اخرین گلوله پارت 14
· · خواندن 11 دقیقه سلام بچه ها اومدم با پارت 14 اخرین گلوله
اگر میخوای بیشتر از این سردرگم بشی برو بخون
فصل بعد: مرحله دوم
از زبان آدرین
تصویر مرد ناشناس از روی تمام مانیتورها ناپدید شد.
چند ثانیه همه مات به صفحههای خاموش خیره موندیم.
نینو اولین کسی بود که سکوت رو شکست.
گفت:
«خب... این دیگه اصلاً عادی نیست.»
فلیکس به سمت سیستم اصلی رفت و شروع کرد به بررسی مانیتورها.
«صبر کنید، شاید بشه ردش رو زد.»
آلیا سریع کنار فلیکس رفت.
«منم کمک میکنم.»
من اما هنوز به جملهای که مرد گفته بود فکر میکردم.
«کسی که شما سه نفر رو از هم جدا کرد.»
سه نفر؟
من، فلیکس و مرینت؟
چرا؟
من اصلاً مرینت رو قبل از چند روز پیش نمیشناختم.
حداقل... تا جایی که یادم میاومد.
نگاهم ناخودآگاه سمت مرینت رفت.
اون هم ساکت ایستاده بود و به مانیتور خیره شده بود.
نزدیکش شدم.
«مرینت.»
سرش رو به سمتم برگردوند.
«هوم؟»
«تو به چیزی که اون مرد گفت باور داری؟»
چند لحظه سکوت کرد.
«نمیدونم.»
«یعنی چی نمیدونی؟»
«یعنی جملهش خیلی حسابشده بود.»
ابروهام رو بالا بردم.
«حسابشده؟»
«آره. نگفت ما رو از چی جدا کرده. نگفت چه زمانی. حتی نگفت منظورش از "سه نفر" دقیقاً ما سه نفریم.»
کمی مکث کرد.
«فقط کاری کرد که خودمون به این نتیجه برسیم.»
چند ثانیه بهش خیره موندم.
بعد لبخند کوچیکی زدم.
«برای همین رئیس شدی.»
مرینت با تعجب نگاهم کرد.
«چی؟»
«هیچی. فقط... خوب تحلیل کردی.»
لبخند خیلی کوچیکی زد.
«بالاخره یکی باید توی این گروه فکر کنه.»
«منم فکر میکنم.»
«آره، بیشتر مواقع با صدای بلند.»
«خیلی بامزهای.»
«میدونم.»
فلیکس از آن طرف اتاق گفت:
«بچهها! فکر کنم یه چیزی پیدا کردم.»
همه سریع سمتش رفتیم.
فلیکس صفحهی سیستم رو نشونمون داد.
«رد اتصال پاک شده، ولی یه چیز عجیبه.»
نینو پرسید:
«چی؟»
«این پیام از داخل شبکهی خودمون پخش شده.»
آلیا با تعجب گفت:
«یعنی یکی وارد سیستم پایگاه شده؟»
فلیکس سر تکون داد.
«بدتر.»
«چی بدتر؟»
«کسی که این کار رو کرده، از قبل دسترسی داشته.»
سکوت سنگینی افتاد.
من گفتم:
«یعنی یکی از خودمون؟»
فلیکس جواب نداد.
مرینت جلو رفت.
«نه لزوماً.»
همه بهش نگاه کردیم.
ادامه داد:
«ممکنه کسی سالها پیش اطلاعات دسترسی رو به دست آورده باشه.»
نینو گفت:
«ولی رمزهای امنیتی پایگاه مرتب عوض میشن.»
مرینت به صفحه اشاره کرد.
«پس باید بفهمیم این دسترسی دقیقاً از چه مسیری انجام شده.»
فلیکس گفت:
«دارم بررسی میکنم.»
مرینت سر تکون داد.
بعد به من نگاه کرد.
«آدرین.»
«بله؟»
«اون جملهای که روی شیشه نوشته شده بود رو یادت هست؟»
«کدوم؟»
«"بالاخره دوقلوها دوباره کنار هم قرار گرفتند."»
فلیکس سرش رو بالا آورد.
مرینت ادامه داد:
«اون جمله قبل از تماس تلفنی نوشته شده بود.»
گفتم:
«خب؟»
«یعنی کسی که اونجا بود، میدونست ما دوقلو هستیم.»
فلیکس گفت:
«خیلیها میدونن.»
مرینت سریع گفت:
«نه.»
فلیکس بهش نگاه کرد.
«چی؟»
«نه خیلیها.»
مرینت به من و فلیکس نگاه کرد.
«اطلاعات خانوادگی اعضای سنتیل عمومی نیست. حتی داخل پایگاه هم پروندههای شخصی هر مأمور سطح دسترسی خودش رو داره.»
فلیکس آرام گفت:
«پس کسی که اینو نوشته، اطلاعات شخصی ما رو داشته.»
مرینت سر تکون داد.
«دقیقاً.»
قلبم کمی تندتر زد.
این ماجرا داشت شخصی میشد.
از زبان مرینت
همهی مدارک رو دوباره روی میز گذاشتم.
سه چیز داشتیم:
کارت سیاه.
پیام روی شیشه.
و تماس ناشناس.
هیچکدوم به تنهایی معنای خاصی نداشتن.
اما وقتی کنار هم قرار میگرفتن...
یک الگو شکل میگرفت.
کسی میخواست ما رو به یک مکان مشخص بکشونه.
اما چرا؟
پروندهی S-27 قبلاً بسته شده بود.
یا حداقل چیزی که ما فکر میکردیم S-27 هست، دیگه موضوعیت نداشت.
من خودم اون پرونده رو حل کرده بودم.
پنج نفر ربوده شده بودن.
واتریک از اسم S-27 سوءاستفاده کرده بود.
اما چیزی که الان جلوی ما بود...
متفاوت بود.
این فرد از همون نماد استفاده میکرد.
پس شاید...
S-27 برای اون فقط یک اسم نبود.
یک نشونه بود.
گفتم:
«باید پروندهی قدیمی رو دوباره باز کنیم.»
آدرین گفت:
«همونی که واتریک توش بود؟»
«آره.»
فلیکس گفت:
«ولی اون پرونده بسته شده.»
«نه کاملاً.»
آلیا پرسید:
«چرا؟»
بهش نگاه کردم.
«چون ما فقط فهمیدیم واتریک یکی از آدمهای پشت اون ماجرا بوده.»
نینو گفت:
«ولی خودش رو گرفتیم.»
«درسته.»
مکث کردم.
«اما هنوز نمیدونیم چرا اسم S-27 روی کارتها بود.»
آدرین گفت:
«من فکر کردم اون فقط از اسم لیست استفاده کرده.»
«منم همین فکر رو میکردم.»
«ولی الان؟»
به کارت سیاه نگاه کردم.
«الان مطمئن نیستم.»
از زبان آدرین
حدود نیم ساعت بعد، همه مشغول بررسی پروندهی قدیمی بودن.
من و فلیکس کنار هم نشسته بودیم.
فلیکس گفت:
«یه چیزی پیدا کردم.»
به سمتش برگشتم.
«چی؟»
«یکی از کارتهای S-27.»
«خب؟»
«این کارت رو واتریک توی بازجویی گفته بود هیچوقت ندیده.»
ابروهام رو بالا بردم.
«ولی کارتها توی پرونده بودن.»
«دقیقاً.»
مرینت سریع به سمت ما اومد.
«چی گفتی؟»
فلیکس کارت رو روی میز گذاشت.
«واتریک ادعا کرده بود کارتها رو شخص دیگهای در محل قرار داده.»
مرینت پرسید:
«چه شخصی؟»
فلیکس پوشه رو ورق زد.
«هیچ اسمی نگفته.»
مرینت دستش رو روی چونهاش گذاشت.
«پس واتریک هم نفر اصلی نبوده.»
من گفتم:
«ولی خودش یکی از پنج نفر رو ربوده بود.»
مرینت گفت:
«احتمالاً.»
«احتمالاً؟»
«ممکنه واتریک فقط مجری بوده باشه.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«کسی که الان با ما تماس گرفته، احتمالاً همون کسیه که پشت واتریک بوده.»
نینو گفت:
«پس چرا بعد از پانزده سال دوباره برگشته؟»
مرینت جواب داد:
«این قسمت رو هنوز نمیدونم.»
من به کارت نگاه کردم.
یکدفعه متوجه چیزی شدم.
«مرینت.»
«بله؟»
کارت رو برداشتم.
«اینو ببین.»
پشت کارت رو بهش نشون دادم.
یک عدد خیلی کوچک پایین کارت نوشته شده بود.
27-03
مرینت چند لحظه بهش نگاه کرد.
«این قبلاً اینجا نبود.»
«چی؟»
«روی کارتهای پروندهی اصلی چنین عددی نبود.»
فلیکس گفت:
«مطمئنی؟»
«صددرصد.»
شروع کردم به بررسی بقیهی کارتها.
همهشون عدد داشتن.
یکی:
27-03
یکی:
27-07
یکی:
27-11
یکی:
27-19
و آخرین کارت:
27-21
مرینت به ترتیب کارتها نگاه کرد.
«اینها تاریخ نیستن.»
گفتم:
«شمارهان؟»
«احتمالاً.»
«شمارهی چی؟»
مرینت چیزی نگفت.
بعد ناگهان به سمت قفسهی پروندهها رفت.
«پروندههای قدیمی رو بیار.»
فلیکس پرسید:
«کدوما؟»
«پروندههای مربوط به همون پنج نفر.»
از زبان مرینت
حدود بیست دقیقه بعد، پنج پرونده روی میز بود.
یکییکی شمارهها رو بررسی کردم.
پروندهی قاضی: 27-03
پلیس: 27-07
وکیل: 27-11
دادستان: 27-19
بازپرس: 27-21
همه دقیقاً مطابق کارتها بودن.
اما یک سؤال وجود داشت.
چرا؟
آدرین گفت:
«پس این عددها شمارهی پروندهان.»
سرم رو تکون دادم.
«آره.»
فلیکس گفت:
«ولی چرا روی کارت سیاه نوشته شدن؟»
«برای اینکه کسی بفهمه این کارت مربوط به کدوم پروندهست.»
آدرین گفت:
«یعنی S-27 فقط اسم کلی این ماجرا بوده.»
«احتمالاً.»
نینو پرسید:
«پس اون آدمی که الان داره با ما بازی میکنه، چطور به این شمارهها دسترسی داره؟»
جوابی نداشتم.
تا اینکه چشمم به یک برگه افتاد.
یک برگهی قدیمی که لای پروندهی قاضی قرار داشت.
روی آن یک اسم نوشته شده بود.
بازرس ارشد ژولین مارتل
زیر اسمش چند خط توضیح بود.
«مسئول بررسی ارتباط میان پنج پرونده.»
خشکم زد.
آدرین پرسید:
«چی شده؟»
برگه رو بالا آوردم.
«این اسم رو ببین.»
فلیکس گفت:
«مارتل؟»
«آره.»
آلیا پرسید:
«کیه؟»
جواب دادم:
«کسی که پروندهی ارتباط بین اون پنج نفر رو بررسی میکرده.»
نینو گفت:
«پس چرا ما تا حالا اسمش رو ندیده بودیم؟»
برگه رو برگردوندم.
پشتش یک مهر قرمز بود:
پرونده مختومه — بازرس مفقودالاثر
آدرین نزدیکتر شد.
«مفقود شده؟»
سر تکون دادم.
«پانزده سال پیش.»
سکوت.
فلیکس گفت:
«پس شش نفر بودن.»
همه بهش نگاه کردیم.
«پنج نفری که ربوده شدن... و بازرس مارتل.»
آرام گفتم:
«دقیقاً.»
از زبان آدرین
ساعت نزدیک چهار صبح شده بود.
مرینت هنوز داشت پرونده رو میخوند.
بهش نگاه کردم.
چشمهاش قرمز شده بود.
گفتم:
«مرینت.»
«هوم؟»
«بسه.»
«نه.»
«چهار ساعته داری کار میکنی.»
«تو هم همینطور.»
«من خسته نیستم.»
نگاهم کرد.
«دروغ میگی.»
لبخند زدم.
«تو هم وقتی خستهای لجبازتر میشی.»
«من لجباز نیستم.»
«هستی.»
«نیستم.»
«هستی.»
«آدرین.»
«بله؟»
«ساکت شو.»
خندیدم.
اما چند لحظه بعد دیدم سرش رو روی دستش گذاشت.
آرام گفتم:
«مرینت.»
جوابی نداد.
فکر کردم خوابش برده.
بلند شدم، پتو رو برداشتم و روی شونههاش انداختم.
اما ناگهان چشمهاش رو باز کرد.
«تو هنوز بیداری؟»
«آره.»
«چرا؟»
«چون یکی باید مراقب باشه رئیس ارشد خانوم دوپنچنگ از شدت کار کردن غش نکنه.»
لبخند کوچیکی زد.
«خیلی مهربون شدی.»
«نه.»
«پس؟»
«نمیخوام فردا مجبور بشم رئیس جدید پیدا کنم.»
خندید.
«احمق.»
«خودتی.»
چند ثانیه ساکت موندیم.
بعد آرام گفت:
«آدرین؟»
«هوم؟»
«ممنون که کنارمی.»
لبخندم محو شد.
«همیشه.»
خودم هم از اینکه این کلمه رو اینقدر راحت گفتم تعجب کردم.
مرینت هم چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش رو از من گرفت.
«بخواب.»
«تو اول.»
«من کار دارم.»
«نه.»
«آدرین...»
«حداقل یک ساعت.»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد بالاخره گفت:
«باشه.»
از زبان مرینت
چند دقیقه بعد روی یکی از مبلهای اتاق استراحت دراز کشیدم.
آدرین صندلی روبهرو نشسته بود.
چشمهام کمکم سنگین شد.
آخرین چیزی که یادم میاد صدای آدرین بود که با فلیکس دربارهی پرونده حرف میزد.
اما قبل از اینکه خوابم ببره، یک تصویر خیلی کوتاه توی ذهنم ظاهر شد.
یک راهرو.
یک در.
و یک مرد که داشت از دور میرفت.
من پشت سرش فریاد میزدم:
«صبر کن!»
مرد برگشت.
اما صورتش رو ندیدم.
فقط یک جمله گفت:
«اگر روزی دوباره همدیگه رو دیدید، به آدرین اعتماد نکن.»
چشمهام رو باز کردم.
نفسنفس میزدم.
آدرین کنارم ایستاده بود.
«مرینت؟»
بهش نگاه کردم.
برای یک لحظه همان جمله در ذهنم تکرار شد:
به آدرین اعتماد نکن.
اما نگاه آدرین...
نگاه نگرانش...
باعث شد بفهمم این فقط یک خاطرهی مبهمه.
شاید حتی خاطره هم نبود.
ممکن بود ذهنم به خاطر فشار پرونده این تصویر رو ساخته باشه.
آدرین گفت:
«کابوس دیدی؟»
چند لحظه بهش نگاه کردم.
بعد آرام جواب دادم:
«آره.»
«چی دیدی؟»
نمیدانستم باید بگم یا نه.
در نهایت گفتم:
«یه چیز نامفهوم.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
لبخند کوچکی زدم.
«نگران نباش.»
اما در دل خودم...
هنوز به آن جمله فکر میکردم.
به آدرین اعتماد نکن.
از زبان آدرین
صبح شده بود.
مرینت ظاهراً حالش خوب بود، اما میدونستم چیزی اذیتش میکنه.
چند بار خواستم ازش بپرسم، ولی منصرف شدم.
تا اینکه سر میز صبحانه بالاخره گفتم:
«میخوای دربارهی کابوست حرف بزنی؟»
قاشقش رو پایین گذاشت.
«نه.»
«باشه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد خودش گفت:
«آدرین.»
«جانم؟»
«اگر یه روز بفهمی کسی که بهش اعتماد کردی، از اول داشته بهت دروغ میگفته...»
نگاهش کردم.
«چی کار میکنی؟»
گفتم:
«اول دلیلش رو پیدا میکنم.»
«اگر دلیلش خوب نباشه؟»
«باز هم دلیلش رو میفهمم.»
«اگر خیانت کرده باشه؟»
مکث کردم.
«اون موقع دیگه تصمیم میگیرم.»
مرینت سرش رو پایین انداخت.
«جوابت خیلی عجیبه.»
«چرا؟»
«فکر میکردم بگی دیگه بهش اعتماد نمیکنی.»
لبخند زدم.
«اعتماد چیزی نیست که یکدفعه ساخته یا نابود بشه.»
نگاهم کرد.
«پس به من اعتماد داری؟»
بدون فکر جواب دادم:
«آره.»
چشمهاش کمی گرد شد.
«چرا؟»
«نمیدونم.»
لبخند زدم.
«فقط دارم.»
مرینت چند ثانیه ساکت موند.
بعد لبخند کوچکی زد.
«منم بهت اعتماد دارم.»
فلیکس که آن طرف میز نشسته بود، سرفهای ساختگی کرد.
«خب... من اینجاما.»
من و مرینت همزمان برگشتیم سمتش.
«چی؟»
فلیکس خندید.
«هیچی. صبح بخیر.»
نینو از پشت سر گفت:
«من که میگم این دوتا بالاخره یه روز اعتراف میکنن.»
مرینت سریع گفت:
«نینو!»
من هم گفتم:
«ولش کن.»
اما صورتم داغ شده بود.
فلیکس پوزخند زد.
«آره، معلومه.»
از زبان مرینت
ساعت هشت صبح، تصمیم گرفتیم دوباره پروندهی بازرس مارتل رو بررسی کنیم.
فلیکس اطلاعات بیشتری از بایگانی پیدا کرده بود.
اما درست وقتی پوشه رو باز کرد...
یک کاغذ از داخلش افتاد.
روی زمین.
خم شدم و برداشتمش.
یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«اگر میخواهید مارتل را پیدا کنید، دنبال کسی بگردید که پانزده سال پیش پرونده را بست.»
همه ساکت شدند.
آلیا گفت:
«ولی پرونده رو چه کسی بسته؟»
برگه رو برگردوندم.
پشتش یک امضا بود.
امضایی که تا آن لحظه هیچکس بهش توجه نکرده بود.
فرمانده سنتیل.
چشمهام رو ریز کردم.
آدرین آرام گفت:
«ولی فرمانده اون زمان...»
فلیکس جملهاش رو کامل کرد:
«پدرِ سرهنگ فعلی بود.»
نینو گفت:
«یعنی...»
به برگه خیره شدم.
«یعنی جواب پرونده ممکنه از همون داخل سنتیل شروع شده باشه.»
همان لحظه تلفن پایگاه زنگ خورد.
همه به هم نگاه کردیم.
من گوشی رو برداشتم.
«الو؟»
چند ثانیه هیچ صدایی نیامد.
بعد همان صدای مرد ناشناس گفت:
«خوب پیش رفتید، خانوم دوپنچنگ.»
اخم کردم.
«تو کی هستی؟»
خندهی کوتاهی کرد.
«هنوز زوده.»
«مارتل کجاست؟»
سکوت.
بعد گفت:
«خیلی نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.»
«چی میخوای؟»
«من چیزی نمیخوام.»
«پس چرا این کارها رو میکنی؟»
صدایش آرام شد.
«چون میخوام ببینم آیا شما واقعاً میتونید حقیقت رو پیدا کنید یا نه.»
گفتم:
«و اگر پیدا کنیم؟»
«اون موقع...»
مکث کرد.
«مرحلهی سوم شروع میشه.»
تماس قطع شد.
آدرین سریع پرسید:
«چی گفت؟»
بهش نگاه کردم.
«گفت مارتل نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنیم.»
فلیکس گفت:
«نزدیک؟ یعنی توی پاریس؟»
سرم رو تکون دادم.
«احتمالاً.»
اما چشمم دوباره به امضای روی کاغذ افتاد.
یک حس بد داشتم.
چون چیزی در این امضا آشنا بود.
نه خود امضا...
جوهرش.
همان رنگ جوهری که روی کارتهای سیاه استفاده شده بود.
و اگر حدسم درست بود...
کسی که پانزده سال پیش پرونده را بسته بود...
احتمالاً هنوز زنده بود.
و شاید...
هنوز هم به سنتیل دسترسی داشت.
سردرگم تر شدی گلم؟؟؟
پس حمایت فراموشت نشه😘