
مون مارتر
پارت یازدهم
از زبان مرینت
پشت صحنه ایستاده بودم.
نورهای سالن از لای پردههای مشکی به داخل میتابیدند و صدای هزاران نفر مثل موجی آرام به گوشم میرسید.
نفسی عمیق کشیدم.
هر بار قبل از اجرا همین حس را داشتم؛ ترکیبی از هیجان، استرس و اشتیاق.
دستم را روی میکروفون فشردم.
مدیر برنامههایم لبخند زد.
آمادهای؟
لبخند محوی زدم.
همیشه.
صدای شمارش معکوس در هدفونم پیچید.
«سه...»
چراغهای سالن خاموش شدند.
«دو...»
مه روی صحنه پخش شد.
«یک...»
اولین نت موسیقی نواخته شد.
قدم اول را برداشتم.
همین که از میان مه بیرون آمدم، صدای تشویق سالن مثل موجی به سمتم هجوم آورد.
نور سفید روی صورتم افتاد.
برای چند ثانیه فقط به جمعیت نگاه کردم.
هزاران نفر...
هر کدام با داستانی متفاوت.
لبخند زدم و میکروفون را بالا آوردم.
با اولین جمله، سالن دوباره ساکت شد.
تمام چیزی که میشنیدم، موسیقی بود...
و صدای خودم.
وقتی آهنگ تمام شد، صدای تشویق گوشهایم را پر کرد.
مثل همیشه، با احترام تعظیم کردم.
نگاهم بیاختیار روی ردیفهای بالایی سالن چرخید.
معمولاً آن بالا کسی را نمیدیدم...
اما این بار، مرد جوانی توجهم را جلب کرد.
قدبلند...
موهای طلایی...
پیراهن سفید.
برخلاف بقیه، فقط تشویق نمیکرد.
انگار تمام مدت، با دقت به اجرایم نگاه کرده بود.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
لبخندی زدم، برای همه دست تکان دادم و یک بوسهی هوایی به سمت تماشاگرها فرستادم.
بعد آرام از صحنه پایین آمدم.
هنوز صدای تشویقها از پشت سرم میآمد.
با لبخند زیر لب گفتم:
ممنون... امیدوارم امشب رو هیچوقت فراموش نکنید.
اما نمیدانستم...
در میان آن همه تماشاگر، یک نفر واقعاً قرار نبود صدایم را فراموش کند.