آخرین گلوله p5

بزن رو ادامه مطلب

سلام بچه ها نمیخوام وقتتون رو بگبرم فقط بگم که حمایتا کمه لطفا زیادش کنین🥺❤️


از زبون مرینت 

بعد از مکالمه مون با اون آدرین رو مخ رفتم سر پرونده ی S-27 پرونده ی عجیبی بود فقط یک ورقه کاغذ چندتا عکس و ویدیو ی دوربین هایی که در صحنه ی جرم هستن و چند کارت سیاه که روی همشون نوشته بودS-27 داخلش بود بعد پرونده رو بستم و رفتم سمت لبتابم و دونبال داده هایی از شب های آدم روبایی بودم .


از زبون آدرین

بعد از مکالمم با خانوم تو مخی رفتم و نشستم تو بخش استراحت آخه چرا یکی مثل اون باید بشه رئیس ما؟

که نینو اومد و گفت : هی رفیق چیه پکری؟

و با مشت به شوخی رو بازوم کوبید.

گفتم:اه نینو تنهام بزار.

گفت:خب پس قطعی شد که تا حرف نزنی نمیتونم برم.

گفتم:نینو ولم کن من که بچه نیستم.

گفت:هی رفیق بگو دیگه.

گفتم:من واقعا نمیفهمم نینو چرا یکی که تازه وارده اینقدر زود میتونه رئیس یک گروه جاسوسی و حل پرونده ی عالی تو پاریس بشه اونوقت منی که این همه سال دارم تلاش میکنم باید بشم زیر دست خانم؟

گفت:خدایی به زیر دست شدن هم میای

گفتم:نیییینووووو

گفت:باشه باشه خب گوش کن هر آدمی گذشته ای داره که بقیه ازش خبر ندارن شاید اون هم اندازه ی تو یا حتی بیشتر تلاش کرده.

اهی کشیدم و بعد گفتم:مکالمه باهات قرار بود لذت بخش باشه

گفت:خودتم میدونی که دارم حقیقت رو میگم و انگار یک نفر حسودیش شده 

گفتم:چیداری میگی اصلا چی داره که بخوام بهش سودی کنم 

که همون لحظه مرینت از در بخش استراحت اومد تو و گفت:شاید حداقل هوشم خوبه نه؟

منم با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:فالگوش وایسادی؟

مرینتم گفت:نه داشتم میومدم تو شنیدم بعدشم خدایی اینقدر داد میزنید بعید میدونم الان کسی مکالمتون رو نشنیده باشه.

نینو رو کرد به مرینت و گفت: دقیقا از کجاش رو شنیدی؟

مرینت هم شونه بالا انداخت و گفت : خب از اونجایی که گفت من واقعا نمیفهمم....

بعد مرینت به سمت قهوه ساز رفت یک قهوه برداشت و رفت.

تو دلم گفتم:خوبه داره از همین الان خسته میشه.

بعدش با نینو رفتیم سر میز حل پرونده تا پرونده های خودمون رو برسی کنیم.همش حواسم به مرینت بود خیلی مسمم داشت داخل لب تابش فیلم های دوربین

 مداربسته رو برسی میکرد لحظه ای ترسیدم و با خودم گفتم : اگر شرط رو ببازم چی؟ اما باز خودم رو آروم کردم و به خودم یاد آوری کردم که این پرونده 15 ساله 

که حل نشد قطعا تازه واردی مثل اون نمیتونه حلش کنه

داشتم با حرص به مرینت نگاه میکردم که فیلیکس زد به شونم و زیر لب گفت:انگار ازش خوشت میاد😏

منم یک نگاه زیر چشمی بهش کردم که گفت:باشه بابا غلط کردم.


از زبون مرینت

بعد از برسی داده های آدم روبایی و تماشای فیلم های دوربین ها ، در لب تابم رو بستم و نگاهی به کارت های سیاه انداختم هیچ اثر انگشتی روش نبود 

بعد عکس ها رو برسی کردم که نظرم روی یک چیز جلب شد .

که یک هو سرهنگ اومد تو ی پایگاه و گفت : خانوم دوپن چنگ خیلی خوشحالم که میبینمتون خیلی عذر میخوام که زودتر برای استقبالتون نیومدم به پایگاه خوش اومدید

من هم گفتم:خیلی ممنون که از پایگاه اصلی تا اینجا اومدید که به من خوش آمد بگید😊

بعد سرهنگ رو کرد به بقیه و گفت : خب کی امشب شیفت وایمیسته توی پایگاه؟

آدرین چرخید رو به سرهنگ و گفت : من نمیفهمم چرا وقتی که شبا به ما احتیاجی نیست باید یک نفر حتما بمونه؟

سرهنگ نگاهی به آدرین انداخت و گفت:
چون پایگاه شب‌ها هم باید تحت نظر باشه. اینجا اطلاعات و تجهیزات مهمی داریم و نمی‌تونیم چند ساعت کامل خالی بذاریمش. اگه مشکلی پیش بیاد، از قطع برق گرفته تا ورود یه فرد ناشناس، باید حداقل یک نفر اینجا باشه که بتونه سریع واکنش نشون بده. برای همین هر شب یکی از اعضای تیم شیفت می‌ایسته.

آدرین با اخم گفت:
ولی معمولاً شب‌ها هیچ اتفاقی نمیفته.

سرهنگ لبخند کوتاهی زد و گفت:
امیدواریم هیچ اتفاقی نیفته. ولی وظیفه‌ی ما اینه که برای وقتی که میفته آماده باشیم.

مرینت گفت : من شب میمونم

همه با تعجب نگاهش کردن

مرینت نگاهی مغرورانه به آدرین کرد و گفت:میخوام رو پرونده کار کنم😏


دوست دارین بدونین پرونده راجب چیه نه؟

باشه برای پارت بعد

اگر لایک ها 10 تا  باشه امشب یک پارت دیگه میدم❤️