فهرست نگاه کردم.
«صفحههای ۲۷ تا ۳۳.»
مرینت ناگهان ساکت شد.
«۲۷ تا ۳۳...»
«چی؟»
به من نگاه کرد.
«S-27.»
قلبم فرو ریخت.
«یعنی کسی عمداً همین صفحات رو برداشته.»
صدای قدمی از انتهای راهرو آمد.
هر دو همزمان برگشتیم.
هیچکس نبود.
مرینت آرام گفت:
«ما تنها نیستیم.»
اسلحهام رو آماده کردم.
«پشت سر من بمون.»
«دستور میدی؟»
«این بار آره.»
«قبوله.»
آرام در راهرو حرکت کردیم.
دوباره صدای قدم آمد.
این بار نزدیکتر.
من به سمت پیچ راهرو رفتم.
ناگهان سایهای از جلوی ما رد شد.
دویدم دنبالش.
«ایست!»
مرینت پشت سرم آمد.
سایه وارد یک اتاق کوچک شد.
در رو باز کردم.
خالی بود.
فقط یک پنجرهی باز.
روی زمین یک تکه کاغذ افتاده بود.
خم شدم و برداشتمش.
یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«همیشه یک قدم عقبتری، آدرین.»
مرینت کاغذ رو از دستم گرفت.
پشتش رو نگاه کرد.
«این دستخط رو میشناسم.»
بهش نگاه کردم.
«از کجا؟»
«روی اولین کارت S-27 هم همین دستخط بود.»
چشمهام رو ریز کردم.
«پس این همون آدمه.»
مرینت جواب داد:
«احتمالاً.»
همان لحظه صدای فلیکس از بیسیم آمد:
«آدرین! مرینت! سریع برگردید اتاق کنترل!»
با عجله برگشتیم.
وقتی وارد اتاق شدیم، فلیکس جلوی مانیتور ایستاده بود.
صورتش کاملاً جدی بود.
پرسیدم:
«چی شده؟»
به صفحه اشاره کرد.
«دوربین یکی از راهروهای قدیمی هنوز فعاله.»
مرینت گفت:
«کدوم راهرو؟»
فلیکس جواب داد:
«راهروی زیرزمین.»
آدرین گفتم:
«اونجا که تعطیله.»
فلیکس سر تکون داد.
«دقیقاً.»
تصویر دوربین رو بزرگ کرد.
راهرویی تاریک دیده میشد.
و یک نفر در انتهای آن ایستاده بود.
مرینت گفت:
«بزرگنمایی کن.»
تصویر واضحتر شد.
مردی با کت تیره جلوی دوربین ایستاده بود.
صورتش مشخص نبود.
اما چیزی در دستش داشت.
یک پوشه.
فلیکس گفت:
«اون پوشه...»
من نزدیک مانیتور شدم.
روی پوشه یک شماره نوشته شده بود.
۳۴۲
مرینت آرام گفت:
«مارتل.»
از زبان مرینت
بدون معطلی به سمت زیرزمین رفتیم.
آدرین جلو بود و من پشت سرش.
در انتهای راهرو یک در فلزی قدیمی وجود داشت.
باز بود.
و پشت در...
یک اتاق کوچک.
اما مرد داخل تصویر دیگر آنجا نبود.
فقط یک صندلی خالی باقی مانده بود.
روی صندلی همان پوشه قرار داشت.
آدرین گفت:
«این خیلی آسونه.»
گفتم:
«بیش از حد.»
نزدیک پوشه شدم.
«تلهست.»
آدرین گفت:
«میدونم.»
«پس چرا داری نزدیک میشی؟»
لبخند زد.
«چون تو هم داری نزدیک میشی.»
چشم غرهای بهش رفتم.
«خیلی بامزهای.»
با دستکش پوشه رو برداشتم.
صفحه اول خالی بود.
صفحه دوم هم.
صفحه سوم...
یک عکس.
عکس همان مرد ناشناس.
اما این بار صورتش واضح بود.
چند لحظه به عکس خیره شدم.
آدرین گفت:
«میشناسینش؟»
گفتم:
«نه.»
فلیکس از پشت سرمان گفت:
«من میشناسمش.»
هر سه برگشتیم.
فلیکس عکس رو گرفت.
رنگ صورتش پرید.
«این...»
آدرین نزدیک شد.
«کیه؟»
فلیکس به عکس خیره شده بود.
«بازرس ژولین مارتل.»
سکوت.
نینو گفت:
«ولی مارتل پانزده سال پیش مفقود شده.»
فلیکس آرام گفت:
«میدونم.»
آلیا پرسید:
«پس این عکس جدید نیست؟»
فلیکس عکس رو برگردوند.
پشتش تاریخ داشت.
سه روز پیش.
همه ساکت شدیم.
آدرین گفت:
«سه روز پیش؟»
سرم رو تکان دادم.
«یعنی مارتل زندهست.»
همان لحظه صدای تقی از پشت سرمان آمد.
در اتاق بسته شد.
آدرین سریع برگشت.
«همه عقب!»
چراغها خاموش شدند.
چند ثانیه تاریکی مطلق بود.
بعد یک چراغ قرمز کوچک روی دیوار روشن شد.
صدای مردی از بلندگو پخش شد:
«بالاخره پیدام کردید.»
مرینت گفتم:
«مارتل؟»
صدای خندهی آرامی آمد.
«اسمم رو هنوز یادتون نرفته.»
آدرین فریاد زد:
«کجایی؟»
«همین نزدیکی.»
«چرا این کارها رو میکنی؟»
صدای مارتل آرام شد.
«چون پانزده سال پیش، حقیقت رو از شما گرفتن.»
مرینت گفت:
«چه حقیقتی؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد گفت:
«حقیقت اینکه شما سه نفر...»
صدا قطع شد.
چراغها دوباره روشن شدند.
در باز شد.
اما هیچکس پشتش نبود.
روی دیوار روبهرو فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اولین خاطرهتان را پیدا کنید.»
آدرین به دیوار خیره شد.
فلیکس آرام گفت:
«آدرین...»
آدرین جواب نداد.
من بهش نگاه کردم.
صورتش تغییر کرده بود.
«چی شده؟»
آرام گفت:
«یادم اومد.»
«چی؟»
دستش رو روی سرش گذاشت.
«اون شب... ما سه نفر واقعاً همدیگه رو میشناختیم.»
قلبم تند زد.
«من و تو؟»
سرش رو تکان داد.
«من، فلیکس... و تو.»
«چی یادته؟»
آدرین چشمهاش رو بست.
«تو گریه میکردی.»
ساکت شدم.
«چرا؟»
«چون اون مرد میخواست ما رو از هم جدا کنه.»
فلیکس جلو آمد.
«و بعد؟»
آدرین آرام گفت:
«تو دست منو گرفته بودی.»
چشمهایم پر از تعجب شد.
آدرین ادامه داد:
«و بهم گفتی...»
مکث کرد.
«گفتی نذار فلیکس رو ببرن.»
فلیکس خشکش زد.
«یعنی...»
آدرین به من نگاه کرد.
«مرینت، تو اون شب ما رو نجات دادی.»
نفس در سینهام حبس شد.
«من؟»
سرش رو تکون داد.
«آره.»
اما قبل از اینکه چیزی بگم، صدای مارتل دوباره از بلندگو آمد:
«حالا که اولین خاطره برگشت...»
صدای قفل شدن درهای زیرزمین شنیده شد.
«وقتشه دومین خاطره رو هم به یاد بیارید.»
چراغها قرمز شدند.
و روی مانیتور کوچک اتاق، تصویری از سه کودک ظاهر شد.
من.
آدرین.
فلیکس.
اما این بار...
چهارمین نفر هم در تصویر بود.
یک دختر کوچک دیگر.
دختری که صورتش با یک علامت سیاه پوشانده شده بود.
زیر تصویر فقط یک جمله نوشته شده بود:
«او هنوز زنده است.»
مرینت آرام گفت:
«این دختر کیه؟»
آدرین به تصویر خیره شد.
و ناگهان زمزمه کرد:
«خواهرمون...»
سردرگم شدی گلم؟
پس حمایت یادت نره😊