
پارت دوم
دو رقیب
ساعت ده صبح، سالن کنفرانس هتل مملو از مدیران، خبرنگاران و طراحان معروف بود.
مرینت همراه الیا وارد سالن شد.
چند خبرنگار فوراً به سمتش آمدند.
«خانم دوپنچنگ، شرکت شما برای هفتهی مد امسال چه برنامهای داره؟»
مرینت با لبخند حرفهای پاسخ داد:
«جزئیات برنامه بهزودی اعلام میشه.»
«آیا قرارداد جدیدی در راهه؟»
«فعلاً نمیتونم چیزی بگم.»
اما ناگهان صدایی از پشت سرش شنیده شد.
«البته اگر شرکت شما موفق بشه قرارداد رو بگیره.»
مرینت همان لحظه او را شناخت.
برگشت.
ادرین اگرست.
بیستوهفت ساله.
رئیس شرکت AGRESTE MODEL GROUP.
مردی با موهای طلایی، چشمان سبز زمردی، قد بلند و ظاهری همیشه مرتب و شانه هایی پهن و بدنی ورضیده.
اما چیزی که بیشتر از ظاهرش مرینت را عصبی میکرد، همان اعتمادبهنفس بیش از حدش بود.
مرینت لبخند سردی زد.
«آقای اگرست.»
ادرین سرش را کمی خم کرد.
«خانم دوپنچنگ.»
«باز هم دیر رسیدید.»
«من هیچوقت دیر نمیرسم.»
مرینت به ساعت مچیاش نگاه کرد.
«پس ساعتتون اشتباهه.»
الیا فوراً صورتش را برگرداند تا خندهاش دیده نشود.
ادرین خندید.
«هنوز هم همون مرینتی.»
مرینت گفت:
«و شما هنوز هم همون ادرین آزاردهندهاید.»
«این تعریف بود؟»
«نه.»
ادرین لبخند زد.
«امروز مشخص میشه کدوم شرکت بهتره.»
مرینت بدون مکث جواب داد:
«از الان میتونم نتیجه رو بهتون بگم.»
«چی؟»
«ما برنده میشیم.»
ادرین کمی نزدیکتر شد.
«اعتمادبهنفست تحسینبرانگیزه.»
مرینت نگاهش کرد.
«غرورت هم قابل توجهه.»
«تعریف بود؟»
«نه.»
ادرین خندید.
مرینت از کنارش عبور کرد.
اما درست زمانی که چند قدم دور شده بود، صدای ادرین را شنید:
«مرینت.»
ایستاد.
برنگشت.
«چی؟»
«موفق باشی.»
مرینت لبخند کوچکی زد و گفت
«تو بهش نیاز داری نه من.»
و رفت.
ادرین چند لحظه به رفتنش خیره ماند.
دوستان حمایت یادتون نره