مون مارتر

مون مارتر 

پارت هشتم

از زبان ادرین

تشویق‌ها هنوز قطع نشده بود.

دختر لبخند گرمی زد، کمی خم شد و با احترام برای همه تعظیم کرد.

صدای فریاد تماشاگرها بلندتر شد.

او سرش را بالا آورد، با شیطنت دستش را تکان داد و بعد با نوک انگشتانش یک بوسه‌ی هوایی برای تمام سالن فرستاد.

همان حرکت ساده کافی بود تا دوباره موجی از تشویق و سوت در سالن بپیچد.

نورافکن‌ها آرام آرام خاموش شدند.

دختر آخرین لبخندش را زد و از میان مه و نور، آرام از صحنه خارج شد.

چند لحظه بعد، چراغ‌های سالن روشن شدند.

مردم یکی‌یکی از جایشان بلند می‌شدند و درباره‌ی اجرا با هیجان حرف می‌زدند.

مینو آرام با آرنجم زد.

داداش... تموم شد.

 

چند ثانیه طول کشید تا متوجه منظورش شوم.

پلک زدم و نگاهم را از صحنه گرفتم.

هان... آره.

 

مینو خندید.

کجایی تو؟ پنج دقیقه‌ست همه دارن میرن.

 

نگاهی دوباره به صحنه‌ی خالی انداختم.

دیگر هیچ‌کس آنجا نبود.

فقط مهی که کم‌کم محو می‌شد و نورهایی که یکی‌یکی خاموش می‌شدند.

نفسم را آرام بیرون دادم.

نمی‌دونم...

 

مینو با لبخندی معنی‌دار نگاهم کرد.

فکر کنم خیلی خوشت اومده.

 

جوابی ندادم.

چون خودش هم می‌دانست مسئله فقط خوش آمدن نبود.

صدای آن دختر...

و آن نگاه آرامش...

انگار جایی در ذهنم حک شده بود.

هرچقدر سعی می‌کردم به چیز دیگری فکر کنم، باز همان تصویر جلوی چشمم می‌آمد؛ دختری که از میان مه بیرون آمد و با اولین نت، تمام سالن را ساکت کرد.

بی‌اختیار زیر لب گفتم:

عجیبه...

چی؟

 

نگاهم هنوز به صحنه بود.

حس می‌کنم... دیگه نمی‌تونم صداشو فراموش کنم.

 

مینو لبخند زد و در حالی که به سمت خروجی راه می‌رفت، گفت:

این یعنی یه اجرای واقعاً موفق.

 

اما خودم می‌دانستم...

موضوع فقط یک اجرای موفق نبود.

برای اولین بار، صدای یک آدم غریبه، جایی در قلبم مانده بود؛ جایی که حتی خودم هم دلیلش را نمی‌دانستم.