وقتی رقیبم بودی عاشقت شدم پارت5

پارت پنجم

راهرو

چند هفته بعد، رابطه‌ی آن‌ها آرام‌آرام از یک همکاری ساده فراتر رفت.

اما هنوز هیچ‌کدام چیزی را به زبان نیاورده بود.

یک شب، جلسه‌ی طولانی تمام شده بود. و همه ی کارکنان به جز مرینت و ادرین رفته بودند.

مرینت پرونده‌ها را در آغوش گرفته بود و در راهروی شرکت قدم می‌زد.

صدای قدم‌هایی پشت سرش شنید.

برگشت.

ادرین بود.

«هنوز نرفتی؟»

ادرین لبخند زد.

«تو هم نرفتی

مرینت گفت:

«من باید چند تا پرونده رو ببرم دفترم

ادرین نزدیک‌تر شد.

«کمکت می‌کنم

«لازم نیست

«می‌دونم

مرینت لبخند زد.

«پس چرا میای؟»

ادرین برای چند لحظه سکوت کرد.

«چون دوس دارم بیام

مرینت چیزی نگفت.

هر دو چند قدم دیگر در راهرو حرکت کردند.

وقتی به مقابل دفتر مرینت رسیدند، مرینت برگشت.

«شب بخیر

ادرین آرام گفت:

«شب بخیر

اما قبل از اینکه مرینت وارد دفتر شود، ادرین یک قدم جلو آمد.

مرینت یک قدم عقب رفت تا رسید به دیوار

ادرین دستش رو کنار مرینت گذاشت ولی فاصلش رو حفظ کرد

قلب مرینت تند میزد

ادرین گفت (اگر بخوای میتونم برم عقب)
مرینت به چشماش نگاه کرد و گفت
(نه)

ادرین آرام خم شد و پیشانی او را بوسید.

یک بوسه‌ی کوتاه و آرام.

مرینت برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.

ادرین عقب رفت.

«شب بخیر، مرینت

و رفت.

مرینت دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.

قلبش به‌شدت می‌تپید.

زیر لب گفت:

«ادرین...»

اما ادرین دیگر دور شده بود.

آن شب، مرینت برای اولین بار فهمید چیزی که میانشان شکل گرفته، دیگر فقط رقابت نیست.


حمایت یادتون نره❤️❤️