عشق

عشق

پارت 61/62/63/last 

زبان آدرین

وقتی مرینت آن حرف‌ها را زد...

احساس کردم تمام دردهایی که سال‌ها پنهان کرده بود، دوباره جلوی چشمم آمده‌اند.

او فکر می‌کرد ارزشش به چیزی است که می‌تواند به من بدهد...

اما نمی‌دانست.

من سال‌ها برای خودِ مرینت جنگیده بودم.

نه برای یک آینده‌ی بی‌نقص.

نه برای چیزی که ممکن بود یا ممکن نبود اتفاق بیفتد.

فقط برای خودش.

...

آن شب بعد از رفتن از خانه‌اش، تا ساعت‌ها در ماشین نشسته بودم.

به چراغ‌های شهر نگاه می‌کردم.

فکر می‌کردم چطور می‌توانم به او ثابت کنم که حرف‌هایم فقط یک جمله نیست.

که واقعاً تغییر کرده‌ام.

...

روز بعد، به جای رفتن به خانه‌ی مرینت، به مرکز حمایتی رفتم.

مرینت از دور مرا دید.

اما نزدیک نیامد.

من هم نرفتم.

فقط مشغول کارم شدم.

به آدم‌هایی که نیاز داشتند کمک کردم.

چون فهمیده بودم...

دوست داشتن واقعی یعنی احترام گذاشتن.

نه اینکه کسی را مجبور کنی باور کند.

...

چند روز بعد، یک بسته به دست آلیا دادم.

گفتم:

ـ لطفاً این رو به مرینت بده.

آلیا پرسید:

ـ داخلش چیه؟

لبخند کوچکی زدم.

ـ چیزهایی که باید خودش ببینه.

...

وقتی مرینت بسته را باز کرد، داخلش چند نامه بود.

نامه‌هایی که هیچ‌وقت برایش نفرستاده بودم.

در یکی از آن‌ها نوشته بودم:

«مرینت...

من نمی‌خوام تو به خاطر من قوی باشی.

نمی‌خوام وانمود کنی همه‌چیز خوبه.

فقط می‌خوام بدونی حتی در سخت‌ترین روزها هم، تو برای من همون آدم ارزشمندی هستی که همیشه بودی.»

...

آن شب آلیا با من تماس گرفت.

ـ آدرین...

مرینت نامه‌ها رو خوند.

چند لحظه سکوت کردم.

ـ چیزی گفت؟

آلیا آرام جواب داد:

ـ فقط گریه کرد.

چشمانم را بستم.

می‌دانستم گریه همیشه نشانه‌ی خوب یا بد بودن چیزی نیست.

اما شاید...

برای اولین بار، مرینت احساساتش را پنهان نکرده بود.

و همین...

یک قدم کوچک رو به جلو بود.

زبان مرینت

شش ماه گذشت...

شش ماهی که برای من پر از تغییر بود.

دیگر آن مرینتی نبودم که از دنیا فرار می‌کرد.

هنوز روزهای سخت داشتم...

اما یاد گرفته بودم با آن‌ها روبه‌رو شوم.

به طراحی برگشته بودم.

با آلیا دوباره مثل قبل حرف می‌زدم.

و مهم‌تر از همه...

دیگر از دوست داشتن نمی‌ترسیدم.

اما آدرین...

هنوز با فاصله کنارم بود.

نه اینکه دوستم نداشته باشد.

اتفاقاً همین بیشتر گیجم می‌کرد.

او بدون اینکه چیزی بخواهد، کنارم مانده بود.

...

یک صبح احساس عجیبی داشتم.

فکر کردم شاید از خستگی باشد.

اما چند روز که گذشت، تصمیم گرفتم برای اطمینان به پزشک مراجعه کنم.

وقتی جواب آزمایش آماده شد، دکتر لبخند زد.

ـ مرینت...

تبریک می‌گم.

چند ثانیه طول کشید تا معنی حرفش را بفهمم.

ـ یعنی...

دکتر سرش را تکان داد.

ـ بله.

اشک در چشمانم جمع شد.

تمام ترس‌ها...

تمام ناامیدی‌ها...

برای یک لحظه از ذهنم عبور کردند.

اما اولین فکری که کردم...

آدرین بود.

 

---

زبان آدرین

وقتی مرینت مقابلم ایستاد...

فهمیدم چیزی تغییر کرده.

چشم‌هایش هنوز همان چشم‌های آشنای من بود.

اما این بار...

ترس در آن‌ها کمتر بود.

ـ آدرین...

صدایش آرام می‌لرزید.

ـ من یه چیزی باید بهت بگم.

نگران شدم.

ـ چی شده؟

لبخند کوچکی زد.

اشک در چشمانش جمع شد.

ـ من فکر می‌کردم همه چیز رو از دست دادم...

ـ فکر می‌کردم نمی‌تونم آینده‌ای که می‌خواستی رو بسازم.

دستم را گرفت.

ـ اما امروز فهمیدم...

نفسش لرزید.

ـ من باردارم.

برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.

نه از خوشحالی فقط...

از اینکه می‌دیدم بعد از تمام آن دردها، دوباره امید به زندگی‌اش برگشته.

اشک در چشمانم جمع شد.

آرام گفتم:

ـ مرینت...

من هیچ‌وقت منتظر این لحظه نبودم که ارزش تو رو ثابت کنه.

تو از روز اول برای من کافی بودی.

او گریه کرد.

اما این بار...

اشک‌هایش از درد نبود.

از آرامش بود.

او را در آغوش گرفتم.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها...

احساس کردم گذشته دیگر قدرت شکستن ما را ندارد.

 

---

زبان مرینت

چند ماه بعد...

کنار پنجره ایستاده بودم.

دستم را روی شکمم گذاشته بودم.

آدرین کنارم آمد و لبخند زد.

ـ هنوز باورش سخته؟

خندیدم.

ـ آره...

به همه چیز.

به اینکه فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت خوشحال نمی‌شم.

به اینکه فکر می‌کردم همه چیز تموم شده.

نگاهش کردم.

ـ ولی اشتباه می‌کردم.

آدرین دستم را گرفت.

ـ تو خیلی قوی بودی، مرینت.

سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.

به آینده نگاه کردم.

آینده‌ای که زمانی فکر می‌کردم برای من وجود ندارد.

اما حالا...

پر از امید بود.

آرام گفتم:

ـ من گذشته‌ام رو فراموش نمی‌کنم...

چون بخشی از داستان منه.

اما دیگه اجازه نمی‌دم گذشته، زندگی منو کنترل کنه.

لبخند زدم.

ـ این بار...

می‌خوام برای خودم زندگی کنم.

برای خانواده‌ام.

برای عشقی که دوباره پیداش کردم.

و برای آینده‌ای که خودم ساختم.

پایان 💕

من از شب‌های تاریک عبور کردم

ز میانِ گریه‌ها، از نو غرور کردم

مرا شکستند، اما نشکستم

میانِ دردها، خود را دوباره جستم

تمام زخم‌هایم قصه بودند

تمام اشک‌هایم پنجره بودند

کسی که رفت، دوباره برنگشت؟

نه... آمد، با دلی که دیگر نرنجاند

نه با حرف، نه با وعده، نه با خیال

با صبری که ساخت از عشق، یک پلِ محال

من ترسیدم از فردای بی‌نور

از قلبی خسته، از راهی پر از دور

ولی دستی کنارم ماند آرام

که گفت: «تو کافی هستی، همین تمام»

نه برای رویا، نه برای فردا

نه برای چیزی جز خودت، ای زیبا

تو ارزشمند بودی از همان اول

قبل از عشق، قبل از هر فصلِ حاصل

ممنون از دوستانی که در این رمان همراهم بودم