
عشق
پارت 49/50/51/52
سلام دوستان بفرمایید و یک چیزی مرینت الان دوباره حالش بد شده
زبان مرینت
یک سال گذشته بود...
عدالت اجرا شده بود.
لایلا و لیلی دیگر بخشی از زندگی من نبودند.
اما...
زخمهایی که از آنها مانده بود، هنوز هر روز با من زندگی میکرد.
اتاقم تاریک بود.
پردهها را کشیده بودم.
دیگر دلم نمیخواست نور خورشید را ببینم.
گوشیام بارها زنگ خورد.
اسم آدرین روی صفحه افتاد.
نگاهش کردم...
اما جواب ندادم.
چند دقیقه بعد، پیامش آمد.
«مرینت... فقط میخوام بدونم حالت خوبه.»
لبخند تلخی زدم.
خوب؟
من حتی یادم نمیآمد آخرین بار کی احساس خوبی داشتم.
گوشی را خاموش کردم و دوباره زیر پتو رفتم.
---
صدای در اتاق آمد.
مادرم آرام گفت:
ـ مرینت...
عزیزم، یه چیزی بخور.
چشمهایم را بستم.
ـ گرسنه نیستم.
ـ از دیشب چیزی نخوردی.
ـ گفتم نمیخوام.
صدای قدمهایش دور شد.
اشک بیصدا روی صورتم لغزید.
نمیخواستم کسی نگرانم باشد.
اما...
دیگر توان زندگی کردن هم نداشتم.
---
چند ساعت بعد...
صدای زنگ خانه آمد.
از پشت پنجره نگاه کردم.
آدرین بود.
در دستش یک شاخه گل آفتابگردان داشت.
همان گلهایی که همیشه دوست داشتم.
مادرم در را باز کرد.
صدایشان را نمیشنیدم.
فقط دیدم آدرین چند دقیقه بعد، بدون اینکه اصراری کند، گل را به مادرم داد و رفت.
نگاهم روی آن شاخه آفتابگردان ماند.
اشک در چشمهایم جمع شد.
زیر لب زمزمه کردم:
ـ چرا هنوز دست از سرم برنمیداری، آدرین...؟
اما جوابی نبود.
فقط سکوت...
و قلبی که هر روز، بیشتر از قبل، در تاریکی فرو میرفت
درسته، یادم رفت. چون آدرین در داستانت دکتر است، ادامه را با همین نقش هماهنگ میکنیم.
زبان آدرین
سه هفته گذشته بود...
سه هفتهای که مرینت خودش را از همه دور کرده بود.
من هر روز بعد از تمام شدن شیفتم در بیمارستان، مستقیم به خانهی دوپنچنگ میرفتم.
نه برای اینکه مجبورش کنم با من حرف بزند...
فقط برای اینکه مطمئن شوم حالش خوب است.
آن روز هم با روپوش سفیدم از بیمارستان بیرون آمدم.
شیفت سختی بود، اما تمام فکر و ذکرم مرینت بود.
وقتی به خانهشان رسیدم، آلیا در را باز کرد.
با دیدنم لبخند کمرنگی زد.
ـ باز هم بعد از شیفت اومدی؟
سرم را تکان دادم.
ـ حالش چطوره؟
آلیا آهی کشید.
ـ از صبح حتی از اتاقش بیرون نیومده.
چند لحظه سکوت کردم.
ـ میتونم فقط ببینمش؟
ـ فقط اگه خودش بخواد.
آرام از پلهها بالا رفتم.
مقابل در اتاقش ایستادم و چند ضربهی آرام به در زدم.
ـ مرینت...
منم... آدرین.
میدونم شاید دلت نخواد منو ببینی.
فقط خواستم بدونی... نگرانتم.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد صدای آرامش از پشت در آمد.
ـ تو دکتری، آدرین...
برو به آدمایی برس که واقعاً میتونی نجاتشون بدی.
من...
دیگه درست نمیشم.
قلبم فشرده شد.
دستم را روی در گذاشتم.
ـ مرینت...
من فقط پزشک بیمارستان نیستم.
من کسیام که دوستت داره.
اگه درمانت زمان ببره...
من هم به همون اندازه صبر میکنم.
باز هم سکوت.
میدانستم هنوز حاضر نیست در را باز کند.
پس آرام گفتم:
ـ امروز هم میرم...
اما فردا دوباره میام.
نه برای اینکه مجبورت کنم باهام حرف بزنی...
فقط برای اینکه بدونی هنوز تنها نیستی.
این را گفتم و آرام از پلهها پایین آمدم.
در حالی که پشت همان در بسته...
مرینت بیصدا اشک میریخت.
زبان آدرین
یک هفتهی دیگر هم گذشت...
اما هیچ چیز تغییر نکرد.
هر روز بعد از پایان شیفتم به خانهی مرینت میآمدم.
نه برای اینکه مجبورش کنم با من حرف بزند...
فقط میخواستم بداند هنوز کسی هست که منتظرش باشد.
آن روز...
آلیا آرام گفت:
ـ آدرین... امروز شاید حالش کمی بهتر باشه.
میتونی امتحان کنی.
نفسی عمیق کشیدم و به سمت اتاق مرینت رفتم.
چند ضربهی آرام به در زدم.
این بار...
در آرام باز شد.
مرینت روبهرویم ایستاده بود.
چهرهاش رنگپریده بود.
چشمهایش از بیخوابی گود افتاده بودند.
با دیدنم اخمی کرد.
آرام گفتم:
ـ سلام...
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد گفتم:
ـ فقط اومدم ببینم حالت چطوره.
هیچ جوابی نداد.
یک قدم به او نزدیک شدم.
ـ مرینت...
هر اتفاقی افتاده، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
من کنارت—
ناگهان...
سیلی محکمی روی صورتم نشست.
سرم به یک طرف چرخید.
تمام خانه در سکوت فرو رفت.
دستم را روی گونهام گذاشتم.
به مرینت نگاه کردم.
اشک میریخت.
اما این بار...
از خشم.
با صدایی لرزان فریاد زد:
ـ دیگه اینجا نبینمت!
ـ دیگه نمیخوام ببینمت، آدرین!
ـ از زندگیم برو بیرون!
ـ بس کن... بس کن که هر روز میای و وانمود میکنی همهچیز درست میشه!
اشکهایش یکی پس از دیگری روی گونههایش میلغزید.
ـ من حرفات رو باور نمیکنم!
ـ تو هم مثل بقیهای...
ـ فقط از روی ترحم باهام رفتار میکنی!
ـ من... دیگه به هیچکس اعتماد ندارم!
قلبم از شنیدن حرفهایش شکست.
اما حق داشت...
بعد از همهی دردهایی که کشیده بود، باور کردن دوباره آسان نبود.
سرم را پایین انداختم.
آرام گفتم:
ـ متأسفم...
دیگه مزاحمت نمیشم.
برگشتم.
بدون اینکه حتی یک بار دیگر به پشت سرم نگاه کنم، از خانه بیرون رفتم.
و پشت سرم...
صدای بسته شدن در...
بلندتر از هر فریادی، در قلبم پیچید.
زبان مرینت
سه روز گذشته بود...
سه روز...
و آدرین دیگر نیامده بود.
همان کسی که هر روز پشت در اتاقم میایستاد...
حالا انگار ناپدید شده بود.
به خودم گفتم:
«همین رو میخواستی، مرینت...»
پس چرا...
اینقدر دلم گرفته بود؟
...
صدای زنگ خانه آمد.
بیاختیار از پشت پنجره نگاه کردم.
پستچی بود.
نفس حبسشدهام را آرام بیرون دادم.
نمیدانم چرا...
انتظار داشتم آدرین باشد.
از خودم عصبانی شدم.
مگر خودم نبودم که گفته بودم دیگر اینجا نبینمش؟
پس چرا حالا...
منتظرش بودم؟
...
عصر همان روز، آلیا وارد اتاقم شد.
کنارم روی تخت نشست.
چند دقیقه فقط سکوت کرد.
بعد آرام پرسید:
ـ دلت براش تنگ شده، نه؟
اخم کردم.
ـ نه.
ـ مرینت...
من سالهاست دوستتم.
دروغ گفتن به من فایدهای نداره.
نگاهم را از او گرفتم.
ـ فقط...
عادت کرده بودم هر روز بیاد.
آلیا لبخند تلخی زد.
ـ آدرین به حرفت احترام گذاشت.
گفت تا وقتی خودت نخواهی، دیگه مزاحمت نمیشه.
قلبم فشرده شد.
زیر لب گفتم:
ـ یعنی...
واقعاً دیگه نمیاد؟
آلیا شانه بالا انداخت.
ـ نمیدونم.
ولی یه چیز رو میدونم...
اون هنوز دوستت داره.
با ناراحتی خندیدم.
ـ دوست داشتن؟
اگه دوستم داشت...
اون روز حرفم رو باور میکرد.
اشک از گوشه چشمم پایین آمد.
ـ همه آخرش میرن، آلیا...
همه خسته میشن...
اونم خسته شد.
آلیا دستم را گرفت.
ـ نه، مرینت.
آدرین خسته نشده...
فقط این بار یاد گرفته به خواستهات احترام بذاره.
حرفش در ذهنم ماند.
آن شب...
برای اولین بار بعد از مدتها، گوشیام را برداشتم.
صفحهی گفتوگو با آدرین را باز کردم.
آخرین پیامش هنوز همان بود:
«هر وقت به من احتیاج داشتی... فقط کافیه صدام کنی.»
انگشتم روی صفحه لرزید.
دلم میخواست چیزی بنویسم...
اما نتوانستم.
فقط صفحه را خاموش کردم.
و گوشی را آرام روی تخت گذاشتم.
اما برای اولین بار...
جای خالی آدرین را در زندگیام احساس کردم
دو روز بعد...
از اتاقم بیرون نیامده بودم.
مادرم بارها صدایم زده بود.
آلیا هم چند بار پیام داده بود.
اما حوصلهی جواب دادن به هیچکس را نداشتم.
صدای زنگ خانه آمد.
چند دقیقه بعد، در اتاقم آرام باز شد.
فکر کردم مادرم است.
اما وقتی سرم را بلند کردم...
آلیا بود.
در دستش دو لیوان قهوه داشت.
بدون اینکه چیزی بگوید، کنارم نشست.
یکی از لیوانها را مقابلم گذاشت.
ـ یادت هست؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چی؟
لبخند کمرنگی زد.
ـ هر وقت ناراحت بودی، با هم قهوه میخوردیم و از هر چیزی که توی دلمون بود حرف میزدیم.
اشک در چشمانم جمع شد.
چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده بود...
آلیا آرام ادامه داد:
ـ مرینت...
این همه درد رو دیگه تنها نکش.
بغضم شکست.
ـ نمیتونم، آلیا...
واقعاً نمیتونم.
اشکهایم یکییکی روی صورتم میریختند.
ـ هر شب کابوس میبینم.
هر شب فکر میکنم دوباره اونجا هستم...
دوباره صداشون رو میشنوم...
دوباره...
نفسم بند آمد.
دستم شروع به لرزیدن کرد.
آلیا سریع مرا در آغوش گرفت.
ـ آروم باش...
تموم شده...
تو الان امنیت داری.
سرم را روی شانهاش گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم.
ـ میترسم...
از همه میترسم...
از اینکه دوباره یکی بهم آسیب بزنه...
از اینکه دوباره به کسی اعتماد کنم...
و اونم...
مثل بقیه، منو بشکنه.
آلیا اشکهایش را پاک کرد و آرام گفت:
ـ آدرین اشتباه بزرگی کرد.
ولی این ماهها...
فقط سعی کرده جبران کنه.
نگاهم را از او گرفتم.
ـ باورش برام سخته...
ـ میدونم.
و هیچکس ازت انتظار نداره امروز ببخشیش.
فقط...
به خودت فرصت بده که دوباره نفس بکشی.
چند دقیقه بعد، آلیا از کیفش یک کارت کوچک بیرون آورد.
آن را جلوی من گرفت.
روی کارت نوشته شده بود:
دکتر اِما مارتین روانپزشک و رواندرمانگر
آلیا گفت:
ـ فقط یه جلسه...
اگه خوشت نیومد، دیگه ادامه نده.
به کارت خیره شدم.
شاید...
وقت آن رسیده بود که برای نجات خودم، اولین قدم را بردارم.
از زبان آدرین
یک هفته از آخرین باری که مرینت را دیده بودم میگذشت.
به قولی که به او داده بودم عمل کرده بودم.
دیگر به خانهشان نمیرفتم.
اما...
نبودنش از زندگیام، هر روز سختتر میشد.
---
بعد از پایان شیفتم در بیمارستان، روی نیمکتی در حیاط نشسته بودم.
فلیکس کنارم آمد و یک بطری آب به دستم داد.
نگاهی به صورتم کرد و گفت:
ـ هنوز خودتو مقصر میدونی؟
لبخند تلخی زدم.
ـ مگه نیستم؟
ـ هستی...
ولی قرار نیست تا آخر عمرت خودتو مجازات کنی.
سکوت کردم.
فلیکس ادامه داد:
ـ مرینت الان با خودش میجنگه، نه با تو.
اگه هر روز بری و اصرار کنی، فقط فشار بیشتری بهش میاری.
نگاهش کردم.
ـ پس چیکار کنم؟
فلیکس لبخند کوچکی زد.
ـ همون کاری که این چند روز کردی.
صبر کن.
اگه عشقی که ازش حرف میزنی واقعی باشه...
یه روز خودش قدم برمیداره.
نفسی عمیق کشیدم.
ـ میترسم دیر بشه.
فلیکس دستش را روی شانهام گذاشت.
ـ یه بار دیر رسیدی...
این بار نه.
فرقش اینه که الان داری به خواستهی مرینت احترام میذاری.
این خودش یعنی تغییر.
---
شب...
قبل از خواب، گوشیام را برداشتم.
چند بار صفحهی گفتوگوی مرینت را باز کردم.
خواستم برایش پیام بفرستم.
اما یاد حرف فلیکس افتادم.
گوشی را آرام کنار گذاشتم.
فقط زیر لب گفتم:
ـ هر وقت آماده شدی...
من هنوز همینجا هستم، مرینت.
و برای اولین بار...
به جای دویدن دنبال او،
تصمیم گرفتم صبور باشم.
زبان مرینت
کارت ویزیت دکتر هنوز روی میزم بود.
هر روز به آن نگاه میکردم...
اما جرئت زنگ زدن نداشتم.
با خودم میگفتم:
«فایدهای نداره...»
«هیچکس نمیتونه منو درست کنه...»
...
آن شب دوباره کابوس دیدم.
با وحشت از خواب پریدم.
نفسم بالا نمیآمد.
تمام بدنم میلرزید.
مادرم با شنیدن صدایم به اتاق دوید.
ـ مرینت... عزیزم!
اشکهایم بند نمیآمد.
ـ مامان...
دیگه خسته شدم...
دیگه نمیخوام اینجوری زندگی کنم.
مادرم مرا محکم در آغوش گرفت.
ـ پس بذار بهت کمک کنن.
هیچکس قرار نیست بهجای تو بجنگه...
ولی لازم نیست این جنگ رو تنها ادامه بدی.
...
صبح روز بعد...
برای اولین بار بعد از مدتها، خودم آماده شدم.
لباس پوشیدم.
موهایم را بستم.
وقتی از اتاق بیرون آمدم، پدر و مادرم با تعجب نگاهم کردند.
آرام گفتم:
ـ مامان...
میشه امروز باهام بیای؟
چشمان مادرم از اشک پر شد.
ـ هر جا بخوای.
...
یک ساعت بعد...
مقابل مطب رواندرمانگر ایستاده بودم.
دستم روی دستگیرهی در مانده بود.
قلبم تند میزد.
میترسیدم.
از حرف زدن...
از یادآوری گذشته...
از شکستن دوباره.
مادرم آرام دستم را گرفت.
ـ بهت افتخار میکنم.
نفسی عمیق کشیدم.
و برای اولین بار...
خودم در را باز کردم.
این شاید قدم کوچکی بود...
اما برای دختری که ماهها از زندگی فرار کرده بود،
همین یک قدم...
بزرگترین شجاعت دنیا بود.
زبان مرینت
سه جلسه از درمانم گذشته بود.
هنوز راه درازی در پیش داشتم.
هنوز بعضی شبها از خواب با گریه بیدار میشدم.
اما دکتر یک جمله گفته بود که مدام در ذهنم تکرار میشد:
ـ «درمان، یعنی هر روز فقط یک قدم کوچک رو به جلو.»
...
آن روز بعد از پایان جلسه، تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم.
هوای پاییزی خنک بود.
بیهدف در خیابان راه میرفتم که نگاهم به ساختمانی افتاد.
روی تابلوی ورودی نوشته شده بود:
مرکز حمایت از آسیبدیدگان
کنجکاو شدم.
آرام وارد حیاط شدم.
از پشت پنجره صدای خندهی چند کودک میآمد.
چند نفر داوطلب مشغول کمک به آنها بودند.
ناگهان...
نگاهم روی چهرهی آشنایی ثابت ماند.
آدرین.
لباس پزشکیش را پوشیده بود.
روی زمین، کنار یک کودک نشسته بود و با حوصله به او کمک میکرد.
کودک نگران بود.
آدرین لبخند زد و با آرامش گفت:
ـ نترس...
همهچیز درست میشه.
من اینجام.
بعد از چند لحظه، کودک آرامتر شد.
من از پشت شیشه نگاهش میکردم.
آدرین اصلاً متوجه حضورم نشده بود.
چند دقیقه بعد، دیدم به یک نفر دیگر هم کمک کرد.
با احترام با همه حرف میزد.
با صبر گوش میداد.
هیچ دوربینی آنجا نبود.
هیچکس مجبورش نکرده بود.
او فقط...
داشت کاری را انجام میداد که باور داشت درست است.
بیاختیار یاد حرفهای خودم افتادم:
«همه از روی ترحم با من رفتار میکنن...»
اما حالا...
میدیدم آدرین فقط برای من مهربان نیست.
او واقعاً تغییر کرده بود.
اشک آرامی روی گونهام لغزید.
زیر لب گفتم:
ـ شاید...
شاید این بار واقعاً فرق کرده باشی، آدرین...
قبل از اینکه مرا ببیند، آرام از آنجا دور شدم.
اما برای اولین بار بعد از مدتها...
وقتی به او فکر کردم،
فقط درد احساس نکردم.
یک حس کوچک دیگر هم بود...
امید.
ادامه دارد...
خیلی روی این پارت کار کردم پس لطفاً کامنت و لایکا را زیاد کنید