بعد از آن روز، رابطه‌ی مرینت و ادرین کم‌کم برای خانواده و دوستانشان آشکار شد.

لوکا همان‌طور که قول داده بود، طرف مرینت بود.

اما رفتار خودش با ادرین تغییر زیادی نکرد.

اگر ادرین وارد خانه می‌شد، لوکا فقط نگاهش می‌کرد.

اگر ادرین شوخی می‌کرد، لوکا جواب کوتاهی می‌داد.

و اگر ادرین بیش از حد به مرینت نزدیک می‌شد، لوکا با نگاه هشدارآمیزی به او خیره می‌شد.

یک روز ادرین کنار مرینت نشسته بود.

لوکا از کنارشان رد شد.

ایستاد.

به ادرین نگاه کرد.

«دستت رو از روی شونه‌ی خواهرم بردار.»

مرینت با خنده گفت:

«لوکا!»

ادرین خندید و دستش را برداشت.

«باشه.»

لوکا گفت:

«ممنون.»

و رفت.

مرینت سرش را تکان داد.

«تو هیچ‌وقت باهاش کنار نمیای.»

ادرین گفت:

«زمان می‌بره.»

مرینت لبخند زد.

«ولی ته قلبش دوستت داره.»

ادرین گفت:

«فکر نکنم.»

«داره.»

چند ماه بعد، ادرین برای اولین بار رسماً به شام خانوادگی دوپنچنگ دعوت شد.

تام جدی نشسته بود.

سابین لبخند می‌زد.

مرینت کنار ادرین بود.

لوکا روبه‌روی آن‌ها نشسته بود.

تام گفت:

«خب، ادرین.»

«بله؟»

«می‌خوام بدونم نیتت نسبت به دخترم چیه.»

ادرین صاف نشست.

«جدیه.»

لوکا زیر لب گفت:

«امیدوارم.»

مرینت با آرنج آرام به لوکا زد.

«بس کن.»

تام لبخند زد.

«من فقط می‌خوام مرینت خوشحال باشه.»

ادرین گفت:

«من هم همین رو می‌خوام.»

سابین لبخند زد.

«پس فکر کنم مشکلی نباشه.»

لوکا آه کشید.

«من هنوز قانع نشدم.»

مرینت خندید.

«تو اصلاً قرار نیست قانع بشی.»


حمایت یادتون نره❤️