عشق

عشق

پارت سی و هشتم

زبان مرینت

تمام نگاه‌ها روی من بود.

اما من فقط صدای تپش قلبم را می‌شنیدم.

قاضی چند لحظه سکوت کرد، سپس گفت:

ـ خانم مرینت دوپن‌چنگ، آیا آمادگی دارید شهادت بدید؟

آرام سرم را تکان دادم.

ـ بله...

یکی از مأموران مرا تا جایگاه شهود همراهی کرد.

دستانم می‌لرزید.

آن‌قدر محکم لبه‌ی جایگاه را گرفته بودم که بند انگشتانم سفید شده بود.

قاضی با لحنی آرام گفت:

ـ هر آنچه به خاطر دارید، بدون ترس تعریف کنید.

نفسی عمیق کشیدم.

چشمانم را بستم.

خاطرات تلخ، یکی‌یکی از جلوی چشمانم عبور کردند.

با صدایی لرزان گفتم:

ـ همه‌چیز... از دروغ‌های لایلا شروع شد

هر روز یک دروغ تازه.

هر روز یک تهمت تازه.

کم‌کم...

همه از من فاصله گرفتن.

دوستام...

خانواده‌ام...

و حتی...

نگاهم بی‌اختیار روی آدرین افتاد.

ـ حتی کسی که بیشتر از همه دوستش داشتم...

دیگه حرفم رو باور نکرد.

اشک‌هایم سرازیر شد.

سالن در سکوت فرو رفته بود.

ادامه دادم:

ـ هر بار می‌خواستم حقیقت رو بگم...

کسی گوش نمی‌داد.

انگار از قبل تصمیمشون رو گرفته بودن.

صدای گریه‌ی آرام مادرم را شنیدم.

اما ادامه دادم.

ـ بعد از اون...

دیگه زندگی‌ام هیچ‌وقت مثل قبل نشد.

لایلا سرش را پایین انداخته بود.

دیگر جرئت نگاه کردن به من را نداشت.

قاضی رو به او کرد.

ـ آیا صحبت‌های خانم دوپن‌چنگ را تأیید می‌کنید؟

لایلا چند لحظه سکوت کرد.

بعد با صدایی که از گریه می‌لرزید، گفت:

ـ بله...

همه‌ی حرف‌هاش... حقیقته.

من...

زندگیش رو نابود کردم.

اشک از چشمانم پاک کردم.

اما در دلم...

هیچ حس پیروزی‌ای نبود.

فقط جای زخم‌هایی مانده بود که هیچ حکمی نمی‌توانست آن‌ها را از بین ببرد.

در همان لحظه، قاضی پرونده را بست و گفت:

ـ دادگاه برای صدور رأی، وارد مرحله‌ی نهایی می‌شود.

همه در انتظار حکمی بودند...

که سرنوشت لایلا و لیلی را برای همیشه تغییر می‌داد.

سکوت سنگینی سراسر دادگاه را فرا گرفته بود.

نگاهم روی زمین ثابت مانده بود.

دیگر توان نگاه کردن به هیچ‌کس را نداشتم.

ناگهان...

صدای هق‌هق گریه‌ای بلند شد.

سرم را بالا آوردم.

مادرم...

با چشمانی سرخ از روی صندلی بلند شد.

با اجازه‌ی قاضی چند قدم به سمتم آمد.

دستانش می‌لرزید.

ـ مرینت...

دخترم...

صدایش آن‌قدر شکسته بود که قلبم درد گرفت.

اشک از گونه‌هایش سرازیر شد.

باید قبل از همه حرفت رو باور می‌کردم.

من مادرت بودم...

ولی تنهات گذاشتم.

پدرم هم از جا بلند شد.

چهره‌ی همیشه محکم او، حالا از اشک خیس شده بود.

ـ دخترم...

منم مقصرم.

به جای اینکه ازت محافظت کنم...

قضاوتت کردم.

برادرهایم هم سرشان را پایین انداخته بودند.

یکی از آن‌ها با صدایی گرفته گفت:

ـ خواهر کوچولو...

ما هم شرمند‌ه‌ایم.

حق نداشتیم پشتت رو خالی کنیم.

تمام سالن در سکوت به این صحنه نگاه می‌کرد.

دلم می‌خواست بدوم و همه‌شان را در آغوش بگیرم...

اما...

پاهایم جلو نمی‌رفت.

انگار بین ما دیواری از درد و خاطرات تلخ کشیده شده بود.

آرام گفتم:

ـ من...

ازتون متنفر نیستم.

همه با تعجب نگاهم کردند.

اشک‌هایم را پاک کردم.

ـ ولی هنوز...

نمی‌تونم فراموش کنم.

نمی‌تونم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.

این زخم‌ها...

با یک «ببخشید» خوب نمی‌شن.

مادرم با گریه سرش را پایین انداخت.

هیچ‌کس چیزی نگفت.

در همان لحظه، آدرین از روی صندلی بلند شد.

چند قدم به سمتم برداشت.

چشمانش پر از اشک بود.

اما قبل از اینکه حرفی بزند، قاضی با صدایی محکم گفت:

ـ آقای اگرست، لطفاً فعلاً در جای خودتون بمونید.

آدرین ایستاد.

نگاهش از من جدا نمی‌شد.

و من...

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، نگاهش کردم.

اما در قلبم...

دیگر خبری از آن دختر عاشق گذشته نبود.

فقط دختری مانده بود...

که از شکستن، خسته شده بود.