دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق می‌افتاد.

پادشاهی شب و روز سال‌هاست در جنگ‌اند.

اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمین‌هایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره می‌زنند.

در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزاده‌ی شب می‌شود.

او از تاریکی متنفر است.

ادرین به نور اعتماد ندارد.

اما وقتی سرنوشت آن‌ها را کنار هم قرار می‌دهد...

کدام‌یک زودتر تسلیم می‌شود؛ غرور یا قلب؟

نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی

در پادشاهی روز از زبان مرینت
به عکس داخل گردنبند نگاه کردم یکهو یادم اومد اون روزبا یک پسر هم سن خودم داخل باغ در حال بازی بودیم لوکا اومد و از من و اون با دوربین عکاسی کوجیکش یک عکس گرفت بعد اینکه لوکا رفت اون پسر بچه گفت همینجا بشین تا بیام 
منم یکم منتظر موندم یکهو چشمم خورد به یک گل قشنگ رفتم سمتش و داشتم بوش میکردم که یهو پدرم اومد و گفت(مرینت اینجا چیکار میکنی همه جا رو دنبالت گشتم بیا باید بریم) و من رو بلند کرد و برد دیگه هیچ وقت اون پسر بچه رو ندیدم خیلی چیزی ازش یادم نمیاد  یعنی کی بوده اها اون زمان لوکا از من بزرگ تر بود باید یادش باشه اون پسر بچه کیه 
در پادشاهی روز از زبان لوکا 
داشتم تو کتاب خونه کتاب (سیاست پادشاهی روز)رو میخوندم که مرینت اومد
(لوکا اینجایی؟خدارو شکر پیدات کردم)

(اره اینجام چیکارم داشتی؟)

(ببین این عکس رو یادته؟)

و یک گردنبند که یک عکس کوچیک داخلش بود رو بهم نشون داد

از زبان مرینت

وقتی عکس رو بهش نشون دادم چشم هاش گرد شد ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت (نه)

(لوکا دروغ نگو من میدونم این عکس رو تو گرفتی)

(اون عکس رو از کجا اوردی ؟)

(اینش الان مهم نیست بهم بگو اون پسر بچه ای که کنار من بود رو یادته؟)

لوکا ساکت به پایین نگاه کرد

(بهم بگو لوکا)

(اون،اون)

(اون چی لوکا؟)

(اون ادرین شاهزاده شب بود)

وقتی این جمله رو شنیدم دیگه هیچی نمیشنیدم یعنی من و اون قبلا هم رو دیده بودیم

سریع از کتاب خونه اومدم بیرون و به سمت اتاقی که برای ادرین اختصاص دیده شده بود رفتم

وقتی رسیدم دیدیم داره به یک گردنبند نگاه میکنه دقیقا مثل مال من بود

سریع به سمتش رفتم و گفتم (بده ببینمش )

اون با تردید گردنبند رو داد به من تا دوتا تیکه ی عکس رو کنار هم گذاشتم چشم هام گرد شد رو کردم بهش و گفتم(تو منو از روز اول شناخته بودی درسته؟)

ادرین هیچی نگفت فقط نگاهش رو به سمت پایین انداخت

و همون نگاه جواب سوالم بود

(چرا بهم نگفتی)

ادرین هیچی نگفت فقط نگاهش رو به زمین دوخت

عصبانی بودم کلی سوال داشت تو ذهنم میگذشت

گردنبندش رو بهش پس دادم و سریع و بدون دوباره نگاه کردنش اونجا رو ترک کردم

(مرینت صبر کن)

میشنیدم که صدام میکنه ولی دیگه هیچی برام مهم نبود


حمایت فراموشتون نشه ❤️