
مون مارتر
پارت دهم
از زبان ادرین
از سالن بیرون آمدیم. هوای خنک شب به صورتم خورد، اما هنوز ذهنم درگیر همان صدا بود.
مینو درِ ماشین را باز کرد و قبل از اینکه سوار شود، با لبخندی گفت:
یه ایده دارم.
نگاهش کردم.
چه ایدهای؟
روی سقف ماشین تکیه داد و گفت:
تو که هر سال برای اشراف، سرمایهگذارها و مدیرای شرکتها یه مهمونی بزرگ میگیری...
سری تکان دادم.
خب؟
لبخندش عمیقتر شد.
از همین خواننده دعوت کن بیاد اونجا اجرا کنه.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
دعوتش کنم؟
آره. هم مهمونات یه اجرای فوقالعاده میبینن، هم تو دوباره صداشو میشنوی.
خندهی کوتاهی کردم.
فکر میکنی به همین راحتی قبول میکنه؟
مینو شانه بالا انداخت.
چرا که نه؟ اگه دستمزد خوبی پیشنهاد بدی، مدیر برنامههاش حداقل درخواستت رو بررسی میکنه.
سوار ماشین شدم، اما ذهنم درگیر حرفش شده بود.
راست میگفت...
مهمانی خیریهی سالانهی شرکت تا دو هفتهی دیگر برگزار میشد؛ جایی که خانوادههای سرشناس، مدیران شرکتهای بزرگ و افراد بانفوذ شهر حضور پیدا میکردند.
داشتن یک اجرای زنده از آن دختر...
میتوانست آن شب را بهیادماندنیتر کند.
مینو ماشین را روشن کرد و با نگاهی معنیدار گفت:
نگو که داری جدی بهش فکر میکنی.
نگاهم را از پنجره گرفتم و لبخند محوی زدم.
شاید...
ادرین!
خندید.
تو حتی اسمش رو هم نمیدونی، اونوقت میخوای دعوتش کنی؟
نفس عمیقی کشیدم.
پس اولین کار اینه که اسمش رو پیدا کنیم...
مینو با شیطنت گفت:
بالاخره خودت اعتراف کردی.
لبخندی زدم.
این بار، دیگر انکار نمیکردم.
دلم میخواست دوباره صدای آن دختر را بشنوم... حتی اگر فقط برای یک شب دیگر باشد.