🌙 شب و روز ☀️

p5

دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق می‌افتاد.

پادشاهی شب و روز سال‌هاست در جنگ‌اند.

اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمین‌هایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره می‌زنند.

در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزاده‌ی شب می‌شود.

او از تاریکی متنفر است.

ادرین به نور اعتماد ندارد.

اما وقتی سرنوشت آن‌ها را کنار هم قرار می‌دهد...

کدام‌یک زودتر تسلیم می‌شود؛ غرور یا قلب؟

نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی

از زبان ادرین

همراه مرینت وارد تالار اصلی قصر شدیم.

درهای بزرگ تالار پشت سرمان بسته شد و صدای آرام بسته شدنشان در فضای وسیع تالار پیچید. نگاهم را به اطراف چرخاندم. خانواده‌ها روی مبل‌های سلطنتی نشسته بودند و فضای تالار برخلاف همیشه عجیب سنگین و ساکت بود.

پادشاه سرزمین روز، که در مرکز تالار نشسته بود، نگاهش را به ما دوخت و با لحنی جدی گفت:

ـ بشینید.

نگاهی به مبل‌ها انداختم.

تمام مبل‌ها پر بودند؛ به جز یک مبل دو نفرهٔ سلطنتی که درست روبه‌روی پادشاه قرار داشت.

مرینت هم متوجه آن شد.

برای چند ثانیه هیچ‌کداممان حرکت نکردیم.

کاملاً مشخص بود که این جای خالی اتفاقی نیست.

مرینت نفس آرامی کشید و من هم بدون حرف به سمت مبل رفتیم.

ناچار کنار یکدیگر نشستیم.

فاصله‌مان کم بود، اما هر دو طوری نشسته بودیم که انگار می‌خواستیم تا جای ممکن از هم دور باشیم.

پادشاه سرزمین روز دست‌هایش را روی دسته‌های مبل گذاشت و نگاه کوتاهی به پدرم انداخت.

بعد گفت:

ـ من و گابریل تصمیم گرفتیم مراسم نامزدی سه روز دیگر برگزار شود.

چند لحظه طول کشید تا حرفش را هضم کنم.

سه روز؟

نگاهم ناخودآگاه به پدرم رفت. چهره‌اش کاملاً آرام بود؛ انگار دربارهٔ برگزاری یک مهمانی معمولی صحبت می‌کردند.

اما مرینت به‌وضوح شوکه شده بود.

نگاهش را به سمت پدرش چرخاند و با صدایی که کمی می‌لرزید گفت:

ـ ولی پدر...

پدرش حتی اجازه نداد جمله‌اش تمام شود.

با لحنی خشک و قاطع گفت:

ـ ساکت.

مرینت همان لحظه ساکت شد.

نگاهش را پایین انداخت، اما از حالت صورتش می‌شد فهمید که هنوز هزار سؤال در ذهنش دارد.

من هم چیزی نگفتم.

راستش خودم هم نمی‌دانستم چه باید بگویم.

پادشاه دوباره ادامه داد:

ـ این ازدواج برای آیندهٔ هر دو سرزمین ضروری است. سال‌ها اختلاف میان سرزمین روز و شب ادامه داشته و این پیمان می‌تواند پایان آن باشد.

نگاهم به مرینت افتاد.

او هنوز به زمین خیره بود.

پادشاه کمی مکث کرد و سپس گفت:

ـ خانوادهٔ پادشاه شب یک هفته مهمان ما خواهند بود. در این مدت مقدمات جشن، مراسم نامزدی و پیمان میان دو سرزمین انجام می‌شود.

تالار دوباره در سکوت فرو رفت.

ناگهان سرم را بلند کردم و گفتم:

ـ مهمان؟

پادشاه سرزمین روز گفت:

ـ بله.

نمی‌دانستم باید از اینکه قرار بود مرینت بیشتر کنارم باشد خوشحال باشم، یا از ازدواج اجباری‌ای که هیچ‌کداممان انتخاب نکرده بودیم ناراحت.

با تردید پرسیدم:

ـ یعنی...؟

پادشاه گفت:

ـ ما خبر ازدواج‌تان را پخش کرده‌ایم.

مرینت ناگهان از جایش بلند شد.

ـ ببخشید، من باید برم.

پادشاه با لحنی جدی گفت:

ـ مرینت، برگرد.

مرینت مکث کرد و بدون اینکه به کسی نگاه کند، آرام گفت:

ـ حالم خوب نیست...

با نگرانی به او نگاه کردم. بعد نگاهم را به پادشاه دوختم و گفتم:

ـ بسپارینش به من.

مرینت از کنارم رد شد و به سمت در تالار رفت. سریع بلند شدم و دنبالش رفتم.

ـ مرینت، صبر کن!

دستش را گرفتم تا نگهش دارم، اما او ناگهان تعادلش را از دست داد و یک قدم به عقب برداشت و روی من افتاد.

برای چند ثانیه هر دو همان‌طور مات مانده بودیم.

بعد سریع از هم فاصله گرفتیم.

مرینت با خجالت نگاهش را پایین انداخت و گفت:

ـ راجع به این اتفاق چیزی به کسی نمی‌گی.

سریع گفتم:

ـ باشه!

هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای کوچکی از پشت سرمان آمد