عشق

عشق 

پارت چهل و دوم

زبان آدرین

یک هفته بعد...

هر روز تا جلوی مرکز درمانی که مرینت در آن بستری بود می‌رفتم.

اما...

هیچ‌وقت داخل نمی‌شدم.

فقط از دور مطمئن می‌شدم حالش خوب است و بعد برمی‌گشتم.

اگر نمی‌خواست مرا ببیند...

به خواسته‌اش احترام می‌گذاشتم.

آن روز، آلیا از ساختمان بیرون آمد.

وقتی مرا دید، آهی کشید و نزدیک شد.

ـ باز هم اومدی؟

لبخند تلخی زدم.

ـ فقط می‌خواستم مطمئن بشم حالش خوبه.

آلیا چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

ـ آدرین... مرینت هنوز خیلی آسیب دیده.

گاهی وسط خواب از ترس بیدار می‌شه.

گاهی ساعت‌ها حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زنه.

سرم را پایین انداختم.

ـ می‌دونم...

آلیا ادامه داد:

ـ ولی یه چیز رو باید بدونی.

هر وقت اسمت میاد...

نه عصبانی می‌شه...

نه گریه می‌کنه.

فقط...

سکوت می‌کنه.

با تعجب نگاهش کردم.

ـ یعنی چی؟

ـ یعنی هنوز نمی‌دونه با احساسش نسبت به تو چه کار کنه.

نه می‌تونه ببخشت...

نه می‌تونه ازت متنفر باشه.

حرفش امید کوچکی در دلم روشن کرد.

در همان لحظه، درِ مرکز درمانی باز شد.

مرینت آرام بیرون آمد.

چند قدم بیشتر با من فاصله نداشت.

وقتی نگاهمان به هم افتاد...

هر دو بی‌حرکت ماندیم.

خواستم چیزی بگویم.

اما هیچ کلمه‌ای پیدا نمی‌کردم.

مرینت نگاهش را از من گرفت.

آرام از کنارم رد شد.

این بار...

نه با نفرت.

نه با خشم.

فقط با خستگی.

همین که چند قدم دور شد، بی‌اختیار صدایش زدم.

ـ مرینت...

او ایستاد.

بدون اینکه برگردد، منتظر ماند.

با صدایی آرام گفتم:

ـ نمی‌خوام مجبورِت کنم منو ببخشی.

فقط...

هر وقت احساس کردی به یه دوست احتیاج داری...

من اینجام.

برای چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ ممنون...

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

از من تشکر کرد.

همان یک کلمه...

برای من، از هزار امید ارزشمندتر بود.

ادامه دارد...