
عشق
پارت چهل و پنجم
زبان مرینت
یک ماه بعد...
رابطهی من و آدرین دیگر مثل روزهای اول نبود.
هنوز نمیتوانستم اسمش را «عشق» بگذارم.
اما دیگر از بودنش فرار نمیکردم.
او هم هیچوقت مرا مجبور به بخشیدن نکرد.
فقط...
کنارم میماند.
...
آن روز آلیا با هیجان وارد اتاقم شد.
ـ خانم طراح!
کتاب طراحیات کجاست؟
متعجب نگاهش کردم.
ـ برای چی؟
لبخند بزرگی زد.
ـ چون یه مزون معروف دنبال یه طراح جدیده و من اسم تو رو پیشنهاد دادم.
اخم کردم.
ـ آلیا...
من دیگه نمیتونم طراحی کنم.
دستهاش را روی شانههایم گذاشت.
ـ تو میتونی، مرینت.
فقط از خودت ناامید شدی.
نگاهم را از او گرفتم.
از آخرین باری که مداد طراحی را دست گرفته بودم...
ماهها میگذشت.
احساس میکردم دیگر آن مرینت سابق نیستم.
در همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد.
آلیا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ فکر کنم مهمونت اومده.
چند دقیقه بعد...
آدرین وارد خانه شد.
در دستش یک جعبهی کوچک بود.
وقتی مقابلم ایستاد، آن را به طرفم گرفت.
ـ این برای توئه.
متعجب جعبه را باز کردم.
داخلش...
همان مداد طراحی قدیمیام بود.
مدادی که سالها پیش فکر میکردم گم شده است.
با ناباوری به آدرین نگاه کردم.
ـ این... از کجا؟
لبخند آرامی زد.
ـ وقتی اتاقت رو مرتب میکردن، بین وسایلت پیدا شد.
فکر کردم...
شاید یه روز دوباره بهش احتیاج پیدا کنی.
دستم لرزید.
مداد را آرام در دست گرفتم.
چقدر دلتنگ این حس شده بودم...
بیاختیار اشکی از گوشهی چشمم پایین آمد.
آدرین چیزی نگفت.
مثل همیشه...
فقط کنارم ایستاد.
به مداد نگاه کردم.
بعد به دفتر طراحی سفیدی که روی میزم بود.
شاید...
وقت آن رسیده بود که دوباره از نو شروع کنم.
نه برای دیگران...
برای خودم.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
مداد را روی کاغذ گذاشتم.