
بزن رو ادامه مطلب😏
آخرین گلوله پارت 8
حمایت ها کم بود برای همین دیر دادم
لطفا حمایت ها رو زیاد کنین
از زبون ادرین
مرینت من رو مجبور کرد تا یک هفته بهش بگم(رئیس ارشد خانم دوپنچنگ)
ولی برای اینکه انتقامم رو بگیرم هی اذیتش میکردم
اخر هفته شده بود و مثل هر هفته کل بچه ها ی تیم برای یک شب توی یک رستوران یا کافه دورهم جمع میشدیم و حرف میزدیم
الیا مرینت رو دعوت کرده بود
البته من هم ناراحت نبودم میتونستم امشب کلی مرینت رو اذیت کنم
وقتی رسیدم ماشین رو پارک کردم و رفتم تو تمام صندلی هایدور میز پر بود جز صندلی جلوی مرینت تو دلم گفتم(یک فرصت عالی)
بعد رفتم و به همه سلام کردم و با پوزخندی مدتی بهمرینت نگاه کردم مرینت اول به روی خودش نیاورد بعد با خشم نگاهم کرد و گفت:چیه چطه؟خوشگل ندیدی؟
منم که منتظر همین فرصت بودم گفتم:چرا الان دارم میبینم «بولوبری ی مغرور».
مرینت هم نگاه کرد و گفت:مگه شرطی که بستی رو یادت نیست ؟؟
گفتم:چرا فقط اگر یادت باشه الان یک هفته گذشته و مهلت شرط تموم شده😏
مرینت هم بهم نگاه کرد و گفت: البته از یک که موزی مثل تو انتظار نمیره با یک خانوم محترم درست صحبت کنی.
منم بهش نگاه کردم و گفتم:محترم؟؟یچیزی بگو خندمون نگیره.
که مرینت ناراحت شد و از سر میز بلند شد و داشت میرفت
الیا گفت:مرینت نرو برگرد یک شوخی کرد حالا
بعد به من رو کرد و گفت : باید خجالت بکشی
و بلند شد و رفت دنبال مرینت
فلیکس هم رو کرد به من و گفت:برو ازش معذرت خواهی کن نباید این حرف رو بهش میزدی
البته خودم هم از حرفی که زده بودم پشیمون بودم برای همین رفتم دنبالش
وقتی از کافه اومدم بیرون دیدم مرینت و الیا نشستن روی یک صندلی و دارن حرف میزنن منم رفتم پیششون
الیا که منو دید با چشم بهم اشاره کرد تا ازش معذرت بخوام منم گفتم:ام ببخشید
الیا بلند شد و چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت: اگر بفهمم بازم ناراحتش کردی من میدونم با تو کله موزی
منم به الیا نگاه کردم و گفتم:الیا تو هم؟؟
که الیا چپ چپ بهم نگاه کرد و رفت تو کافه و مارو تنها گذاشت
منم رو کردم به مرینت و گفتم:میتونم بشینم؟
مرینت گفت:بشین
بعد من نشستم با اینکه فاصلمون زیادبود بازم وقتی نشستم مرینت فاصلشو با من زیاد تر کرد
من رو کردم به مرینت و گفتم:من معذرت میخوام نباید اون حرف رو بهت میزدم.البته از حق نگذریم تو هم خیلی خود شیفته ای
مرینت بلند شد و رفت سمت کافه منم پشت سرش رفتم
که مرینت در رو باز کرد و نشس سر میز
منم رفتم نشستم که فلیکس گاهم کرد و گفت:تونستی دلش رو به دست بیاری؟
اومدم چیزی بگم که مرینت روش رو از من برگردوند و گفت:نخیر اقا حتی بلد نیست درست معذرت خواهی کنه 😑😤
چند لحظه بهش نگاه کردم. راستش نمیدونستم دیگه چی باید بگم. از طرفی واقعاً از حرفی که زده بودم پشیمون بودم، از طرف دیگه غرورم اجازه نمیداد بیشتر از این جلوی مرینت کوتاه بیام.
فلیکس که کنارم نشسته بود، آروم گفت: خب؟
بهش نگاه کردم.
گفتم: خب چی؟
فلیکس گفت: معذرتخواهی کن دیگه.
با حرص نفس کشیدم و دوباره به مرینت نگاه کردم.
گفتم: باشه. این بار درست میگم. مرینت، بابت حرفی که زدم معذرت میخوام. اون حرف واقعاً بیجا بود و نباید جلوی بقیه بهت میگفتم.
مرینت چند لحظه ساکت موند و بعد گفت: این بهتر بود.
گفتم: یعنی قبولش کردی؟
مرینت گفت: قبول کردم که معذرتخواهی کردی.
ابروهام رو بالا بردم.
گفتم: این یعنی چی؟
گفت: یعنی هنوز ازت ناراحتم.
با ناباوری نگاهش کردم.
گفتم: واقعاً؟ بعد از این همه عذرخواهی؟
مرینت گفت: عذرخواهی تو که خیلی هم طولانی نبود.
فلیکس خندهش گرفت و سریع صورتش رو برگردوند.
بهش نگاه کردم.
گفتم: تو هم چیزی نگو.
فلیکس گفت: من که چیزی نگفتم.
مرینت دوباره به من نگاه کرد.
گفت: مشکل تو اینه که فکر میکنی هر چیزی رو میتونی با شوخی جمع کنی.
گفتم: من همیشه شوخی میکنم.
مرینت گفت: دقیقاً مشکل همینه.
گفتم: خب تو هم همیشه جدیای.
مرینت با اخم گفت: چون یکی از ما باید جدی باشه.
چشمهام رو ریز کردم.
گفتم: یعنی من جدی نیستم؟
گفت: خودت بهتر از هر کسی جوابش رو میدونی.
خواستم جوابش رو بدم که الیا از آن طرف میز گفت: شما دوتا قراره تا آخر شب همینطوری ادامه بدین؟
مرینت گفت: من که مشکلی ندارم.
سریع گفتم: منم ندارم.
پایان پارت 8 دوستان حمایت یادتون نره