
مون مارتر
پارت هفتم
از زبان ادرین
وقتی به محل برگزاری رسیدیم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، جمعیت بود.
صدها نفر جلوی ورودی ایستاده بودند. بعضیها با هیجان از خواننده حرف میزدند، بعضیها عکس میگرفتند و بعضی دیگر فقط امیدوار بودند somehow بتوانند وارد شوند.
متعجب به مینو نگاه کردم.
این همه آدم...؟
مینو خندید.
تعجب نکن. بلیتهای این کنسرت خیلی گرونه. خیلیها هم اصلاً بلیت ندارن، فقط میان شاید بتونن یواشکی وارد بشن یا از بیرون صداشو بشنون.
سری تکان دادم.
پس باید خوانندهی خیلی معروفی باشه.
ظاهراً همینطوره.
از گیت ورودی رد شدیم و راهنمای سالن، شمارهی ردیفمان را نشان داد.
هرچه بیشتر از پلهها بالا میرفتیم، بیشتر احساس میکردم قرار نیست از نزدیک صحنه را ببینیم.
با خنده گفتم:
مینو... نکنه آخرین ردیف دنیا رو گرفتی؟
او شانهای بالا انداخت.
با این قیمت، همین که بلیت گیر آوردم باید ازم تشکر کنی.
هر دو خندیدیم.
بالاخره به صندلیها رسیدیم.
ردیفهای بالایی سالن بودند؛ آنقدر بالا که تقریباً تمام سالن زیر پایمان دیده میشد.
صحنه از آن فاصله کوچک به نظر میرسید، اما دید کاملی به همهچیز داشتیم.
روی صندلی نشستم و نگاهی به اطراف انداختم.
چراغهای سالن یکییکی خاموش شدند.
همهمهی جمعیت آرامآرام تبدیل به سکوتی پر از انتظار شد.
مه سفیدرنگی از دو طرف صحنه پخش میشد و نورهای کمرنگ، لابهلای آن حرکت میکردند.
همه منتظر بودند...
منتظر لحظهای که خواننده روی صحنه ظاهر شود.
با اولین نت، سالن در سکوتی مطلق فرو رفت.
سایهای از دل مه بیرون آمد.
نورافکن آرام روی چهرهی دختری جوان نشست؛ میکروفون را با هر دو دست گرفته بود و با آرامش میان صحنه قدم برمیداشت.
صدایش...
باورکردنی نبود.
نه فقط به خاطر قدرتش، بلکه به خاطر احساسی که در هر کلمه جریان داشت. انگار هر کسی در سالن، داستان خودش را در آن ترانه پیدا کرده بود.
حتی کسی که کنارم نشسته بود، بیاختیار اشکهایش را پاک میکرد.
من اما فقط خیره مانده بودم.
بیاختیار زمزمه کردم:
باورم نمیشه...
مینو لبخند کوچکی زد، بدون اینکه نگاهش را از صحنه بردارد.
گفتم که... اجرای زندهش فرق داره.
نورها با ریتم موسیقی روی مه میرقصیدند و هزاران چراغ تلفن همراه مثل ستارههای کوچک، تمام سالن را روشن کرده بودند.
جمعیت با هر بند از آهنگ، آرام همراهی میکرد.
صدای خواننده آنقدر زلال بود که حتی از آخرین ردیف سالن هم احساس میکردم درست مقابلم ایستاده است.
برای اولین بار بعد از مدتها...
به کار، جلسات و پروندههای روی میزم فکر نمیکردم.
فقط موسیقی بود...
و احساسی عجیب که نمیتوانستم برایش اسمی پیدا کنم.
وقتی ترانه به پایان رسید، چند ثانیه سکوت برقرار شد؛ همان سکوتی که بعد از یک اجرای واقعاً تأثیرگذار به وجود میآید.
ناگهان تمام سالن از جا برخاست.
صدای تشویق و فریاد تماشاگرها سالن را پر کرد.
من هم بیاختیار ایستادم و دست زدم.
لبخندی روی لبم نشست.
شاید حق با مینو بود...
گاهی فقط چند دقیقه موسیقی کافی است تا آدم یادش بیاید زندگی فقط کار کردن نیست.