
مون مارتر
پارت پانزدهم
از زبان ادرین
در اتاق جلسات بهآرامی باز شد.
مرینت وارد شد.
لباس ساده اما شیکی پوشیده بود و همان آرامشی را داشت که روی صحنه دیده بودم.
از جا بلند شدم.
خوش اومدید.
لبخند گرمی زد و دستش را به سمتم دراز کرد.
ممنون از دعوتتون، آقای اگرست.
دستش را فشردم.
خوشحالم که قبول کردید بیاید.
هر دو نشستیم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد تا من پوشهی قرارداد را روی میز گذاشتم.
راستش... من دیشب توی کنسرتتون بودم.
لبخند محوی روی لبش نشست.
حدس زده بودم.
متعجب نگاهش کردم.
جدی؟
آره. موقع اجرای آخر، چند لحظه نگاهم به ردیفهای بالا افتاد. شما رو دیدم.
بیاختیار خندیدم.
پس من انقدر هم نامرئی نبودم.
او هم خندید.
همان خنده، فضای رسمی جلسه را صمیمیتر کرد.
گفتم:
مهمونی سالانهی شرکت برای من اهمیت زیادی داره. دوست دارم مهمونها یک اجرای متفاوت ببینن و وقتی دیشب صدای شما رو شنیدم... مطمئن شدم هیچکس بهتر از شما نیست.
مرینت چند لحظه به حرفهایم فکر کرد.
فقط یک سؤال دارم.
بفرمایید.
این اجرا فقط برای سرگرمی مهمونهاست... یا هدف دیگهای هم داره؟
لبخند زدم.
بخشی از مراسم، خیریه است. درآمد مزایدهی اون شب برای حمایت از چند مؤسسهی خیریه اختصاص داده میشه. دوست دارم موسیقی هم بخشی از اون شب بهیادماندنی باشه.
چشمهایش برق زد.
اینو نمیدونستم.
پوشه را بست و گفت:
این موضوع، نظرم رو عوض کرد.
---
از زبان مرینت
نگاهی دوباره به قرارداد انداختم.
همهچیز شفاف و منظم نوشته شده بود.
اما چیزی که باعث شد تصمیمم را بگیرم، مبلغ قرارداد نبود.
نحوهی صحبت کردن ادرین بود.
تمام مدت با احترام رفتار کرد و حتی یک بار هم حس نکردم که فقط به چشم یک خواننده به من نگاه میکند.
خودکار را برداشتم.
لبخندی زدم.
فکر میکنم... همکاری خوبی داشته باشیم.
امضایم را پای قرارداد نوشتم.
ادرین هم با لبخند قرارداد را امضا کرد.
بعد دستش را به سمتم دراز کرد.
به همکاریمون خوش اومدید، مرینت.
دستش را فشردم.
ممنون، آقای اگرست.
لبخندی زد.
فکر کنم از این به بعد، فقط ادرین صدام کنید.
خندهام گرفت.
در این صورت... شما هم فقط مرینت صدام کنید.
هر دو خندیدیم.
هیچکداممان نمیدانستیم این دست دادن ساده...
آغاز آشناییای خواهد بود که مسیر زندگی هر دویمان را تغییر میدهد.