
عشق
چهل و سوم
زبان آدرین
دو هفته بعد...
مرینت از مرکز درمانی مرخص شد.
اما پزشکها تأکید کرده بودند که هنوز به مراقبت و جلسات رواندرمانی نیاز دارد.
من از دور مراقبش بودم.
نه به خانهاش میرفتم.
نه به او پیام میدادم.
فقط میخواستم بداند اگر روزی به کمک نیاز داشت، تنها نیست.
...
آن روز آلیا با من تماس گرفت.
ـ آدرین، میتونی بیای؟
با نگرانی پرسیدم:
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ فقط بیا...
چند دقیقه بعد خودم را به خانهی مرینت رساندم.
وقتی وارد شدم، پدر و مادرش نگران روی مبل نشسته بودند.
آلیا کنار پنجره ایستاده بود.
آهسته پرسیدم:
ـ مرینت کجاست؟
آلیا به طبقهی بالا اشاره کرد.
ـ از صبح خودش رو توی اتاقش حبس کرده.
نه غذا خورده...
نه با کسی حرف زده.
دلم فرو ریخت.
آرام از پلهها بالا رفتم.
مقابل در اتاقش ایستادم.
چند لحظه فقط به در خیره ماندم.
بعد خیلی آرام گفتم:
ـ مرینت...
منم... آدرین.
اگر نمیخوای در رو باز کنی، اشکالی نداره.
فقط...
خواستم بگم تنها نیستی.
سکوت...
چند ثانیه گذشت.
خواستم برگردم که صدای آرامش را شنیدم.
ـ آدرین...
همانجا ایستادم.
ـ بله؟
صدایش گرفته بود.
ـ چرا هنوز اینجایی؟
چشمانم را بستم.
ـ چون یه روزی وقتی تو به من احتیاج داشتی، کنارت نبودم.
نمیخوام دوباره همون اشتباه رو تکرار کنم.
آن طرف در سکوت شد.
بعد از چند لحظه، صدای باز شدن قفل آمد.
در، فقط چند سانتیمتر باز شد.
مرینت پشت در ایستاده بود.
چهرهاش رنگپریده بود و چشمهایش از گریه سرخ شده بود.
نگاهمان در هم گره خورد.
او آرام گفت:
ـ من هنوز نمیتونم مثل قبل باشم...
سرم را تکان دادم.
ـ نمیخوام مثل قبل باشی.
فقط...
میخوام هر روز، یک قدم به حالِ بهترت نزدیکتر بشی.
برای اولین بار...
لبخند خیلی کوچکی روی لبهای مرینت نشست.
آنقدر کوچک که شاید هر کسی متوجهش نمیشد.
اما برای من...
همان لبخند کوچک، ارزش تمام دنیا را داشت.
ادامه دارد...