
بز رو ادامه مطلب که یک تک پارتیه طولانی داریم
وقتی سرنوشت تو را به من داد
سلام بچه ها اومدم با یک تک پارتیه خیلی طولانی
حمایت یادتون نره
پاریس آن شب حالوهوای متفاوتی داشت.
خیابانهای اطراف هتل مجلل «رویال پاریس» پر از ماشینهای لوکس بود و نور فلاش دوربین خبرنگاران از پشت درهای ورودی دیده میشد. امشب یکی از بزرگترین مراسمهای سالانه صنعت مدلینگ برگزار میشد؛ مراسمی که تقریباً تمام چهرههای مشهور دنیای مد، طراحان، مدلها و مدیران شرکتهای بزرگ در آن حضور داشتند.
در میان تمام شرکتهای حاضر، دو نام بیشتر از همه شنیده میشد: شرکت مدلینگ «دُلامور» و شرکت «آرلیا».
دو شرکت بزرگ و موفق که در چند سال گذشته رقبای جدی یکدیگر بودند.
در یکی از اتاقهای مخصوص مهمانان، دختر جوانی مقابل آینه ایستاده بود.
لباس بلند سرمهایرنگی پوشیده بود و موهای تیره و بلندش روی شانههایش ریخته بود. نگاهش چند لحظه روی تصویر خودش در آینه ماند.
او مرینت والری بود؛ بیستوپنج ساله و رئیس شرکت مدلینگ «دُلامور».
صدای آشنایی از پشت سرش آمد.
«همهچیز آمادهست؟»
مرینت از طریق آینه به برادرش نگاه کرد.
لوکا والری کنار در ایستاده بود.
مرینت لبخند کوچکی زد.
«آره.»
لوکا جلو آمد و گفت:
«استرس داری؟»
مرینت خندید.
«یکم.»
«تو؟ رئیس دُلامور؟»
«رئیس بودن باعث نمیشه آدم از مراسمهای مهم استرس نداشته باشه.»
لوکا لبخند زد و گفت:
«هر اتفاقی امشب بیفته، بهت افتخار میکنم.»
مرینت لحظهای ساکت شد.
«ممنون، لوکا.»
لوکا دستش را روی شانه خواهرش گذاشت.
«خب، بریم؟»
مرینت سر تکان داد.
«بریم.»
هر دو از اتاق خارج شدند.
در طرف دیگر هتل، مرد جوانی وارد سالن اصلی شد.
ادرین آندرسون، بیستوهفت ساله و رئیس شرکت مدلینگ «آرلیا».
او کتوشلوار مشکی ساده و شیکی پوشیده بود و در کنارش بهترین دوستش، نینو، حرکت میکرد.
نینو نگاهی به سالن شلوغ انداخت و گفت:
«فکر کنم تقریباً همه اینجان.»
ادرین نگاهی به اطراف انداخت.
«احتمالاً.»
نینو خندید.
«فقط امیدوارم امشب مجبور نشیم سه ساعت درباره قرارداد و بازار و سهام حرف بزنیم.»
ادرین خندید.
«تو خودت اومدی.»
«برای حمایت از تو.»
«ممنون.»
نینو با خنده گفت:
«البته غذا هم یکی از دلایل مهم بود.»
ادرین سرش را تکان داد و هر دو خندیدند.
مراسم شروع شد.
نورهای سالن کم شد و مهمانان توجهشان را به صحنه دوختند. مجری مراسم پس از خوشامدگویی، برنامه را آغاز کرد.
ساعتها گذشت.
سرانجام نوبت به معرفی نامزدهای بهترین شرکت مدلینگ سال رسید.
مرینت کنار لوکا نشسته بود و دستهایش را روی میز گذاشته بود.
لوکا آرام گفت:
«آروم باش.»
مرینت لبخند کوچکی زد.
«دارم سعی میکنم.»
مجری پاکت را باز کرد.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
سپس گفت:
«و برنده جایزه بهترین شرکت مدلینگ سال... شرکت دُلامور است!»
صدای تشویق سالن را پر کرد.
مرینت برای چند لحظه مات ماند.
لوکا او را در آغوش گرفت.
«تبریک میگم.»
مرینت با لبخند گفت:
«باورم نمیشه.»
او روی صحنه رفت و جایزه را دریافت کرد.
بعد از تشکر از کارکنان شرکت، از خانوادهاش نیز تشکر کرد.
«از پدرم، تام، مادرم سابین و برادرم لوکا که همیشه کنارم بودن، ممنونم.»
لوکا از پایین صحنه برایش دست زد.
مرینت لبخند زد و از صحنه پایین آمد.
وقتی به میز برگشت، مرد جوانی که کمی آن طرفتر ایستاده بود، به احترامش دست زد.
ادرین آندرسون.
«تبریک میگم.»
مرینت لبخند محترمانهای زد.
«ممنون.»
ادرین گفت:
«واقعاً شایستهاش بودید.»
مرینت جواب داد:
«لطف دارید.»
نینو از کنار ادرین گفت:
«بریم؟»
ادرین سر تکان داد.
«آره.»
آن شب مراسم بدون اتفاق خاص دیگری ادامه پیدا کرد.
اما صبح روز بعد، اتفاقی افتاد که باعث شد مسیر کاری این دو شرکت برای مدتی تغییر کند.
مرینت زودتر از همیشه به دفتر رفت.
روی میز او چندین پرونده قرار داشت.
لوکا وارد اتاق شد و یک فنجان قهوه روی میز گذاشت.
«صبح بخیر.»
مرینت لبخند زد.
«صبح بخیر.»
لوکا گفت:
«جلسه ساعت ده رو یادت نره.»
«یادم هست.»
لوکا از اتاق خارج شد.
چند دقیقه بعد، منشی مرینت وارد شد و پروندهای را روی میز گذاشت.
«خانم والری، این پرونده امروز برای شما ارسال شده.»
مرینت پرونده را گرفت.
«ممنون.»
وقتی منشی رفت، مرینت به جلد پرونده نگاه کرد.
نام شرکت «آرلیا» روی آن نوشته شده بود.
ابروهایش کمی بالا رفت.
پرونده را باز کرد.
پیشنهاد همکاری از طرف شرکت ادرین آندرسون بود.
مرینت شروع به خواندن کرد.
صفحه اول درباره پروژه بود.
صفحه دوم درباره بودجه.
صفحه سوم درباره مسئولیتهای دو شرکت.
او با دقت تمام جزئیات را بررسی کرد. بعضی قسمتها را دوباره خواند و چند نکته را روی کاغذ یادداشت کرد.
حدود نیم ساعت بعد، پرونده را بست و به صندلیاش تکیه داد.
پیشنهاد بدی نبود.
اتفاقاً اگر درست اجرا میشد، میتوانست برای هر دو شرکت سود زیادی داشته باشد.
مرینت دوباره پرونده را باز کرد و چند صفحه دیگر را بررسی کرد.
بعد خودکارش را برداشت و چند نکته دیگر نوشت.
در نهایت دکمه تماس روی میز را فشار داد.
«لوکا، میای دفترم؟»
چند دقیقه بعد در باز شد.
لوکا وارد شد.
«کاری داشتی؟»
مرینت پرونده را به سمت او گرفت.
«آره. این پیشنهاد همکاری از طرف آرلیاست.»
لوکا پرونده را گرفت.
«آرلیا؟»
«آره.»
لوکا چند صفحه را نگاه کرد.
«خب؟ نظرت چیه؟»
مرینت گفت:
«بعد از اینکه دقیق بررسیش کردم، فکر میکنم میتونیم بهتر از این عمل کنیم.»
لوکا با کنجکاوی پرسید:
«منظورت چیه؟»
مرینت گفت:
«به جای اینکه فقط برای یک پروژه همکاری کنیم، پیشنهاد میکنم یک قرارداد رسمی همکاری بین دُلامور و آرلیا ببندیم.»
لوکا کمی متعجب شد.
«یعنی دو شرکت با هم کار کنن؟»
مرینت سر تکان داد.
«برای یک مدت مشخص.»
او ادامه داد:
«هر دو شرکت امکانات و نیروهای خودشون رو دارن. اگر منابع و تیمهامون رو کنار هم بذاریم، میتونیم چند پروژه بزرگ رو خیلی بهتر اجرا کنیم.»
لوکا دوباره پرونده را بررسی کرد.
«فکر خوبیه.»
مرینت گفت:
«منم همین فکر رو میکنم.»
لوکا پرسید:
«پس باید با ادرین صحبت کنیم.»
مرینت چند لحظه به پرونده نگاه کرد.
«آره. یک جلسه باهاش میذاریم و جزئیات رو بررسی میکنیم.»
لوکا سر تکان داد.
«باشه. من هماهنگ میکنم.»
مرینت گفت:
«فقط قبلش میخوام چند تغییر روی پیشنهاد اولیه بدم. وقتی آماده شد، نسخه جدید قرارداد رو برای جلسه میبریم.»
«باشه.»
لوکا از اتاق خارج شد.
مرینت دوباره مشغول کار شد.
چند روز بعد، جلسه در دفتر شرکت آرلیا برگزار شد.
مرینت همراه لوکا وارد ساختمان شد.
ادرین به استقبالشان آمد.
«خوش اومدید.»
مرینت لبخند زد.
«ممنون.»
لوکا گفت:
«پیشنهاد همکاری رو بررسی کردیم.»
ادرین گفت:
«خوشحالم که وقت گذاشتید.»
مرینت پروندهای را روی میز گذاشت.
«ما پیشنهاد شما رو بررسی کردیم، اما چند تغییر داریم.»
ادرین پرونده را باز کرد.
مرینت توضیح داد:
«پیشنهاد اولیه فقط مربوط به یک پروژه بود. ما پیشنهاد میکنیم همکاری رو برای چند پروژه در یک بازه زمانی مشخص انجام بدیم.»
ادرین با دقت گوش داد.
«فکر خوبیه.»
مرینت ادامه داد:
«هر دو شرکت تیمهای قدرتمندی دارن. اگر همکاری درست برنامهریزی بشه، میتونیم پروژههایی انجام بدیم که به تنهایی اجرای اونها سختتره.»
ادرین لبخند زد.
«موافقم.»
لوکا گفت:
«پس باید جزئیات قرارداد رو نهایی کنیم.»
ادرین دستش را روی پرونده گذاشت.
«حتماً.»
جلسه ادامه پیدا کرد.
از آن روز، دو شرکت بزرگ دُلامور و آرلیا برای اولین بار به جای رقابت مستقیم، در چند پروژه کنار یکدیگر قرار گرفتند.
همکاری موفق بود.
جلسات بیشتری برگزار شد و مرینت و ادرین نیز بیشتر با یکدیگر در ارتباط بودند.
در ابتدا رابطهشان کاملاً کاری بود.
گاهی درباره یک طرح اختلاف نظر داشتند.
گاهی یکی از آنها پیشنهاد دیگری را رد میکرد.
اما هر دو برای نظر یکدیگر احترام قائل بودند.
یک روز بعد از جلسه، نینو کنار ادرین آمد.
«خوب پیش رفت.»
ادرین پرونده را بست.
«آره.»
نینو گفت:
«مرینت خیلی جدیه.»
ادرین لبخند کوتاهی زد.
«مدیر خوبیه.»
نینو چیزی نگفت و فقط لبخند زد.
در طرف دیگر، لوکا نیز متوجه شده بود که مرینت در جلسات مربوط به پروژه بیشتر از حد معمول دقت میکند.
یک روز پرسید:
«به نظرت همکاری موفق میشه؟»
مرینت گفت:
«اگر همه طبق برنامه پیش برن، آره.»
لوکا لبخند زد.
«پس خوبه.»
ماهها گذشت.
پروژههای مشترک یکی پس از دیگری موفق شدند.
مرینت و ادرین نیز کمکم بیشتر با یکدیگر آشنا شدند.
گاهی بعد از جلسه درباره کار صحبت میکردند.
گاهی درباره زندگی روزمره.
گاهی هم فقط چند دقیقه در سکوت کنار یکدیگر مینشستند.
یک شب، مرینت برای بررسی یکی از پروژهها در دفتر مانده بود.
ساعت نزدیک یازده شب بود و تقریباً تمام کارکنان رفته بودند.
صدای در آمد.
مرینت سرش را بلند کرد.
ادرین وارد شد.
در دستش دو لیوان قهوه بود.
«فکر کردم هنوز اینجایی.»
مرینت لبخند زد.
«هستم.»
ادرین یکی از لیوانها را روی میز گذاشت.
«برای تو.»
مرینت آن را گرفت.
«ممنون.»
ادرین نشست.
«پروژه چطور پیش میره؟»
مرینت آه کشید.
«سخته.»
ادرین گفت:
«کمکی از دستم برمیاد؟»
مرینت چند لحظه نگاهش کرد.
«اگر واقعاً میخوای کمک کنی، این قسمت رو بررسی کن.»
پرونده را به سمت او هل داد.
ادرین خندید.
«چشم، رئیس.»
مرینت هم خندید.
آن شب هر دو تا ساعت دو بامداد مشغول کار بودند.
روزها گذشت.
مرینت کمکم متوجه شد که ادرین برایش فقط یک همکار نیست.
اگر اتفاق خوبی برایش میافتاد، اولین کسی که دوست داشت خبر کند ادرین بود.
اگر روز سختی داشت، دلش میخواست با او حرف بزند.
اما هنوز چیزی به زبان نمیآورد.
ادرین نیز احساس خودش را پنهان میکرد.
تا اینکه یک شب، همهچیز تغییر کرد.
مرینت در دفترش نشسته بود.
آن روز یکی از قراردادهای مهم شرکت لغو شده بود و او از صبح مشغول حل مشکلات بود.
وقتی همه کارکنان رفتند، مرینت دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و سرش را روی میز گذاشت.
چند دقیقه بعد صدای در آمد.
ادرین وارد شد.
«مرینت؟»
مرینت سرش را بلند کرد.
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
ادرین گفت:
«لوکا گفت امروز روز سختی داشتی.»
مرینت آه کشید.
«همه خیلی نگران من میشن.»
ادرین نشست.
«چون برای همه مهمی.»
مرینت لبخند کوچکی زد.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
مرینت آرام پرسید:
«ادرین؟»
«بله؟»
«چرا همیشه وقتی حالم خوب نیست، پیدات میشه؟»
ادرین کمی سکوت کرد.
«نمیدونم.»
مرینت خندید.
«جواب عجیبیه.»
ادرین به او نگاه کرد.
«شاید چون نمیتونم نسبت بهت بیتفاوت باشم.»
مرینت ساکت شد.
ادرین نفس عمیقی کشید.
«مرینت، یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بهت بگم.»
مرینت نگاهش کرد.
«چی؟»
ادرین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«من مدتهاست این حس رو دارم و دیگه نمیتونم پنهانش کنم.»
مرینت چیزی نگفت.
ادرین ادامه داد:
«من عاشقت شدم.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
مرینت به او نگاه کرد.
چشمانش پر از اشک شده بود.
ادرین با نگرانی گفت:
«اگر نمیخوای چیزی بگی، مجبور نیستی.»
مرینت سرش را تکان داد.
اشکی از گوشه چشمش پایین آمد.
«نه...»
لبخند کوچکی زد.
«منم عاشقتم.»
ادرین با ناباوری نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
مرینت خجالتزده گفت:
«آره.»
ادرین دستش را گرفت.
از آن شب، رابطه آنها آغاز شد.
چند ماه بعد، لوکا اولین کسی بود که متوجه شد.
یک روز وقتی ادرین مرینت را به خانه رساند، لوکا کنار در ایستاده بود.
مرینت از ماشین پیاده شد.
لوکا به آن دو نگاه کرد و لبخند زد.
«بالاخره.»
مرینت سرخ شد.
«لوکا!»
لوکا به ادرین نگاه کرد.
«فقط حواست به خواهرم باشه.»
ادرین جدی گفت:
«همیشه.»
لوکا دستش را به سمت او دراز کرد.
«پس خوبه.»
در خانواده آندرسون هم امیلی خیلی زود متوجه تغییر رفتار پسرش شد.
یک شب هنگام شام، امیلی لبخند زد و گفت:
«ادرین، کسی وارد زندگیت شده؟»
ادرین لبخند زد.
«آره.»
گابریل سرش را بلند کرد.
«اسمش؟»
ادرین گفت:
«مرینت.»
امیلی لبخند زد.
«مرینت والری؟»
ادرین سر تکان داد.
«آره.»
گابریل به پسرش نگاه کرد.
«اگر دوستش داری، مراقبش باش.»
ادرین گفت:
«حتماً.»
چند ماه همهچیز خوب پیش رفت.
مرینت و ادرین کنار یکدیگر بودند و زندگی آرامی داشتند.
اما یک روز، همهچیز تغییر کرد.
مرینت به خانه دعوت شد.
وقتی وارد سالن شد، متوجه شد خانواده دیگری نیز حضور دارند.
تام و سابین در کنار آنها نشسته بودند.
مرینت با تعجب پرسید:
«مامان؟ بابا؟ اینجا چه خبره؟»
تام گفت:
«مرینت، بشین.»
مرینت نشست.
مرد جوانی که همراه خانوادهاش آمده بود، از جا بلند شد.
تام گفت:
«ایشون الکساندر رینولده.»
مرینت سلام کوتاهی کرد.
بعد تام جملهای گفت که قلب مرینت را به لرزه انداخت.
«خانواده رینولدز برای خواستگاری از تو اومدن.»
مرینت با ناباوری گفت:
«چی؟»
تام ادامه داد:
«ما فکر کردیم این ازدواج برای آینده تو و خانواده مناسب باشه.»
مرینت فوراً گفت:
«ولی من نمیخوام.»
تام اخم کرد.
«هنوز چیزی قطعی نشده.»
مرینت گفت:
«من با کسی که دوستش ندارم ازدواج نمیکنم.»
تام چند لحظه سکوت کرد.
بعد پرسید:
«پس کسی رو دوست داری؟»
مرینت چیزی نگفت.
در همان لحظه لوکا وارد سالن شد.
با دیدن چهره خواهرش فهمید اتفاقی افتاده.
تام دوباره پرسید:
«مرینت؟»
مرینت اشک در چشمانش جمع شد.
«بله.»
«کی؟»
مرینت آرام گفت:
«ادرین.»
فشار خانواده بیشتر شد.
تاریخ نامزدی مشخص شد.
مرینت بارها با پدرش صحبت کرد، اما تام به دلیل مسائل خانوادگی و تجاری حاضر نبود به راحتی از تصمیمش عقبنشینی کند.
سابین نیز بین همسرش و دخترش گرفتار شده بود.
او دخترش را دوست داشت، اما نمیتوانست به راحتی مقابل تام بایستد.
لوکا اما کاملاً طرف خواهرش بود.
با این حال، شرایط روزبهروز سختتر شد.
تا اینکه یک شب، مرینت تصمیم خودش را گرفت.
نیمهشب بود.
خانه در سکوت فرو رفته بود.
مرینت آرام وارد اتاقش شد.
یک کیف برداشت.
چند لباس، مدارک و وسایل ضروریاش را داخل آن گذاشت.
سپس عکسی از خودش و ادرین برداشت و داخل کیف گذاشت.
قبل از خروج، برای لحظهای کنار در ایستاد.
اشک در چشمانش جمع شد.
«ببخشید مامان...»
بعد به سمت اتاق پدرش نگاه کرد.
«ببخشید بابا...»
و از خانه خارج شد.
باران شدیدی میبارید.
مرینت با تاکسی خودش را به خانه ادرین رساند.
ساعت نزدیک دو بامداد بود.
زنگ خانه را زد.
چند لحظه بعد در باز شد.
ادرین با دیدن مرینت شوکه شد.
«مرینت؟»
مرینت لبهایش لرزید.
«من... نمیدونستم کجا برم.»
ادرین فوراً کنار رفت.
«بیا داخل.»
مرینت وارد شد.
ادرین در را بست و با نگرانی پرسید:
«چی شده؟»
مرینت دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
«میخوان منو مجبور کنن با الکساندر ازدواج کنم.»
ادرین چند لحظه سکوت کرد.
سپس دستش را گرفت.
«من کنارتم.»
مرینت با گریه گفت:
«من نمیخوام از خانوادهام جدا بشم... ولی نمیتونم با کسی که دوستش ندارم ازدواج کنم.»
ادرین گفت:
«لازم نیست.»
مرینت به او نگاه کرد.
ادرین ادامه داد:
«این بار من با خانوادهات صحبت میکنم.»
صبح روز بعد، ادرین همهچیز را با خانواده خودش در میان گذاشت.
امیلی دست پسرش را گرفت.
«اگر واقعاً دوستش داری، نذار احساس کنه تنهاست.»
گابریل نیز گفت:
«پس باید رسمی اقدام کنی.»
ادرین سر تکان داد.
«همین کار رو میکنم.»
نینو که کنار او ایستاده بود، لبخند زد.
«من هم هستم.»
چند ساعت بعد، ادرین همراه خانوادهاش به خانه والری رفت.
لوکا نیز کنار مرینت ایستاد.
تام با دیدن ادرین اخم کرد.
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
ادرین آرام گفت:
«برای دعوا نیومدم.»
سپس به مرینت نگاه کرد.
«اومدم رسمی از دخترتون خواستگاری کنم.»
سکوت سالن را فرا گرفت.
ادرین ادامه داد:
«من مرینت رو دوست دارم. نمیخوام اون رو از خانوادهاش جدا کنم. نمیخوام بین شما و دخترتون قرار بگیرم.»
بعد رو به تام کرد.
«فقط میخوام اجازه بدید با کسی که خودش انتخاب کرده ازدواج کنه.»
تام چیزی نگفت.
به دخترش نگاه کرد.
مرینت اشک در چشمانش داشت.
سابین دست او را گرفت.
لوکا کنار خواهرش ایستاده بود.
بعد از چند لحظه، تام آهی کشید.
«مرینت.»
مرینت سرش را بلند کرد.
«بله؟»
تام گفت:
«انتخاب خودته.»
مرینت به ادرین نگاه کرد.
لبخندی زد.
«من ادرین رو انتخاب میکنم.»
ادرین لبخند زد.
چند هفته بعد، مراسم ازدواج برگزار شد.
مرینت با لباس سفید وارد سالن شد.
ادرین در انتهای سالن منتظرش بود.
وقتی مرینت به او رسید، دستش را گرفت.
ادرین آرام گفت:
«خیلی زیبایی.»
مرینت خندید.
«ممنون.»
مراسم آغاز شد.
حلقهها رد و بدل شدند.
عهدها خوانده شدند.
و سرانجام مرینت و ادرین رسماً زن و شوهر شدند.
لوکا کنار نینو ایستاده بود.
نینو لبخند زد و گفت:
«فکر کنم بالاخره همهچیز درست شد.»
لوکا خندید.
«آره.»
در ردیف اول، سابین و امیلی کنار یکدیگر نشسته بودند.
تام و گابریل نیز با آرامش مراسم را تماشا میکردند.
بعد از پایان مراسم، مرینت و ادرین چند قدم از جمع فاصله گرفتند.
مرینت به همسرش نگاه کرد.
«میدونی عجیبترین قسمت این داستان چیه؟»
ادرین پرسید:
«چی؟»
مرینت لبخند زد.
«اولین بار که دیدمت، فقط فکر میکردم رئیس شرکت رقیبی.»
ادرین خندید.
«منم فکر میکردم تو فقط رئیس شرکت رقیبی.»
مرینت سرش را روی شانه او گذاشت.
«ولی حالا...»
ادرین دستش را گرفت.
«حالا همسر منی.»
مرینت لبخند زد.
«و خوشحالم.»
ادرین آرام گفت:
«منم.»
صدای موسیقی در سالن پیچید.
مهمانان میخندیدند و با یکدیگر صحبت میکردند.
لوکا و نینو مشغول شوخی بودند.
سابین و امیلی کنار هم نشسته بودند.
تام و گابریل درباره آینده دو شرکت صحبت میکردند.
و مرینت و ادرین، در میان تمام آن شلوغی، فقط کنار یکدیگر ایستاده بودند.
دو نفری که روزی در یک مراسم مدلینگ، تنها دو مدیر از دو شرکت رقیب بودند...
و حالا زندگی مشترکشان را آغاز کرده بودند.
زندگیای که هیچکدام نمیدانستند چه ماجراهای تازهای برایشان خواهد داشت.
اگر دوست داشتید یک قلب خوشگل برام کامنت کنین
و اگر هم دوست داشتین میتونین ژانر بعدیه داستانمون رو تو کامنتا بنویسین 🥰