سلام دوستان من نویسسنده ی تاریکی هستم اومدم با یک رمان جدید

وقتی رقیبم بودی عاشقت شدم پارت 1


 پارت اول

ملکه ی دنیای مد

پاریس...

شهری که صبح‌هایش با عطر قهوه‌ی تازه، صدای قدم‌های مردم روی سنگ‌فرش خیابان‌ها و نور طلایی خورشید آغاز می‌شد.

شهری که حتی شلوغی خیابان‌هایش هم نوعی زیبایی داشت.

اما در میان تمام ساختمان‌های باشکوه پاریس، ساختمانی بود که بیشتر از همه توجه‌ها را به خودش جلب می‌کرد.

ساختمانی بلند و شیشه‌ای در قلب شهر.

در بالاترین قسمت ساختمان، لوگویی نقره‌ای‌رنگ خودنمایی می‌کرد:

DUPAIN-CHENG MODELING

یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های مدلینگ و طراحی لباس فرانسه.

شرکتی که در چند سال گذشته از یک مجموعه‌ی خانوادگی کوچک به یکی از قدرتمندترین نام‌های صنعت مد فرانسه تبدیل شده بود.

و حالا رئیس آن...

دختری بیست‌وپنج ساله بود.

مرینت دوپنچنگ.

مرینت کنار پنجره‌ی بزرگ دفترش ایستاده بود.

موهای بلند سرمه‌ای‌رنگش روی شانه‌هایش ریخته بود و چشمان آبی آسمانی‌اش به خیابان‌های پایین خیره شده بودند.

کت‌وشلوار رسمی سرمه‌ای‌رنگی پوشیده بود که وقارش را نشان میداد.

روی میز، چند پرونده، طرح‌های لباس قرار داشت.

مرینت برای رسیدن به این جایگاه سخت تلاش کرده بود.

هیچ‌کس جایگاهش را به او هدیه نداده بود.

او دختر تام و سابین دوپنچنگ بود، درست.

اما برای اینکه به عنوان یک مدیر جدی شناخته شود، مجبور شده بود بارها بیشتر از دیگران تلاش کند.

بارها ثابت کند که فقط «دختر تام دوپنچنگ» نیست.

او واقعاً لیاقت این جایگاه را داشت.

صدای باز شدن در باعث شد از پنجره فاصله بگیرد.

«صبح بخیر، رئیس

الیا وارد اتاق شد.

دو فنجان قهوه در دست داشت.

یکی را روی میز گذاشت.

مرینت لبخند کوچکی زد.

«صبح بخیر

الیا روی صندلی نشست.

«امروز جلسه‌ی مهمی داری

مرینت یکی از پرونده‌ها را برداشت.

«می‌دونم

الیا جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.

«با شرکت اگرست

دست مرینت روی پرونده متوقف شد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:

«اسمش رو صبح زود نیار

الیا خندید.

«هنوز هم از ادرین اگرست بدت میاد؟»

مرینت پرونده را بست.

«ازش متنفرم

«خیلی؟»

«خیلی

الیا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

«جالبه

مرینت ابرو بالا انداخت.

«چی جالبه؟»

«هیچی

مرینت با شک نگاهش کرد.

قبل از اینکه چیزی بگوید، در دوباره باز شد.

مرد جوانی وارد اتاق شد.

موهای آبی آسمانی، چشمان آرام و لبخندی دوستانه داشت.

«صبح بخیر

مرینت لبخند زد.

«لوکا

لوکا دوپنچنگ وارد شد و در را پشت سرش بست.

«مامان و بابا گفتن امشب حتماً شام خونه باشی

مرینت آه کشید.

«امشب؟»

«بله

«جلسه دارم

لوکا خندید.

«تو همیشه جلسه داری

«چون شرکت دارم

«و خانواده هم داری

مرینت لبخند زد.

«باشه. میام

لوکا رضایت‌مندانه سر تکان داد.

اما قبل از خروج، کمی مکث کرد.

«راستی...»

مرینت نگاهش کرد.

«چی؟»

لوکا گفت:

«امروز ادرین اگرست هم میاد

مرینت چشم‌هایش را بست.

«عالی

الیا زیر لب گفت:

«شروع شد


حمایت یادتون نره