🌙 شب و روز ☀️

p3

دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق می‌افتاد.

پادشاهی شب و روز سال‌هاست در جنگ‌اند.

اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمین‌هایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره می‌زنند.

در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزاده‌ی شب می‌شود.

او از تاریکی متنفر است.

ادرین به نور اعتماد ندارد.

اما وقتی سرنوشت آن‌ها را کنار هم قرار می‌دهد...

کدام‌یک زودتر تسلیم می‌شود؛ غرور یا قلب؟

نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی

از زبان مرینت 

پدرم گفت:

— با ادرین بروید اتاقت و صحبت کنید.

به شاهزاده نگاه کردم. چند لحظه نگاه‌هایمان به هم گره خورد و بعد هر دو به سمت اتاقم راه افتادیم.

راهروی قصر در سکوتی آرام فرو رفته بود. صدای قدم‌هایمان روی کف سنگی راهرو می‌پیچید و دوباره در سکوت محو می‌شد. وقتی به در اتاقم رسیدیم، دستگیره را گرفتم و در را باز کردم.

کنار در ایستادم و منتظر ماندم اول وارد شود. ادرین بدون حرفی از کنارم گذشت و وارد اتاق شد. من هم پشت سرش وارد شدم و در را آرام بستم.

به سمت تخت رفتم و روی آن نشستم. ادرین هم به طرف میز آرایش رفت و روی صندلی آن نشست.

چند دقیقه در سکوت گذشت.

هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتیم. سکوت بینمان آن‌قدر سنگین بود که حتی صدای آرام ساعت دیواری هم به گوش می‌رسید.

از زبان ادرین

به دختر روبه‌رویم نگاه کردم.

چهره‌اش انگار کمی ناراضی به نظر می‌رسید. نگاهش آرام بود، اما می‌توانستم بفهمم که این شرایط را دوست ندارد.

انگار او هم از این ازدواج اجباری راضی نبود.

خوب، من هم راضی نبودم.

من دلم را یک جای دیگر باخته بودم...

به دختر بچه‌ای که حتی او را نمی‌شناختم.

نگاهم را از مرینت گرفتم و آرام شروع کردم به کاویدن اتاق.

یک تخت بزرگ در گوشه اتاق قرار داشت. کمدی سلطنتی کنار دیوار بود و میز آرایش با ظرافت خاصی روبه‌روی پنجره قرار گرفته بود.

پرده‌های بلند و سلطنتی اتاق با رنگ‌های صورتی و یاسی تزئین شده بودند. نور ملایمی از میان پرده‌ها به داخل می‌تابید و فضای اتاق را گرم و آرام می‌کرد.

با اینکه اتاق کاملاً سلطنتی بود، اما برخلاف تصورم حس سرد و رسمی نداشت. رنگ‌های روشن و وسایل ظریف، حس خوبی به آدم می‌داد.

نگاهم آرام روی دیوارها چرخید.

تا اینکه چشمم روی قاب عکسی کنار دیوار قرار گرفت.

چند لحظه خیره به آن ماندم.

عکس دختر بچه‌ای بود با موهای سرمه‌ای و چشمان آبی.

قلبم برای لحظه‌ای ایستاد.

همان دختر بچه...

همان دختری که سال‌ها بود تصویرش در گوشه‌ای از ذهنم باقی مانده بود.

همان دختری که دلم را به او باخته بودم، بدون اینکه حتی نامش را بدانم.

نگاهم هنوز روی قاب عکس ثابت مانده بود.

سعی کردم با او صحبت کنم.

چند لحظه در سکت به اتاق نگاه کردم تا بالاخره ادرین خودش سکوت را شکست.

ادرین:

— خوب... الان ما باید چی بگیم؟

از زبان مرینت

نگاهش کردم. انگار خودش هم نمی‌دانست باید از کجا شروع کنیم.

گفتم:

— خوب، بهتره یکم از خودمون بگیم. مثلاً... چه رنگی بیشتر دوست دارید؟

ادرین بدون مکث گفت:

— سیاه.

کمی مکث کردم و گفتم:

— سفید.

گوشه لب ادرین بالا رفت.

— شروع خوبی بود.

با تعجب پرسیدم:

— چرا؟

— چون ظاهراً حتی رنگ مورد علاقه‌مون هم مخالف همه.

چشم‌هایم را کمی ریز کردم.

— خب، رنگ که چیز مهمی نیست.

ادرین لبخند کوتاهی زد.

— پس غذای مورد علاقه؟

— شیرینی.

این بار نوبت من بود که بدون مکث جواب بدهم.

ادرین:

— غذای تند.

با ناباوری نگاهش کردم.

— من از غذای تند متنفرم!

لبخندش کمی بیشتر شد؛ انگار از اینکه بالاخره توانسته بود من را به حرف بیاورد، خوشحال شده بود.

— پس اینم یکی دیگه.

با کمی حرص گفتم:

— حالا شما بپرسید.

ادرین کمی فکر کرد.

— دریا یا کوه؟

— دریا.

— کوه.

آهی کشیدم.

— باز هم مخالف.

ادرین با همان لبخند آرام گفت:

— ظاهراً داریم رکورد می‌زنیم.

بی‌اختیار لبخند خیلی کوچکی زدم، اما سریع صورتم را جدی کردم.

— شب رو دوست دارید یا روز؟

— شب.

— روز.

ابرویش را بالا انداخت.

— واقعاً هیچ نقطه مشترکی نداریم؟

گفتم:

— هنوز که چیزی پیدا نکردیم.

ادرین خندید و پرسید:

— شلوغی یا سکوت؟

— شلوغی.

— سکوت.

— سفر یا موندن در قصر؟

— سفر.

— موندن در قصر.

چند ثانیه به هم نگاه کردیم.

گفتم:

— موسیقی؟

— موسیقی آروم.

— من آهنگ‌های شاد و پرانرژی دوست دارم.

ادرین دوباره لبخند زد.

— جالبه.

— چی جالبه؟

— اینکه هرچی بیشتر حرف می‌زنیم، بیشتر می‌فهمم چقدر با هم فرق داریم.

اخم کوچکی کردم.

— شاید این خوب باشه.

— شاید.

چند لحظه سکوت کرد و بعد با شیطنت پرسید:

— خب، از چی بدتون میاد؟

نگاهش کردم.

— آدم‌های مغرور.

لبخند روی صورتش محو شد.

— جدی؟

— بله. خیلی.

— خب... من از آدم‌هایی که زود قضاوت می‌کنن خوشم نمیاد.

نگاهش کردم و گفتم:

— من هم از آدم‌هایی که فکر می‌کنن همیشه حق با خودشونه بدم میاد.

این بار ادرین نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

— پس این ازدواج واقعاً قراره جالب باشه.

با اخم گفتم:

— چرا؟

لبخندش را پنهان کرد و گفت:

— چون فکر کنم هر روز سر یه چیزی با هم بحث می‌کنیم.

چند لحظه سکوت کردم.

با اینکه هنوز از این ازدواج اجباری ناراضی بودم، عجیب بود که بعد از چند دقیقه صحبت، دیگر آن سکوت سنگین اول اتاق را احساس نمی‌کردم.

ادرین هم گاهی لبخند می‌زد؛ لبخندهایی کوتاه و گاه‌به‌گاه، انگار از اینکه توانسته بود مرا از آن سکوت بیرون بکشد، خودش هم تعجب کرده بود.

برای اولین بار از وقتی وارد اتاق شده بود، به نظر می‌رسید از این گفت‌وگو بدش نمی‌آید.

ادامه دارد.....