
عشق
پارت سی و ششم
زبان آدرین
دو روز بعد...
از لحظهای که پرونده دوباره باز شد، حتی یک ساعت هم نتوانسته بودم راحت بخوابم.
تمام فکرم پیش نتیجهی تحقیقات پلیس بود.
صبح زود تلفنم زنگ خورد.
روی صفحه نوشته شده بود:
رئیس پلیس
بدون معطلی تماس را جواب دادم.
ـ بله؟
صدای جدی مرد از آن طرف خط آمد.
ـ آقای اگرست، لطفاً هرچه زودتر خودتون رو به اداره پلیس برسونید.
قلبم فرو ریخت.
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ بله...
مدارک تأیید شده.
نفس در سینهام حبس شد.
همراه فلیکس با عجله به اداره پلیس رفتیم.
وقتی وارد اتاق رئیس شدیم، چند مأمور هم آنجا حضور داشتند.
روی میز، همان پوشهی آلیا قرار داشت.
رئیس پلیس گفت:
ـ پیامها، فایل صوتی و تصاویر توسط کارشناسان بررسی شدن.
همهشون واقعی هستن.
چشمهایم پر از اشک شد.
یعنی...
مرینت تمام این مدت حقیقت را گفته بود.
رئیس پلیس ادامه داد:
ـ علاوه بر این، در بررسی تلفنهای قدیمی، مدارک جدیدی هم پیدا کردیم که نقش مستقیم لایلا و لیلی رو ثابت میکنه.
فلیکس با ناباوری گفت:
یعنی دیگه مطمئنید؟
رئیس پلیس با قاطعیت پاسخ داد:
ـ بله.
سپس رو به یکی از مأموران کرد.
ـ گروه یک و دو آماده بشن.
حکم بازداشت لایلا و لیلی صادر شده.
همین الان اقدام کنید.
چند مأمور سریع از اتاق خارج شدند.
من فقط به در خیره مانده بودم.
بعد از سالها...
بالاخره حقیقت داشت خودش را نشان میداد.
اما ته دلم فقط یک آرزو داشتم.
کاش مرینت اینجا بود...
کاش میتوانستم به او بگویم:
«حق با تو بود...»
در همان لحظه، بیسیم یکی از مأمورها به صدا درآمد.
ـ «هدف شناسایی شد... عملیات دستگیری آغاز شد...»
همه با نگرانی به صدای بیسیم گوش دادیم.
سرنوشت لایلا و لیلی...
تا چند دقیقهی دیگر مشخص میشد.
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفته بود.
همه چشم به بیسیم مأمور دوخته بودند.
صدای نفسهایم را میشنیدم.
ناگهان...
بیسیم خشخش کرد.
ـ «اینجا گروه یک... به محل رسیدیم.»
رئیس پلیس آرام گفت:
ـ ادامه بدید.
چند ثانیه سکوت...
بعد دوباره صدای مأمور بلند شد.
ـ «لایلا داخل ساختمونه... لیلی هم همراهشه.»
قلبم تندتر از همیشه میزد.
دستم را محکم مشت کرده بودم.
ـ «در حال ورود هستیم...»
صدای کوبیده شدن در...
فریاد چند مأمور...
و بعد صدای جیغ یک دختر.
ـ «پلیس! هیچکس تکون نخوره!»
چند لحظه بعد صدای آشنای لایلا از بیسیم شنیده شد.
ـ ولم کنید! من هیچ کاری نکردم!
ـ اشتباه گرفتید!
رئیس پلیس با آرامش گفت:
ـ مقاومت نکن، لایلا.
همه چیز تموم شده.
صدای بههم خوردن وسایل از داخل خانه میآمد.
چند دقیقه بعد مأمور دوباره گزارش داد.
ـ «متهم اول بازداشت شد.»
نفسم را آرام بیرون دادم.
اما هنوز...
لیلی مانده بود.
ناگهان صدای دویدن از بیسیم آمد.
ـ «متهم دوم در حال فراره!»
یکی از مأمورها فریاد زد:
ـ نذارید فرار کنه!
صدای قدمهای تند...
باز شدن یک در...
و بعد...
ـ وایسا!
صدای افتادن چیزی روی زمین.
چند ثانیه بعد...
ـ «متهم دوم هم دستگیر شد.»
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس کردم بار سنگینی از روی شانههایم برداشته شده است.
رئیس پلیس لبخند کمرنگی زد.
ـ هر دو به اداره پلیس منتقل میشن.
بازجویی از همین امروز شروع میشه.
از پنجره به آسمان نگاه کردم.
باران بند آمده بود.
زیر لب گفتم:
ـ مرینت...
اولین قدم برای گرفتن عدالت برداشته شد.
قسم میخورم...
تا آخر این راه عقب نکشم.
چند ساعت بعد...
من، فلیکس و آلیا داخل اتاق بازجویی ایستاده بودیم و از پشت شیشهی یکطرفه به اتاق نگاه میکردیم.
لایلا روی صندلی نشسته بود.
دستبند به دستانش زده بودند، اما هنوز با غرور لبخند میزد.
کارآگاه پرونده روبهرویش نشست و پوشه را روی میز گذاشت.
ـ لایلا، بهتره حقیقت رو بگی.
لایلا پوزخند زد.
ـ حقیقت؟ من هیچ کاری نکردم.
کارآگاه چند عکس را روی میز گذاشت.
ـ این پیامها رو میشناسی؟
لبخند لایلا برای لحظهای محو شد، اما دوباره خودش را جمعوجور کرد.
ـ همشون جعلیان.
کارآگاه این بار فلش مموری را روی میز گذاشت.
ـ پس این فایل صوتی چیه؟
لایلا سکوت کرد.
کارآگاه دکمهی پخش را زد.
صدای خودش و لیلی در اتاق پیچید.
چهرهی لایلا کمکم رنگ باخت.
پشت شیشه، نفسم را در سینه حبس کرده بودم.
کارآگاه با لحنی محکم گفت:
ـ کارشناسان تأیید کردن که این صدا، صدای خودته.
حالا هنوز میخوای انکار کنی؟
لایلا چیزی نگفت.
در همین لحظه، درِ اتاق باز شد و مأمور دیگری وارد شد.
ـ قربان، بازجویی لیلی هم شروع شده.
کارآگاه سر تکان داد.
ـ خوبه.
بعد دوباره رو به لایلا کرد.
ـ خواهرت داره همکاری میکنه.
اگر تو اعتراف نکنی، همهی مسئولیت روی دوش خودت میافته.
چشمهای لایلا از تعجب گرد شد.
ـ لیلی... اعتراف کرده؟
کارآگاه بدون اینکه جواب مستقیمی بدهد، فقط پرونده را بست.
ـ این آخرین فرصته.
سکوت...
چند ثانیه...
لایلا سرش را پایین انداخت.
دستانش شروع به لرزیدن کرد.
اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد.
برای اولین بار...
غرورش شکست.
لبهایش لرزید و با صدایی آرام گفت:
ـ من...
...
ـ من اعتراف میکنم...
اتاق در سکوت فرو رفت.
من پشت شیشه، چشمانم را بستم.
سالها انتظار...
بالاخره حقیقت داشت آشکار میشد.
زبان آدرین
اتاق بازجویی در سکوت فرو رفته بود.
صدای هقهق آرام لایلا تنها چیزی بود که شنیده میشد.
کارآگاه ضبطصوت را روشن کرد.
ـ اعترافاتت ثبت میشه. هر حرفی که بزنی، وارد پرونده خواهد شد.
لایلا با دستهای لرزان صورتش را پوشاند.
چند لحظه بعد، با صدایی گرفته گفت:
ـ همهچیز... از حسادت شروع شد.
من نمیتوانستم ببینم همه مرینت را دوست دارند.
کارآگاه بدون اینکه حرفش را قطع کند، فقط یادداشت میکرد.
لایلا ادامه داد:
ـ هر روز دروغ میگفتم تا همه ازش فاصله بگیرن...
هر بار که کسی بهش شک میکرد، احساس میکردم برنده شدم.
اشکهایش یکییکی روی میز میچکید.
ـ حتی آدرین...
میخواستم اون هم از مرینت متنفر بشه.
سرم را پایین انداختم.
شنیدن این حرفها از زبان خودش، از هر چیزی دردناکتر بود.
کارآگاه پرسید:
ـ لیلی چه نقشی داشت؟
لایلا آهی کشید.
ـ بعد از مدتی... همهچیز رو بهش گفتم.
اون هم کمکم کرد.
با هم نقشه میکشیدیم...
پیامهای جعلی درست میکردیم...
شایعه پخش میکردیم...
کاری میکردیم همه فکر کنن مرینت مقصره.
در همین لحظه، درِ اتاق باز شد.
یکی از مأموران وارد شد و برگهای را روی میز گذاشت.
کارآگاه نگاهی به آن انداخت و لبخند کوتاهی زد.
ـ بازجویی لیلی هم تموم شد.
او هم به همدستی در این ماجرا اعتراف کرده.
لایلا چشمانش را بست.
انگار دیگر توانی برای مقاومت نداشت.
کارآگاه ضبطصوت را خاموش کرد.
ـ اعترافات هر دو نفر ثبت شد.
از این لحظه، پرونده برای صدور کیفرخواست به دادستان ارسال میشه.
پشت شیشه ایستاده بودم و فقط به یک چیز فکر میکردم.
اگر...
اگر همان روز حرف مرینت را باور کرده بودم...
شاید امروز همهچیز جور دیگری بود.
اما گذشته دیگر برنمیگشت.
تنها کاری که میتوانستم انجام دهم، این بود که تا آخرین لحظه برای اجرای عدالت کنار حقیقت بمانم.
سه روز بعد...
پرونده کامل شده بود.
اعترافهای لایلا و لیلی، مدارک آلیا و گزارش کارشناسان، همگی در پرونده قرار داشت.
من و فلیکس داخل دفتر رئیس پلیس نشسته بودیم.
رئیس پلیس پوشه را بست و گفت:
ـ تحقیقات به پایان رسیده.
همه مدارک کافی هست.
پرونده امروز به دادگاه ارسال میشه.
نفسی عمیق کشیدم.
ـ پس... بالاخره عدالت اجرا میشه؟
رئیس پلیس با اطمینان پاسخ داد:
ـ حالا تصمیم نهایی با قاضیه.
اما با این مدارک، احتمال محکومیتشون خیلی بالاست.
در همان لحظه، یکی از مأموران در زد و وارد اتاق شد.
ـ قربان...
خبری از بیمارستان رسید.
رئیس پلیس اخم کرد.
ـ چه خبری؟
مأمور نگاهی به من انداخت، انگار نمیدانست باید چیزی بگوید یا نه.
ـ همون... پروندهی محرمانه.
رئیس پلیس چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ بعداً دربارهش صحبت میکنیم.
مأمور سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
اخم کردم.
ـ پروندهی محرمانه؟
رئیس پلیس لبخند کوتاهی زد.
ـ فعلاً نمیتونم چیزی بگم.
تا روز دادگاه، همهچیز محرمانه میمونه.
حس عجیبی داشتم.
انگار پلیس چیزی را از ما پنهان میکرد.
اما هرچه بود...
چند روز دیگر، در دادگاه، حقیقت کامل آشکار میشد.
از ساختمان پلیس بیرون آمدم.
باد خنکی میوزید.
نگاهم را به آسمان دوختم و زیر لب گفتم:
ـ مرینت...
فقط چند روز دیگه...
قول میدم این بار، همه حقیقت رو بدونن.
و نمیدانستم...
در همان لحظه، چند خیابان آنطرفتر، در اتاقی از یک بیمارستان تحت حفاظت پلیس...
دختری با موهای آبی، آرام کنار پنجره نشسته بود.
چشمانش خالی از احساس بود.
و فقط به باران نگاه میکرد...
ادامه دارد...