
مون مارتر
پارت بیست و ششم
از زبان مرینت
بعد از تمام شدن تماس، چند لحظه گوشی را در دستم نگه داشتم.
لبخند کمرنگی روی لبم نشسته بود.
مدیر برنامههایم که روبهرویم نشسته بود، متوجه شد.
ادرین بود؟
سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم.
فقط زنگ زده بود مطمئن بشه حالم خوبه.
مدیر برنامهها با لبخند گفت:
این روزها کمتر کسی پیدا میشه که وسط این همه شایعه، اول نگران حال طرف مقابل باشه.
به حرفش فکر کردم.
راست میگفت.
ادرین حتی یک بار هم از اعتبار شرکتش یا خبرهای منتشرشده حرف نزد.
اولین سؤالش فقط این بود:
«حالت خوبه؟»
همان لحظه درِ اتاق باز شد.
فلیکس وارد شد.
مزاحم که نیستم؟
با خوشحالی از جا بلند شدم.
فلیکس! تو اینجایی؟
او خندید.
اومدم ببینم ستارهی محبوب شهر هنوز وقت دیدن دوستای قدیمیش رو داره یا نه.
مدیر برنامهها بلند شد.
من چند تماس دارم. شما دو نفر صحبت کنید.
وقتی از اتاق بیرون رفت، فلیکس روی مبل نشست.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد گفت:
یه سؤال میپرسم، ولی راستش رو بگو.
ابرویم را بالا انداختم.
بپرس.
نظرت دربارهی ادرین چیه؟
خندیدم.
تو هم شروع کردی؟
جواب بده.
کمی فکر کردم.
آدم محترم و آرومیه.
فقط؟
و... خیلی مهربونتر از چیزیه که بقیه فکر میکنن.
فلیکس با دقت به صورتم نگاه کرد.
بعد لبخند شیطنتآمیزی زد.
داری ازش خوشت میاد؟
چشمانم گرد شد.
چی؟! نه!
مطمئنی؟
صددرصد.
او خندید.
همونقدر مطمئن که دانشگاه میگفتی هیچوقت خوانندهی حرفهای نمیشی؟
بالشی را برداشتم و به طرفش پرت کردم.
ساکت شو!
بالش را گرفت و با خنده گفت:
باشه، باشه... فعلاً چیزی نمیگم.
اما قبل از اینکه بحث را عوض کند، آرام اضافه کرد:
فقط یه چیز رو بدون، مرینت...
من ادرین رو از بچگی میشناسم.
اگر یه روزی دیدی بهت اعتماد کرد یا احساساتش رو نشون داد...
بدون که برای اون، کار خیلی سختیه.
سکوت کردم.
نمیدانستم چرا...
اما حرف فلیکس تا مدتها در ذهنم ماند.
و برای اولین بار، با خودم فکر کردم...
شاید ادرین، پشت آن لبخند آرام، رازهای زیادی را پنهان کرده باشد.