
عشق
پارت چهل و هشتم
زبان مرینت
شش ماه بعد...
زندگی آرامتر شده بود.
دیگر هر روز با ترس از خواب بیدار نمیشدم.
کابوسها هنوز گاهی سراغم میآمدند...
اما دیگر اجازه نمیدادم تمام روزم را خراب کنند.
کار در مزون هم باعث شده بود دوباره احساس کنم مفیدم.
آن عصر، بعد از تمام شدن کار، همراه آدرین در خیابان قدم میزدیم.
باد خنکی میوزید.
برای اولین بار، سکوت بینمان آرامشبخش بود.
ناگهان آدرین ایستاد.
ـ مرینت...
نگاهش کردم.
ـ هوم؟
لبخند زد.
ـ یه جا هست که میخوام ببینیش.
متعجب دنبالش رفتم.
چند دقیقه بعد، جلوی ساختمانی قدیمی ایستادیم.
روی تابلو نوشته شده بود:
مرکز حمایت از قربانیان خشونت و آسیبهای روحی
با تعجب به آدرین نگاه کردم.
ـ اینجا...؟
آدرین نفس عمیقی کشید.
ـ بعد از تموم شدن دادگاه...
با فلیکس و آلیا تصمیم گرفتیم این مرکز رو راهاندازی کنیم.
اخمهایم از تعجب بالا رفت.
ـ برای چی؟
لبخندش محو شد.
ـ چون نمیخواستم هیچکس، مثل تو، احساس کنه تنهاست.
گلویی که از بغض گرفته بود را قورت داد.
ـ نمیتونم گذشته رو عوض کنم...
اما شاید بتونم آیندهی یه نفر دیگه رو بهتر کنم.
اشک در چشمهایم جمع شد.
برای چند لحظه فقط به او نگاه کردم.
سالها پیش...
همین پسر حرفم را باور نکرده بود.
اما حالا...
تمام تلاشش را میکرد تا اشتباهش را جبران کند.
بیاختیار گفتم:
ـ ممنون...
آدرین لبخند زد.
ـ برای چی؟
آرام جواب دادم:
ـ برای اینکه این بار...
به جای حرف...
با عمل ثابت کردی تغییر کردی.
او چیزی نگفت.
فقط آرام دستش را به سمتم دراز کرد.
این بار...
بدون ترس، دستش را گرفتم.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس کردم شاید...
دوباره بتوانم به آینده امیدوار باشم.
ادامه دارد...